رویای زندگی
قالب وبلاگ

همراه یکی از دوستان عزیزم به باشگاه سوارکاری رفتم. دوستم سوارکار هست. لبخند مدتی بود میگفت بیا و بالاخره جور شد.

اولش که کمی غذا برای سگهای خوشگل اونجا بردیم و براشون ریختم تا بخورن. از فرصت استفاده کرد و قرص های اونا رو توی غذایی که ما برده بودیم گذاشتیم. من که استاد قرص دادن به گربه ها هم هستم. زبان یکیشون خیلی بزرگ و ترسناک بود اما اون یکی که اسمش بوشوک بود آروم و گوگولی بود.

 

من اولین بار بود تمرین در باشگاه رو میدیدم. دوستم لباس عوض کرد و سوار اسب شد. باورم نمیشد که بتونم یک ساعت ثابت یکجا بشینم و نگاه به زمین تمرین کنم. هم از دیدن اسبها لذت میبردم و هم به دوستم مفتخر بودم. گهگاه نزدیکم میشد و میگفت: رویا جان حوصله ات سر رفت. میگفتم نه دارم لذت میبرم. بعد به هم لبخند میزدیم و اون رد میشد. برای دوست خوبم همیشه آرزوی موفقیت و سربلندی دارم و امیدوارم سوار بر اسب آرزوها هم تا آخر موفقیت بتازه. آمین

 بعد از اتمام تمرین صدام کرد و من رو به اصطبل برد. اونجا یک عالمه اسب بود. نزدیک هفت هشت تا رفتم. اولین بارم بود یک اسب واقعی اینهمه از نزدیک می دیدم. ترس نداشتم اما اسب رو نمیشناختم. گفت نترس نازش کن. لحظه ای که برای اولین بار دستم به ماهیچه های گردن یک اسب خورد. به بدن گرمی که از دویدن داغ بود. انگار زیر انگشتانم زندگی جریان داشت. چشمهای نجیب اسب. سکوت و زیبایی و شکوهش برام خیلی جذاب بود.

 

من مشغول صحبت و قربون صدقه رفتن اسبهای زیبا

  چند تا اسب هم بودن که خیلییییی بزرگ و بلند بودن. دوستم گفت اینا خارجی هستن. اولش دلم سوخت. بعد دیدم اصلا حس بدی نداره چون ازشون مراقبت میشه. جاشون اینجاست. مثل اینکه پیش گله گاو و گوسفند بشی. یعنی فضاش با باغ وحش زمین تا آسمون فرق داره. اینجا پر از آرامش بود. من که باغ وحش نرفتم اما شک ندارم اونجا تماما زجرآور هست. 

سوارکاری ورزش جالب و البته گرونی هست. اما محیط باشگاه سرسبز و وجود اینهمه مخلوق نجیب خداوند زیباترش کرده بود. من حتما دوباره به اونها سر خواهم زد.

[ چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٦:٠٠ ‎ب.ظ ] [ رویا صفرزاده ] [ نظرات () ]

از میان

تمام رقص ها،

رقص کوردی را

بیشتر از همه دوست دارم...

 

تو،

دست هایم را می گیری،

من،

گام هایم را

با تو هماهنگ می کنم...

 

[ دوشنبه ۱٠ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٧:٢٧ ‎ب.ظ ] [ رویا صفرزاده ] [ نظرات () ]

چند هفته پیش توی سازمان نشسته بودم. داشتم نامه تایپ میکردم. حس ناب دخترونه سراغم اومد وسط نامه این متن رو نوشتم. همون وقت هم صوتی خوندم و ضبطش کردم! خجالت

خیلی هم استقبال شد! من اینهمه شعر و متن خونده بودم اما استقبال از این با همه متفاوت بود. اصلا فکرش هم نمیکردم. حدس میزنم چون خودم نوشته بودمش تونستم زیر و بم جملات را با همه احساسم بیان کنم.

 

تقدیم ...

بگذار من امشب برایت چای دم کنم

به رسم دخترکان قدیم

اندکی دستهایم بلرزند و چای را با وسواس بشورم و در قوری بریزم

بگذار عاشقانه آبجوش را بردارم روی چای خالی کنم

و از عطر چای خام که بلند می شود چشمانم را ببندم و مست شوم

بگذار به رسم دخترکان روستایی لب پنجره بشینم تا تو خسته از راه برسی

چارقد بر سر کنم و به استقبالت بیاییم

بگذار تا نور کم خونه بپوشونه سرخی گونه هام رو

از شرم حضورت که هرگز تکراری نمیشه

بگذار چای امشبت را من بریزم

اندکی با ترس

استکان کمرباریکت را در سینی زیبای قلمکاری  بگذارم

رنگ چای و ظاهر خودم را هزار بار چک کنم

تا هر دو دلخواهت باشیم

میخواهم حبه های نبات را ببوسم و در نعبلکی کنار چایت بگذارم

و کمی گل محمدی توی سینی بریزیم

بگذار این چای را امشب من کنارت بگذارم

و بروم

[ یکشنبه ٩ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ۸:٤۳ ‎ب.ظ ] [ رویا صفرزاده ] [ نظرات () ]

یک چیز خیلی مهم فهمیدم. البته میدونستم و رعایت میکردم.اما میخوام ازش بنویسم. مثل همیشه با شما دوستان گلم به اشتراک بذارم

وقتی یک چیزی روامانت می گیرید. حالا اون میتونه لباس برای یک مهمونی باشه. کفش کسی باشه. میتونه ظرف و ظروف باشه. میتونه یک کتاب و یا حتی جزوه و تحقیق دانشگاهی باشه. و یا هرچیز دیگه

آقا جان وقتی طرف رو دیدید و خواستید بهش پس بدید. فقط یک کلام: تشکر کنید و تمام. با همه وجود به خاطر محبتش تشکر کنید

زشت ترین و بی کلاس ترین و با عرض معذرت احمقانه ترین عکس العمل، این خواهد بود اگر بگید: ازش استفاده نکردم هادروغگودروغگو

خیلی زشت و توهین آمیز

حتی اگر واقعا ازش استفاده نکردید فقط تشکر کنید. این تشکر شما به خاطر استفاده کردن نیست. بالاخره از بزرگی و مهربونی اون دوستی هست که حاضر شده وسیله اش رو به شما بده. شما از محبت اون تشکر می کنید. از اینکه دلش رو داشته که به شما کمک کنه. دلش را داشته که شما از وسیله اون استفاده کنید دیگه براش مهم نیست استفاده کردید یا خیر.

پس حتی در صورت استفاده نکردن، فقط فقط مودبانه تشکر کنید. در هر قانون و اعتقادی چه اسلامی و چه انسانی که جدیدا مد شده، بی منت کردن محبت دیگران کار پسندیده ای نیست.

تازه فکر می کنید طرف توی دلش چی میگه؟ میگه آره جون خودت قهقهه دو تا بد و بیراه هم توی دلش میگه

و من خودم شخصا دیگه محاله به اون آدم هیچ وسیله ای امانت بدم. 

 

امیدوارم به این نکته دقت کنید. 

[ شنبه ۱ خرداد ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥٠ ‎ب.ظ ] [ رویا صفرزاده ] [ نظرات () ]

دیروز رفتیم. واقعا خیلی چیزی برای عرضه نبود. اما فضا قشنگ بود. بی نظم بود. طبیعیه. هم اولین سال برگزاری در این منطقه بود ( البته از این لحاظ که به ما نزدیک شده خیلی خوب بود) و کلا هم بالاخره ملت همون ملت هستن دیگه. 

ولی به من خوش گذشت. خیلی وقت بود با آبجی مریم بیرون نرفته بودم. بارون و طوفان هم پیش اومد. با باد شدید. هم ترسناک بود هم هیجان انگیز. البته من بارون رو دوست دارم اما همیشه از باد میترسیدم. کلی خیس شدیم و خندیدیم.

یاد بچگی هام افتادم که محرم ها به خاطر من میومد بیرون. من دوست داشتم هیات ها رو ببینم اما برای آبجی مریم جذابیت نداشت. اما هر جا میخواستم برم و دور بزنم صبورانه دنبالم میومد تا خسته بشم. 

دیروز هم اینجوری بود. با این فرق که اون عاشق کتاب هست. اما بازم به خاطر من جاهایی رو در نمایشگاه رفت که من میرفتم و دور میزدم. فقط یکبار گفت: قربونت برم اومدیم کتاب هم بخریم نه اینکه بین جمعیت هی اینور اونور بریمزبان

خیلی دوستش دارم. برام خیلی مهمه. برام خیلی ارزشمند هست. من هرچی که هستم از دعای مامان اینا و تربیت آبجی مریم هست. همیشه من رو در بین همسالان خودم متفاوت بار آورد و من متفاوت بزرگ شدم.

دقیقا دیروز انگار سالها پیش بود. همون حس کودکی رو داشتم. خیلی وقت بود به خاطر درگیری های شغلی با آبجی مریم بیرون نرفته بودم. چقدر لذتبخش بود.

آبجی مریم خانم عزیزم، من فقط آبجی کوچیکت از نظر سن و سال نیستم. من همیشه آبجی کوچیکه می مونم. ته تغاری ته تغاری، تا آخر عمر

 

 

پی نوشت: یه نیم ماجرای بامزه و آموزنده خیلی وقت بود دیگه از تاکسی های خط مترو شاهد استفاده نمیکردم. قبلا که مسیرم به خط یک میخورد مسافر دایم اون خط بودم. دیروز توی باد و سرما ایستاده بودیم. هیچ تاکسی هم نبود. صف طولانی و ما هم چون خیس شده بودیم احساس سرما میکردیم. غروب هم بود. یهو یه آقا با قد بلند و یه مشت ریش و چشمهای سبز از دور گفت: آهای مسافر قدیمی! بیا به خاطر شما با این ون صحبت کردم ببردتون. ماشین نیست. جاده بسته است. دیدم یکی از راننده های همون خط بود که رفته بود خط دیگه. سلام علیک و تشکر کردم. بازم گفت به خاطر شما که مسافرمون بودی. صد بار هم با همه گفت فقط به خاطر این خانم. وقتی سوار شدیم هم در ون رو بست و گفت: خداحافظ خانم

کلی با بچه ها خندیدیم. یادم افتاد من فقط همیشه سلام و میکردم و یک کلمه میگفتم خدا قوت! همین. من عادت ندارم با راننده ها حرف بزنم. و چقدر این یک کلمه معجزه میکنه.

[ شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٥:٤٩ ‎ب.ظ ] [ رویا صفرزاده ] [ نظرات () ]

این روزا تا دلم میگیره آهنگ کوردی میشنوم. نتیجه: آروم میشم.

خسته که میشم رقص کوردی میبینم. نتیجه: خستگیم تموم میشه

تفریحم شده حفظ کردن شعر و آهنگ کوردی و خوندنشون!

گاهی هم کوردی رقصیدن! دیشب برای اولین بار خونه دوستم براشون کمی کوردی رقصیدم. جلوی دوستام هیچوقت روم نشده تکی برقصم. ادعایی توی بلد بودن ندارم اما کلی دوستام خوششون اومد.

چند وقت پیش شعره یه آهنگ کوردی رو خیلی خیلی خیلی همیشه دوستش داشتم و عاشقش بودم برای اولین بار حفظ کردم و خوندم. همراه خواننده منم خوندم. تکرار کلمات کوردی پشت سر هم یه حسی عجیب غریب بود. همراهش اشکهام میریخت و انگار همراه اشک نگرانیهام تموم میشدن

وقتی توی این محیط دست ساخته خودم قرار میگیرم انگار یه حریم امن دورم رو میگیره. یه آغوش. یه دست. یه پناه

من نمیدونستم که اینهمه کورد هستم. کورد بودم. تازگی فهمیدم. چقدر هم محکملبخند

[ پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ۱:٠۸ ‎ق.ظ ] [ رویا صفرزاده ] [ نظرات () ]

 روز هشتم - پنجشنبه دوازدهم فروردین

 صبح بیشتر از همیشه خوابیدیم. انگار خستگی و دلتنگی کل هشت روز توی بدنم بود. چشم باز کردیم رفتیم برای صبحانه و بعد برگشتیم و شروع کردیم به جمع جور کردن وسایل.

دوستم با یک کوله کوچیک اومده بود ولی شش هفت تا کیسه خرید داشت. وسایل من در چمدونم جا شد. من تونستم کمکش کنم. سنگین هم بود اما چاره نبود.. مخصوصا میوه ها

همراه ملی به ایستگاه راه آهن رفتیم. حیف نشد مثل هتل کونلون، این هتل شرایتون رو بگردیم و زیر و رو کنیمنیشخند. توی ایستگاه راه آهن دوستم میخواست چمدون بخره اما خیلی گروون بود و پشیمون شد. فکری هم برای ناهار نکرده بودیم و خلاصه ساعت 2 ظهر بعد از خداحافظی با ملی مهربون، سوار قطار شدیم. گرسنه بودیم و این رو بگم که این گرسنگی تا 11 شب توی هواپیما کشیده شد. هیچ جا فرصت خرید یه غذا نکردیم!!

توی قطار خوابیدیم کمی. بازم همون قطار سریع. اما اینبار یک ساعت بیشتر طول کشید. همش نگران بودیم توی فرودگاه فرصت جا به جایی وسایل رو نداشته باشیم. دوستم یک ساک با خودش آورده بود و کلی از وسایلش در چمدون من بود و میخواست این وسایل جدید و قبلی رو در ساک بریزه اما نگران وقت بودیم.

از قطار پیاده شدیم و با راهنمایی لیدر اون یکی گروه به سمت بیرون رفتیم. یکدفعه چشممون به جمال لیدر جان روشن شد. فکر میکردیم در فرودگاه ببینیمش که ویزاهامون رو بده اما لطف کرده بود و ایستگاه راه آهن اومده بودلبخند. فکر نمیکردم دلم براش تنگ شده باشه. بقیه هم همینطور دلتنگ بودن. خودش هم حال من و دوستم رو پرسید و گفت که دلش تنگ شده بودااااا قلب

بهش گفتم گروه جدید رو بیشتر از ما دوست نداشته باشیاااا! گفت نه بابااااا شماها خیلی خوب بودید و کمی نمک و شوخی در مورد گروه جدید گفت و گفت کارم زاره با اینا. خندیدیم. شاید این رو دقیقا هفته پیش در مورد ما به گروه قبلی گفته بود.

توی اتوبوس و در مسیر فرودگاه لیدر برامون حرف زد. ما ساکت و دلتنگ بودیم. خودش هم. دکتر خوش صدای خوش ذوق هم کمی آواز غمگین خوند که مطمئنم همگی بغض کردیمنگران. لیدر برامون یک آرزوی قشنگ کرد: اینکه الهی پولهاتون برای مسافرتهای شاد و زیبا خرج بشه.

دلتنگ خونه/ دلتنگ خانواده/ دلتنگ برگشت به دنیای عادی کار/ دلتنگ تموم شدن مسافرت/ دلتنگ لیدر/ دلتنگ خاطرات زیبا همگی رو ساکت کرده بود. لیدر گفت چون تعدادمون زیاد هست (بچه های فقط تور پکن هم اضافه شدن مجدد) و فرصت خداحافظی تک تک نیست همونجا توی اتوبوس همه ما رو به خدا سپرد

توی فرودگاه تا جایی که دیگه ممنوع بود همراه ما بود. هر دوشون انگار داشتن عزیزانشون رو بدرقه میکردن. هر دو خیلی مهربون و دوست داشتنی بودن. من و دوستم آخرین نفر بودیم. چون داشتیم گوشه فرودگاه وسیله جا به جا میکردیم. خلاصه چمدونها عالی چیده شد. کمی زنجبیل و عرق نعنا و آجیل داشتم که توی یه پاکت خوشگل گذاشتم و بدو بدو رفتم پیش لیدر جان. خوشحال شد و گفت چیزهایی که اینجا پیدا نمیشه. معده ام درد میکرد کاش چیز دیگه آرزو میکردم. لبخند زدم

خداحافظی کردیم و رفتیم. من رو صدا زد خانم رویا، خانم رویا برگشتم بدو بدو پیشش. یک چمدون جا مونده بود! چمدون بزرگ. خندیدیم و گفتم من اینو میبرم و اگر صاحبش پیدا نشد. لیدر جان گفت مال خودت. ( همون موقع دیدم یکی هم سفرها هراسان داره دنبال چیزی میکرده.  بهش گفتم چمدون شماست؟ گفت فکر کردم خانمم برده. گفتم بس که خرید کردید ماشالا ) بازم خندیدیم و دوباره خداحافظی کردیم. خوب که ما دور شدیم نگاه کردم دیدم هر دو رفتن. لیدر جان رفت تا فردا صبح شروع کنه خاطرات زیبا برای گروه جدید خلق کنه

توی هواپیما همگی جدا از هم افتادیمناراحت. اما شب هم بود. باید میخوابیدیم. 8 ساعت پرواز برگشت طولانی بود. دیگه دلم میخواست خونه باشم.

آهنگ کوردی مورد علاقه ام که در طول سفر هرشب بارها قبل از خواب میشنیدم رو گوش کردم. بارها از اول. یاد عزیزی میوفتادم که وقتی که این آهنگ رو میشنیدیم یه جاهایی از آهنگ رو همراه خواننده زمزمه میکرد و میخوند و من خیلی خوشم میومد. آهنگ خیلی قشنگیه. خیلی دوستش دارم. از چند سال پیش این آهنگ رو دوست داشتم

پرواز به وقت تهران ساعت 4 صبح نشست. توی فرودگاه امام بعد از گرفتن چمدون ها و خداحافظی با همسفران و دوستان جدید که یکی دوتاشون هنوز دوست موندیم، بیرون رفتم. تنها. ساعت 5 صبح بود. انصاری (راننده من) مثل همیشه گیج بازی دراورد و گم شده بود. تهران سرد و بارونی بود. احساس کردم یه سرمای خیلی شدید زیر پوستم رفت. و البته این باعث شد یک هفته مریض بشم و روز 14 هم نتونم برم سرکار.

رسیدم خونه. خونه. بغل آبجی ها و مامان جونم. دلم براشون پر میزد. ذوق زده از یک سفر بینظیر. به آبجی مریم گفتم دعات قبل از رفتن گرفت برام. اینکه گفتی: الهی این سفر بهترین سفرت بشه تا به الان. آبجی خندید گفت: هر سفری که بری همین رو برات دعا میکنم. اینکه همش بهتر و بهتر و بهترین تا اون موقع باشه.

سیزده بدر بود و خاله اینا خونه ما بودن و خواب. توی آشپزخونه نشستم و ماجرا و داستان تعریف میکردم. طفلی ها خوابشون هم میومد اما من بدنم تنظیم چین بود و سرحال. بعد رفتیم خوابیدیم. ساعت نزدیک 9 صبح بود

تمام

[ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥٦ ‎ب.ظ ] [ رویا صفرزاده ] [ نظرات () ]

روز هفتم - چهارشنبه یازدهم فروردین

 

سفر یک روزه به شهر هانجو

اینجا رو خیلی دوست داشتم. بهترین بود. یک تجربه کاملا متفاوت بود. واقعا ترتیب بازدیدها از روز اول سفر تا روز آخر روبه بهتر شدن بود. صبحانه رو خوردیم و عکس ویژه هم انداختیم و حرکت کردیم. صبحانه های شرایتون واقعا به من میچسبید و خوشمزه بود.زبان

 

روز مادر و زن هم بود. زنگ زدیم به مامان ها تبریک گفتیم. من توی جمع مطرح کردم. لیدر جان هم به ما خانمها تبریک گفت. البته بگم یادم بودااااااااااا اما آبجی مریم پیامک داد جهت یادآوری چشمک

هانجو بهتر از شانگهای و شانگهای بهتر از پکن. هر کدوم جذابیت خودش رو داشت اما هانجو واقعا جای کم نظیری بود.

این برنامه جز تور نبود و براش 100 دلار دادیم که بریم. از 10 سال پیش هم همین قیمتش بوده! لیدر جان قرار بود که ما رو ببره هانجو و عصر ما رو تنها بذاره ناراحت و به "ملی" بسپره و شب با پرواز بره پکن تا مثل هفته پیش ما، از تور جدید استقبال کنه و عصرش ما رو از فرودگاه بدرقه کنه. آخیش داشت سفر تموم میشد.افسوس

طبق معمول توی راه لیدر جان مشغول زیاد کردن اطلاعات عمومی ما شد. مسیر طولانی بود. برامون از سوتی های ایرانی ها میگفت و جوکهای مختلف و خاطرات زیبا هم گفت. کلی خندیدیم.

هانجو

معروف به شهر ماه عسل پولدارهای چین. در دریاچه اش نه اجازه کشتی و قایق با سوخت فسیلی داده شده نه ماهیگیری و نه شنا. بکر و زیبا نگهش داشتن. چشم نوازی اون دریاچه واقعا خاص بود. حس بی نظیری داشت. آرامش کنار دریاچه بی نهایت زیاد بود. این رو من میگم که طبیعت بکر زیاد رفتم.

  

سمبل شهر هانجو دریاچه اش هست که پشت پول یک یوانی تصویرش هست. کلمه هانجو به معنی "شهر قایق" . انصافا تمییز نگهش داشته بودن و اونجا هیچ ویلا سازی نمیشد، تازه اتوبوس هاش هم با باتری کار میکرد که آلودگی اینجاد نکنه. چند ماه آینده هم همین شهر میزبان گروهی G20 خواهد بود و همه شهر داشت آماده میشد و خیلی از ساختمون ها داربست بندی بود. لیدر میگفت هانجویی ها شبیه سیا ساکتی رانندگی میکنن خنده راست میگفت

  

پکن خب پایتخت هست. شانگهای که هیچوقت پایتخت نبوده. اما هانجو 1200 سال پیش پایتخت کل چین بوده. راستی اونجا قبر 4 بازرگان ایرانی که در زمان حمله مغول برنگشتن ایران و دولت وقت چین بهشون میگه میتونید برگردید کشور خودتون اما اونا می مونن و از مردم چین دفاع میکنن کشته و شهید میشن و بارگاه کوچیکی داشتن و برای مردم محترم هستن. پارچه سبز هم روشون بود. قلب

اون زمانی که هانجو پایتخت بوده خیلی کمتر جنگ بوده و امپراطوریش بیشتر به شعر و ادبیات و رقص و آرامش بها میداده.

هانجو مرکز استان جوجیان هست که این استان 45 میلیون جمعیت داره ( عددها رو تعجب). به چند دلیل غنی هست. در ایران هم استان پولدار و محروم داریم. در این چین استان تبت از استانهای محروم هست. یه بخش کوچیک گردشگری داره و بقیه اش سنگ و کوه و... هست. لیدر میگفت اونجا آب نیست! ممکنه یک شخص دو ماه یا سه ماه حمام هم نتونه بره! تعجب میتونید تصور کنید؟؟؟ برای همین خیلی عود سوزونده میشه. یکی دیگه از استان های فقیر شین جان هست که استان مسلمان نشین هست و باوجود اینکه نعمت زیاد داره مثل سنگ یشم و... اما محروم هست. مرکز استانش خوبه و پیشرفته اما بقیه استان فقیر هست.

شهر پولدار در چین اولی هنگ کنگ هست و دومی شانگهای اما یکی از استان پولدار چین استان گوانگ دونگ که مرکزش گوانگجو هست. شهری که که 60 سال پیش با 5 تا دونه غرفه نمایشگاه شروع کرد و الان سالی دو بار نمایشگاه برگزار میکنه که عمومی هست و هر صنعتی بگی هست و شرکت میکنند. یه چیزی حدود 5 برابر استادیوم آزادی فضا هست و غرفه غرفه هست. جمعیت استان هم 85 میلیون نفر هست و کشتیرانی داره و سرسبز و بارونی هست. میگن از هر 10 تا کشتی که در چین میبینی نه تاش داره جنس میبره و یکیش جنس میاره! سال گذشته 1400میلیارد دلار درآمد ارزی چین بوده!!! دنیا رو گرفتن دیگه.

   

استان بعدی همین استانی بود که شهر هانجو مرکز اون بود. اینجا سرزمین مادر چای سبز هست. دخترهای هانجو خیلی قشنگ هستن و با جاهای دیگه فرق دارن و اندام کشیده و زیبایی دارن که به خاطر همین چای سبز هست. البته خدایی نکرده لیدر جان ندیده هاچشمک. سرش همیشه پایینه. بقیه بهش گفتن. به علت مزارع بزرگ چای سبز و صنعتی بودن استان باعث شده این شهر ثروتمند بشه و البته بزرگترین بخش این ثروت برای مساله توریسم هست. میگن تا 9 سال آینده پردرآمدترین صنعت دنیا تورزیم خواهد شد. خیلی از کشورها دارن سرمایه گذاری آنچنانی میکنن. متاسفانه ایران رتبه اول در توریست خروجی داره! و رتبه های آخر در توریست ورودی داریم. یعنی هیچکس نمیاد ایران رو ببینه ولی از ایران زیاد میرن اینور اونور. خلاصه ماشالا به رتبه ها

لیدرجان گفت از همکارهاش در ترکیه گفتن که بعد از این بمب گذاری ها هتلهایی که شبی 800 دلار هم جا نمیداد و مخیله ایرانی ها هم نمی گنجید برن اونجا الان زده شبی 50 دلار و 30 دلار که فقط پول آب و برق دربیاد. همه دنیا دیگه نمیرن ترکیه و البته به غیر از ایرانی های عجیب غریبابله

رسیدیم به دریاچه زیبا، آرام و دوست داشتنی، واقعا اینجا برای عاشق شدن ایده آل بود. اوه اینجا یک عکس با لیدر جان انداختم عالیییییییییییی شده. نیشخندنیشخند

یک داستان قدیمی و معروف برای هانجو هست که همیشه کنار دریاچه عاشق میشن. دختری که با چتر در باران قدم میزنه و روی پل راه میره. پسری رو میبینه و ناگهان جرقه عشق در دل هر دو زده میشه و عاشق میشن. هرجایی در  داستانهای چینی پل و دریاچه بود اشاره به داستان این شهر هست.

   

من و دوستم گفتیم حتما چتر میخریم و میریم کنار دریاچه یهویی به یکی برخورد کنیم. لیدر جان شنید و ادامه داستان رو گفت که درسته این عشق واقعی هست اما باید عاشق و معشوق در هانجو بمونن و ترکش نکنن وگرنه جدا میشن. ما گفتیم خب می مونیمنیشخند. لیدر گفت: ویزاتون گروهیه!زبان کلی خندیدیم. در نمایشی که شب دیدیم دقیقا این عاشقی و تصمیم به رفتن و جدایی به نمایش دراومده بود.

توی قایقی زیبا نشستیم. قایقی که فقط خود گروه ما بود. قایق سبک چینی. همه جلوی قایق جمع بودن. من و دوستم به راهروی پهلوی قایق اومدیم و نشستیم روی زمین. پامون هم آویزون بیرون از قایق. سکوت بود و زیبایی... قابل وصف نیست. اصلا

  

بعد از قایق سواری کمی محوطه رو گشتیم و رفتیم برای ناهار و یک خیابون برای وقت خرید. دلم میخواست یک معبد رو برم ببینم اما گروه خرید رو ترجیح دادن. لیدر هم که باید میرفت فرودگاه و ما رو سپرد به همکارش و ملی جان.

یک خیابان بزرگی بود. از اون مدل آویزون بشی و بحث کنی هم نبود. یک سمت تمامش برندهای خارجی و سمت دیگه تمامش برندهای خوب چینی. اینجا هم به من و دوستم کلی خوش گذشت. دعوامون هم میشد و با خنده تموم میشد. کادری که من میخواستم توی عکس نمیگرفت. بعد میگفت من حرفه ای هستم و خلاصه میزدیم زیر خنده. کمی بارون هم گرفت و هوا هی سرد شد.

   

بعد از اون تازه بی نظیرترین بخش اون روز شروع شد. جایی که اگر بهم بگن توی این 8 روز مجبوری یک جا رو انتخاب کنی میگم این دهکده و این نمایش. رفتن به دهکده ای به اسم سونگ که تاریخ هانجو رو میگه که 1200 سال پیش پایتخت بوده. یک سالن 8هزار نفری داره که یک نمایش تحت عنوان "رقص امپراطور" بود.

گردش در دهکده سونگ

اینو اولش بگم که اینجا خیلییییی عکسهای توپ دارم. دلم نمیومد از محیط عکس بگیرم. جا نداشت دوربین واسه همین توی همش خودمون هستیم. نیشخند واسه همین برعکس اینکه اینجا از همه جا زیباتر بود من کمتر میتونم براتون عکس بذارم. ببخشید دیگه

چندین خیابون بود که تمامش این دست و اون دست غرفه مانند بود با محصولات فرهنگی و بومی این دهکده قدیمی. نمایش های خیابونی آداب و رسومش. معبد بودا. غرفه های غذا و شیرینی که همونجا پختش هم میدیدیم. غرفه های موسیقی که اجرای زنده داشت. تمام آدمهای اونجا از مسوولین جلوی در تا فروشنده ها و نوازنده ها با لباس محلی بودن. انگار در هانجوی 1200 سال پیش بودی. حتی توالت هاش در چوبی داشت و روشویی از جنس چینی!

   

 رفتیم کنار معبد. اومدم سه تا شمع از این آقای معبد بخرم که کمک بشه. مجبور شدم کل مراسم بودا رو اجرا کنم ( فیلمش موجوده) دوستم میگفت خاک تو سرت ایمانت هم دادی رفت. گفتم نه، اینجوری نیست و خندیدم. من تمام ادیان و اندیشه های نیکو رو قبول دارم و هیچکدوم رو رد نمیکنم. با هیچ آیین و هیچ قومیت و ملیتی مشکل ندارم. نه در شعار در عمل اینطورم. اما خب خودم قومیت و دینی دارم که بهش معتقدم

گردش خیلی مزه داد و کلی عکس انداختیم و خوش گذروندیم. شیرینی خریدیم و خوردیم. موسیقی زنده گوش دادیم. نورپردازی ها بی نظیر بود. تمام سقف کوچه ها فانوس های خاص چینی بود. همه جا پر زرق و برق بود.

  

 من در حال تعظیم در معبد نیشخند  و کوچه هاب فانوس بندی شده

ساعت 19:30 دقیقه رفتیم توی سالن برای دیدن نمایش. لیدر جان قبلا کمی توضیح داده بود که چی به چیه. جامون برخلاف دو نمایش دیگه اصلا خوب نبود. دلم سوخید. نمایش شش پرده داشت. قسمت اول دین و آیین بودا بود. موسیقی و صحنه ها که عالی و مرتبط به حرکات و نمایش. قسمت دوم تولد امپراطور بود که نشسته بود با ملکه اون بالا و مثلا از همه جای چین و استانهاش برای اهدای هدیه میومدن و براش میرقصیدن. مثلا کره ای ها، یک گروه زن خوش لباس کره ای که رقص فلکلور کره ای اجرا کردن. در رقصشون با طبل میرقصیدن که بر روی طبل با میله میکوبیدن. زیبا بود. مثلا قسمت مسلمانها تقریبا لباس و حال و هوای بغداد و عربی داشت. به قول لیدر که خودش خبر نداره اما بهش گفتن کلا 18 سانت پارچه لباس رقصنده ها بود. اینم خیلی زیبا بود. کلا رقص ها عالی و البته همه نمایش خیلییییییییییییی زیبا بود. گروه رقصنده ها از بین و کنار ما رد شدن و به صحنه رفتن. اونهمه رنگ و برق و زیبایی. واقعا واقعا خوشگل بودن دخترهاش

 

 

قسمت سوم حمله مغولها به روستا و چین بود و اینکه چطور میشه دیوار چین ساخته میشه و داستان سرباز معروفی که جون خودش رو به خطر میندازه و یک نوزاد رو به آغوش مادرش برمیگردونه. خیلی هم عاطفی و زیبا بود. چیز جالبی که این قسمت داشت آوردن توپ واقعی جنگی وسط سن و شلیک و صدای مهیب اون بود که زهله همگی آب شد.

قسمت چهارم مزارع کاشت چای سبز بود. کلی دختر خوشگل روستایی شعر شاد میخوندن و با سبد چای میچیدن و میرقصیدن. عده ای از همین دخترها هم شروع کردن به پذیرایی چای در قسمتی از سالن. صحنه و شعر و لباسها خیلی شاد بود و خوش رنگ و آب

 قسمت پنجم همون داستان معروف عشقی بود. بارون و آبی که شرشر در صحنه می بارید و نم آبی که از سقف برای چند ثانیه روی سر ما پاشیده شد. خیلی زیبا بود. پل وسط صحنه و عاشق شدن دختر و پسر و ناگهان جدایی، رعد و برق و خراب شدن همه چی.

 و قسمت ششم که هانجوی مدرن بود.

ساعت 10 گذشته بود که نمایش تموم شد. سرد شده بود بیرون و تاریک. همه غرفه ها هم بسته بود. به سمت اتوبوس رفتیم و به شانگهای برگشتیم. خسته شده بودیم اما فردا صبح هیچ کاری نداشتیم جز اینکه 12 ظهر اتاق ها رو تحویل بدیم و آماده بشیم برای بازگشت به پکن و فرودگاه و برگشت.

لیدر جان نبود و همگی احساس یتیمها داشتیم. اما بیشتر مسیر از خستگی خواب بودیم. روز خسته کننده ای بود اما نه اینکه باعث بشه من و دوستم چای نخوریم و نخندیم و چرت و پرت نگیم. قول دادیم تا هر وقت دلمون خواست بخوابیم. خوابیدم... آرام و شاد

[ دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ ] [ ٥:٥٥ ‎ب.ظ ] [ رویا صفرزاده ] [ نظرات () ]
   ........   مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

مرا بشناس و آنگه گوش کن فریاد جانم را بگوش هوش بشنو، نغمه روح و روانم را
نويسندگان
صفحات اختصاصی
امکانات وب


دانلود آهنگ