تاريخ : چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳٩٥ | ۱:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

این روزها برایم

اینقدر روزهای شاد و غمگین در کنار هم قرار گرفتند

اینقدر لحظات زیبا و زشت کنار هم قرار گرفتند

اینقدر لحظات امیدواری و ناامیدی با هم عجین هستند

اینقدر لحظات ناب عاشقانه و لحظات رنج عشق باهم قاطی شدند

اینقدر کارهایی که باید بابتش خدا رو شکر کنم و آرزو داشتم بتونم انجام بدم همراه شده با کارهایی که توش گره افتاده و حل نمیشه

که شدم یک آدم گنگ و گیج

وسط گریه میخندم و وسط خنده بغض میکنم

شدم رنگارنگ و دوست دارم ساعتها ساعتها ساکت به گوشه ای خیره بشم، اما نمیدونم در این خیره شدن به چی فکر کنم؟ به اینهمه چیزهای خوب؟ یا به خستگی ها؟



تاريخ : شنبه ٢ بهمن ۱۳٩٥ | ٧:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

مهربانم

چقدر اشتباه کردم وقتی برای هزاران دلیل خسته شدم به تو تکیه نکردم.

تو کوه بزرگ و صبور منی

تکیه گاهی که میدونم هرگز فرو نمیریزه. گرم و محکم

معنای واقعی پناه



تاريخ : چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥ | ٧:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

این روزها عجیب زیبا شده ام

چشمهایم از عشق و سرخوشی برق می زنند

صورتم از نگرانی اینکه نبینمت مهتابی شده

گونه هایم صورتی از شرم

و لبهایم را از بس گاز گرفتم تا نگویم "دوستت دارم" سرخ سرخ

ر.ص

 

پی نوشت:

روز سه شنبه جلسه دفاع دارم. کلا الان بی رنگ بی رنگم از بس استرس دارم استرسمنتها این شعرگونه برای چند روز پیش بود مژه



تاريخ : یکشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٥ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

کودکی که نیاز به محبت و توجه مادر داره و اون مادر به هزار دلیل عمد و غیرعمد به بچه توجهی نداره. کودک در اولین بیماریش میبینه که مادر کارش رو کنار میذاره و بهش توجه میکنه. کودک میفهمه مادر دوستش داره. زود خوب میشه

اما از فردایی که کودک سلامت شد دوباره مادر پر مشغله توجهش کم میشه. کودک چند روزی تحمل میکنه چون سرمست اون توجه هست. اما دوباره قلبش خالی شده. نیاز داره به این محبت. بازم مریض میشه و بازم همون توجه تکرار میشه

حالا کودک یاد گرفته و خودش رو به مریضی میزنه تا مادر بهش توجه کنه. دلش اون توجه رو میخواد. اون عشق و مراقبت رو

بعد چقدر خسته میشه اون مادر و یهویی میگه: اه چقدر مریض میشه این بچه و دل کودک میشکنه

نذاریم کودکانمان اینطوری بشن

 

این در مورد آدم بزرگها هم صدق میکنه. وقتی آدمها به هم محبت نمیکنن و فقط در شرایط خاص به هم توجه میکنن. طرف مقابل سعی میکنه هرجوری شده اون موقعیت رو ایجاد کنه. گاهی به عمد گاهی غیرعمد

مثلا اگر فقط توی جر و بحث به دوستتون توجه کنید. وقتی دلتنگ میشه ضمیر ناخودآگاهش موقعیت جر و بحث پیش میاره و کم کم دوستی ها تموم میشه.

هرگز نگید: خودش میدونه! یا خودت میدونی که من دوستت دارم. خودت میدونی که برام مهمی. خودت میدونی که... 

نه! خودش نمیدونه. بهش بگین. بهش توجه کنید...



تاريخ : یکشنبه ۱٢ دی ۱۳٩٥ | ۸:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
اسمش که دهن آدم رو آب میندازه.  سمینار راهکارهای جذب سرمایه گذار خارجی! 
با حضور دو سخنران از کشور انگلستان
از 10 روز قبل جلسه هماهنگی پشت جلسه هماهنگی. هر روز 
رییس کف کرده بود که ایناااااخارجی هااااااا پول دارن و ما زمین. میفهمید؟ باید سرمایه گذاری کنن
- باشه چشم مهندس
اسم سخنرانان خودش سوژه بود. در تمام جلسات:
همه: چی چی اند چی چی؟
ما: سیمونز اند سیمونز
همه: یه نفره؟
ما: نه دو نفر.  
همه: خخخخخخ داداشن؟ 
ما: نهتعجب. دو تا آدم مختلف هستند بدون هیچ نسبتی ولی اسمشون شبیه همه. اتفاقی!!
همه :خنده
ما: منتظر
یک هفته بدو بدو برای دعوتنامه و نامه ها و کاغذبازی های اداری.
گیر و گور حراست تا انتظامات واسه پارکینگ 
التماس به اداری پشتیبانی واسه اینکه آبروی سازمان رو نبره و جای بیسکویت ساقه طلایی، پای سیب بخره 
التماس و رایزنی با تشریفات که چند تا هدیه واسه این خارجی ها بخرن . مثلا خیر سرمون ایرانی هستیم و شهره به مهمان نوازی 
چونه زنی با مسوول روابط عمومی که خدا خیرت بده میکروفن یقه ای رو درست کن. اونم کج خلقی کنه: سقف سالن کوتاهههههه کوتاه نمیشه.  اکو دار میشه. نمیشه
گفتم ای بابا، خب به خارجیه بگیم بتمرگ سر جات دهنت رو بچسبون به میکروفن رو میز تکون نخور؟؟؟؟؟؟
تمام هفته عینهو هروله حج، بین اتاق خودم و رییس دویدم.
یکبار خودشو کشته که وای وای وزیر میاد. دوباره زنده شده که آخیش آخیش نمیاد. 
واسه هر بار هم، نظرش فرق میکرد!!!
عین کارتون زیبای خفته و تغییر رنگ لباس تولدش توسط اون فرشته ها. ما هم وسط راهرو رنگ به رنگ میشدیم
پیگیری واسه مترجم همزمان و تهیه دستگاه و گوشی ترجمه . آقای ن خودمون عالیه دیگه.
اینهمه سفرهای مهم مهم رفته با دکتر... مترجم همزمان ایشون بوده.... پس اییییول
مجری مجری چی؟ آقای ش  خودمون دیگه
قرآن قرآن چی؟ آقای ن  خودمون دیگه 
تشریفات میز ناهار چی؟ آقای ف خودمون دیگه
خبرنگار چی؟ آقای ب خودمون دیگه
عکاس و... چی؟ آقای الف خودمون دیگه
یک هفته دوندگی تا روز موعود رسید
طبق روال همیشگی ماموریت ها وسمینارها کفش پوشیدم دقیقا با دو وجب پاشنه!
به خاطر قد کوتاهم و مسوولیت بلندم، باید بتونم مستقیم توی چشم آقایون نگاه کنم (بدون اینکه گردنم رو بالا بگیرم) و دستور بدم
همه چی ردیف. شیک.  منظم. لبخند بر لب، اما هرکی هرچی میگه (مخصوصا رییس)،  توی دلم میگم "برو بمیر بابا" و با لبخند همیشگی کار خودمو میکنم
کلا که یه تیم هستیم برای کارها و من مثلا مسوولم اما از بس برای هرکاری دویدم نمیدونم چرا حس نخودی بهم دست داده!
مدعوین رنگ و وارنگ اومدن. اسم مینوشتن.  سیستم ترجمه تحویل میگرفتن (اکثریت هم نیاز نداشتن!) و میرفتن آمفی تاتر  
سیمونز ها هم اومدن با لشگر همراه. اوه ببخشید هیات همراه
- آقای دال همه چی اوکی هست دیگه!؟
- آره همه چی. فقط 
- فقط چی؟؟؟
- آقای مترجم انگار نیومده. گوشی هم جواب نمیده
- چی؟؟؟؟ نیست؟؟؟؟ اینهمه گوشی ترجمه تحویل دادیم، حالا چیکار کنیم؟؟
عصبی داشتم جلد دفترچه ها رو میکندم.  عین وقتی پوست مرغ میکنم.
بعد خونسرد گفتم: خارجیه که اون بالا زر زر میکنه اینا هم نمیفهن که. توی گوشی ها صدای استاد شجریان پخش کنیم ملت حال کنن
اینو گفتم اما ناخنهام کبود شده بود.
چشم آقای همکار هم گرد شده بود دختره پاک خل شد رفت. 
10 دقیقه هم بیشتر وقت نداشتیم. توی ذهنم دنبال راه حل بودم.
مترجم همزمان از کجا بیاریم؟؟؟ کاش گوشی ترجمه نمیدادیم لااقل مدعی میشدیم سمینار به زبان اصلی هست. به ما چه نمیفهمید.  انگلیسی بلد نیستی بیخود کردی اومدی.
گاهی هزار تا کار رو انجام میدی. کار خودت هیچ ایرادی نداره. اما یک عامل بیرونی تمام بنیان کارت رو بهم میریزه.  انسان در مقابل این عوامل بیرونی خیلی توانایی نداره. و فقط صبر هست که میتونه کمک کنه 
فقط صبر 
و منم صبورم و خونسرد
خدایا کجایی پس؟
سرم رو بالا آوردم . انگار واقعا خدا اومده بود. صورت ریز میزه آقای ن روبه روم بود. نفس نفس میزد. بعد از حال احوال و خوش و بش، سریع رفت توی سالن که کارش رو شروع کنه... 
منم آروم رو صندلی نشستم. به ناخن هام نگاه کردم. یادم باشه از این به بعد برای همایش ها یه لاک کمرنگ بزنم


تاريخ : شنبه ٤ دی ۱۳٩٥ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
نام: تی تاپ
جنس: دختر
مدت عمر: سه ماه
محل تولد: خونه در حال ساخت ما
علت مرگ: زیر گرفته شدن جلوی چشم مادرش توسط یکی از مردمان بی انصاف این سرزمین که فکر کرده فقط خودش حق زندگی داره و میتونه جان یک جاندار را به راحتی بگیره
بچه گربه معصوم جلو در خونه ما کنار خواهرم بود و توی دست خواهرم جون داد. و اون راننده حتی زورش اومده بود قبلش بوقی بزنه و بعدش هم بدون توجه به فریاد "آقا مواظب باش" خواهرم حتی یک مکث نکرد و به سرعت کشت و رفت...
آقای صاحب ۲۰۶ سفید. به همین راحتی؟ تو ناله و اضطراب مامان گربه رو ندیدی که تند تند جسد بچه اش رو لیس میزد. اما یک روز تاوان کارت رو میدی. شک نکن 
تصادف یک حادثه است و گاهی غیرعمد اما عکس العمل بی رحمانه فقط از دل سنگ میاد
آدمیزاد فکر میکنه از همه برتر است اما برای خدا همه مخلوقاتش عزیز هستند و قطعا از ما آدمها بیشتر خواهد پرسید. بیشتر انتظار دارد.


تاريخ : سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳٩٥ | ٥:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

چند روز پیش با دوستانم برای شام خوردن در یک رستوران تایلندی قرار گذاشته بودیم. هم اینکه مدتیه همه گرفتاریم و نمیتونیم کوه بریم ولی حداقل قراری باشه همدیگه رو ببینیم.

غذای تایلندی هم باعث میشد هم تجربه جدید باشه هم بهانه جذابتری برای دور هم بودن

یک منوی غذا با اسمهای عجیب غریب

کلی بگو بخند سر تلفظ و انتخاب غذاها تا اینکه هرکسی یک غذایی که نزدیک به مزاجش بود انتخاب کرد اما کاش یک نفر از ما فیلم میگرفت موقع خوردن قهقهه هفت هشت نفری بودیم و 16 تا دست که توی بشقاب همدیگه می لولید برای تست مزه جدید. روش آموزش استفاده از چوب های مخصوص این غذاها ( من چون چین رفته بودم مثلا معلم بقیه بودم ولی چه مربی بودم بماند) خوردن ترشی خیلی خیلی تند لیمچی و آتیش گرفتن و سر و صدا کردن و خندیدن

خدا رو شکر که میز ما رو بیرون چیدن وگرنه بیرونمون میکردننیشخند

 

 

 

پی نوشت: خدا همیشه منو خیلی دوست داره. نمیدونستم دقیقا روزی کنار دوستانم جمع میشم که روز خسته کننده و بدی دارم. دیروز خسته بودم. فکری و جسمی اما این دورهمی اونقدر به موقع بود و اثرگذار که فهمیدم بازم کار خدا بود که دقیقا این روز قرار گذاشته شده بود.



تاريخ : چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٥ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.