رویای زندگی

من اگر مرد بودم...
نه،
اگر مرد عاشق بودم..
بازم نه
اگر مرد عاشقی بودم که مدتی بود بین من و عشقم جدایی پیش اومده بود
اگر خبر دار میشدم که رفته سینما
سینما...
قبلا هم چند بار توی سینما و بعدش با هم آشتی کرده بودیم. سینما معجزه میکنه 
حتما کار و مشغله رو هرچی که بود ول میکردم و پا میشدم میرفتم جلو در خروجی سینما می ایستادم
منتظر می موندم تا بیاد
و می آمد
حتی مطمئنم از بالای پنجره، خیابون رو چک کرده ببینه من هستم یا نه
اینقدر میشناسمش که میتونم تصور کنم چی میشد. چشماش از خوشحالی برق میزد‌. با لبخند همیشگیش میومد نزدیکم.
مثل هر بار دیدن من، کمی دستپاچه میشد و خجالت زده هی لبخند میزد 
میدونم باز ناآرومی  خواهدکرد. قاطی خواهد کرد. بغض خواهد کرد. گله خواهد کرد. حرفهاش رو بارها خواهد خورد، اما
اما من همینجوری دوستش دارم
من همونم که بارها بهش گفته بودم: تو برام همیشگی هستی. من همیشه هستم. هیچوقت نمیرم 
میدونم وحشت از رفتن کسی داره 
قبلا هزار بار می‌پرسید که مبادا ترکش کنم، اینقدر می پرسید تا کلافه ام میکرد
طفلک اینقدر می‌ترسه که گاهی میگفت اگر من هم خواستم برم، تو نذار
نزدیک که میشد، دستش رو میگرفتم و...
سینما همیشه برای ما معجزه کرده
اینبار هم 
ولی من مرد نیستم
مردی که هست عاشق نیست
سینما هم‌ اعجازی نداره  ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/۱۸ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط رویا صفرزاده نظرات () |

شاید به نظر برسه خیلی دیره که بگی در سن 34 سالگی یک بعد دیگه از شخصیتت رشد کرده اما اگر خیلی سربع تجربیات لازم رو به دست آورده باشی نه تنها دیر نیست، بلکه خیلی هم عالیه

اگر دارای یک ثبات شخصیت هستید و هرچند وقت یکبار برمیگردید به عقب که ببینی مسیر رو منحرف نشده باشید به شما توصیه میکنم سر خودتون رو شلوغ کنید. برید در دل هر اجتماعی و مشارکت کنید. گوشه کاری رو دست بگیرید و مفید و موثر باشید. البته منظورم از هر اجتماع، تنوع بود اما بین انسانهای نیکوصفت باشید.

تجربه به دست آوردن خیلی زیباست. شاید یه تیکه از زمان کسی یا چیزی یا اتفاقی باعث بشه که احساس خیلی بد پیدا کنید. احساس کنید تخریب روحی شدید. اما اگر شما ایمان قوی به خدای مهربان داشته باشید خیلی زیباتر و خیلی قوی تر از قبل بلند میشید. و برنده شمایید. شما هر روز بهتر و زیباتر و مفیدتر خواهید بود.

این رو به شما قول میدم. قسم میخورم. به شرافتم سوگند که بهتر خواهید شد. رشد خواهید کرد. قوی خواهید شد. بیش از پیش... 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٦/۸ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ توسط رویا صفرزاده نظرات () |

من کم سفر و برنامه نمیرم. اما از خیلیهاش اینجا نمی نویسم مگر اون برنامه هایی یا تجربیاتی تازه داشتم و یا یه چیز جدید و جالب نظرم رو جلب کرده.

تعطیلات عید فطر همراه دوستان همیشه خوبم سفری به یکی از زیباترین مناطق ایران یعنی ارسباران داشتم. اینکه چقدر این منطقه بی نظیر هست رو میتونید با کمی جستجو متوجه بشید. مثل همیشه که صمیمیت ها و یکدلی های دوستان سفر را چند برابر زیبا کرد.

منطقه آینالی و بخش حفاظت شده و دیدن مارال از نزدیک من رو به وجد آورد. نیسان سواری (که از جذابیت های سفرهای گروه ماست) در جاده های بی همتای شمال غرب کشور

قلعه مه گرفته و باشکوه بابک/ آب بازی در آبشار زیبای آسیاب خرابه و دیدن از کلیسای تاریخی و البته طبیعت بکر

شوخی های بچه های شیطون گروه بعد از دیدن رود مرزی ارس و اینکه اون ور آب خارج هست و... دیدن سه منطقه مرزی هم برام جالب بود. رود ارس هم بسیار بلند، خروشان و با ابهت بود.

 

اما همه اینها و یا مشابه اینها رو میشه در جای جای ایران عزیز دید. اما کسی مثل عمو احمد را خیر. به قول یکی از دوستان بسیار گرانقدرم که از دوستان عمو احمد بود: "عمو احمد جز معدود آدمای خیلی خوب باقی مانده تو ایرانه. برای زلزله ورزقان دوسال زندگیشو تعطیل کرد. خونه اش کانون انرژی مثبت هست و همیشه برای کمک آماده"

و واقعا چیزی بیش از اینها بود. یک شب مهمان خانه اش بودیم. اول ورود با رویی باز خوشامد گفت. تمام خانه اش بی دریغ در اختیار ما بود. بالای 30 نفر! چای آماده و دبش. بعد یک دیگ آبگوشت فوق العاده که قسم میخورم همه ما 30نفر همچین آبگوشت خوشمزه ای نخورده بودیم. و بعد چای. و بعد دعوت از یک دکتر برای توضیح مباحث ادبی و تاریخی منطقه. بعد خواب راحت. بعد صبحانه با نون خوشمزه و راهی کردن ما. 

خودش گفت سالانه تعداد زیادی گروه ها میان خونه من!

حتی شاید به نظر بیاد این محبتها بی نظیر نیست ( گرچه به نظر من هست) اما اون انرژی و نفوذ نگاهی که عمو احمد داشت بی نظیر بود.

کاش عمواحمدها زیاد بودن. کاش ایران از عمو احمدها خالی نمیشد. عمو احمد شما این رو نمیخونی. اما خیلی دوستت دارم. خیلی ازت ممنونم. خیلی برات دعا میکنم

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/٢٩ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ توسط رویا صفرزاده نظرات () |

گربه کوچولوی طلایی رنگ که فقط سه هفته از عمرش میگذشت گوشه پیاده از ترس میلرزید. چرا؟ چون بچه های اشرف مخلوقات دورش رو گرفته بودند. انگار میخواستن آتیشش بزنن چون موهای سیبیلش سوخته بود. میتونید تصور کنید یه گوشه گیر افتاده باشید بدون پناه، بدون مادر و توسط عده ای خیلی خیلی خیلی بزرگتر از شما محاصره شده باشید و اونا بخوان آزارتون بدن؟ مادرتون؟ یا شما رو ازش جدا کردن و فراری شدید یا کشتنش!

مامانم آوردش خونه. بچه گربه بینوا که فقط سه هفته ی بود و باید هنوز شیر میخورد اما از اجبار گرسنگی غذا میخورد. خاک هم میخورد. مثل بچه آدمی که تا دوسالگی شیر میتونه بخوره اما از شش ماهگی غذای کمکی بهش میدن ولی اگر مادر نداشته باشه مجبور میشه به همون غذا اکتفا کنه. این طفلک هم مجبور شده بود غذای جامد بخوره.

اولش مخالف بودم نگهش داریم. مامانم گفت نگهش میداریم. مگه چقدر جا میخواد؟ آبجی ها هم که موافق بودند. البته این مخالفت من از اداره بود. رسیدم خونه و دیدمش دیگه...... اوخ عزیز کوچولوی ملوس من

با تجویز دکتر قطره های ویتامین مورد نیاز رو خورد و دیگه خاک نمیخوره. شیر خشک بدون لاکتوز هم براش خریدیم که خیلی با اشتها دو وعده میخوره. وقتی صدای هم زدن شیر میاد از هرجای خونه باشه میاد و خودش رو به پا میکشه و لوس میکنه و میو میو سر میده.

اسمش چیلی شد. فلفل قرمز. فلفل و گلپر گربه های 5 ساله ما هنوز قبولش نکردن و گاهی توی سرش میزنن ( البته با پنجول بدون چنگ) گاهی میخندیم و گاهی دلمون میسوزه. گربه ها ملوس و حسودن! بهرحال بزرگتر هستند و سنی ازشون گذشته و اینم خیلی تخسه. کتک که میخوره میره یه گوشه کز میکنه. بعد یهویی دستاش رو باز میکنه باز میپره روی کول فلفل! دلش میخواد با همجنسهای خودش بازی کنه اما اون دوتا هم حال ندارن. 

حرفم با خودمون هست. با آدمها. به قول دوستم که چیلی شاید خیلی خوشبخت شد که به خونه ما اومد. چون تا وقتی نفس بکشه حمایت میشه. اما چرا؟ چرا ما آدمها اینقدر خودخواه میشیم؟ هزار بار گفتم. بازم میگم؟ کی گفته همه چی برای خدمت به ما آفریده شده؟ چرا باید حیوانات، طبیعت، زمین و هوا مسخر ما باشند؟ چرا حق حیات رو از دیگران میگیریم؟ چرا؟

این دنیا برای همه است. اگر نبود که خدا فقط ما رو می آفرید و مایحتاج ما رو. اینهمه نظم و تنوع لازم نبود. اگر اشرف مخلوقاتیم یعنی مسئولیت بیشتر داریم. در قبال همه چی. همه همه همه چی. از یک کرم خاکی تا بزرگترین جانور. از یک برکه کوچیک تا اقیانوس ها. از زمین تا آسمون. حتی در قبال دل همدیگه هم مسوولیم. چه بسا روزی بازخواست خواهیم شد که باید در برابر عدل الهی پاسخگوی اعمالمون باشیم.

باید پاسخگو باشیم. مطمئن هستم خداوند نمیپرسه در آن دنیا دین و آیین و مسلک تو چه بود؟ میپرسه چقدر به فرمان بودی و چقدر بندگی کردی. و قطعا ایمان دارم خواهد پرسید: با مخلوقات من ( همه کائنات) چه کردی؟ و چرا؟ و باید پاسخگوی این سوال باشیم.

من که از خودش میخوام من رو سرافکنده از پاسخ نکنه. شما را هم. آمین

 

 

 

پی نوشت: عکسهای چیلی رو خواهم گذاشت. از بس که خامه عسله. آخه سفید و طلایی هست. 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۱۳ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط رویا صفرزاده نظرات () |

چند روز پیش داشتم به روزه و روزه داری فکر می کردم. به اینکه یه عده با اشتیاق بهت تبریک میگن و خدا قبولی میگن و به عقیده تو احترام میذارن اما خب خودشون شاید روزه نگیرن. یک عده هم ممکنه ببرنت زیر سوال و بگن روزه مضرات داره و این چه کار عبثی هست که 18 ساعت هیچی نخوری و بعدش بخوری و که چی بشه؟ آسیب میرسونه و غیره

بعد یاد یک شباهت افتادم. به نظرم روزه داری شبیه کوهنوردی هست. به نظر خیلی ها هر دوش خطر و مضرات داره. اما وقتی کسی اهلش باشه میفهمه چی میگم.

به کوهنوردها هم همینو میگن. اینهمه صبح زود میزنی بیرون خودتو میکشی بالا که چی بشه؟ زانوت بترکه و پوستت داغون بشه. خوابت کم بشه و خسته بشی و اینهمه خطر!

کوهنوردی: وسیله جمع میکنی، خودت رو مجهز میکنی، به خودت انگیزه روانی میدی و آماده به جون خریدن سختی هاش میشی، بعد حرکت میکنی، با امید و انگیزه، خیلی اراده میخواد. میتونی بگیری بخوابی و توی خواب ناز باشی اما کله سحر راه افتادی شیب میری، ساعتها طول میکشه. تشنه میشی، خسته میشی اما میدونی که اراده ات قوی میشه. بعد میرسی به قله، حس بی نظیری که کسایی که نیومدن هرگز نمیتونن تجربه اش کنن. به آسیب احتمالی و خستگیش می ارزید. اون حس نزدیکی و حس این که متفاوتی. حس خاص بودن. حس اینکه میتونی به هرچیزی غلبه کنی و بعد دوباره هفته بعد...

روزه داری: خودت رو مجهز میکنی، به خودت انگیزه میدی. آماده به جون خریدن سختیهاش میشی. بعد شروع میشه. تو انگیزه و امید داری. خیلی اراده میخواد. میتونی بخوری و بیاشامی اما 18 ساعت لب نمیزنی به چیزی. میدونی عوضش اراده ات قوی میشه. بعد میرسی به افطار. حس بی نظیری که کسایی که روزه نبودن نمیتونن تجربه اش کنن. آسیبی نداره اما می ارزید. به اون حس سبک بودن. حس متفاوت بودن. حس نزدیکی و خاص بود. حس اینکه به هرچیزی میتونی غلبه کنی و دوباره روز بعد نیت میکنی.

شبیه هم بود. مگه نه؟ روی هر دوش انتقاد هست. اما تا اهلش نباشن نمیفهمن چی میگی. من هر دوش رو دوست دارم. حس خوبی داره. آدمهای خاص خودش هم داره.

 

 

 

 

 

پی نوشت 1: خواننده ای به اسم "عزیزدردونه ام، مشکلیه؟" نظر شما رو در زیر پست شهرگردی دزفول خوندم. دلم خیلی برات سوخت، امیدوارم دلت آروم بشه و به هرآنچه خواستت هست و خیرت هست برسی. 

 

پی نوشت 2: چند روز پیش تجربه افطاری در سینما داشتم. مریم و مجید فلاکس چای و لقمه نون پنیر و خرما آورده بودن و موقع دیدن فیلم افطار کردیم! با دوستان عزیزم. خیلی مزه داد. سیزده بدری بود واسه خودش

نوشته شده در ۱۳٩٤/٤/۸ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ توسط رویا صفرزاده نظرات () |

ترم دوم سوم دانشگاه بودم. یه همکلاسی نابینا داشتم. من رو دوست داشت. اسمش زهرا بود. از من خواست براش جزوه خوانی کنم. صدام رو دوست داشت. اما اون روزا من تسلط روی متون نداشتم. مخصوصا این که متون سنگین و عربی بود و باید درست قرائت میشد! ازش عذرخواهی کردم. اما توی ذهنم این کار موند. عاشق متن خوانی بودم

الان چندسالی میشه که برای یک دوست نابینا جزوه خوانی و یا کتاب خوانی میکنم. بعد از گذشت 9 سال چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود. عملی شده. شکر خدا

دیروز جزوه های آقای نجفی رو بردم. فایل ها داشت بلوتوث میشد و منم نشسته بودم صحبت می کردیم. از امکانات گوشیش پرسیدم. یه گوشی نوت4 داشت. تازه خریده بود. برای من توضیح داد. از تمام قابلیت هایی که برای نابیناها گذاشتن. این که صفحه رو میشه تاریک کرد که بغل دستی بینا نتونه متون رو بخونه. این که اونا هم از شبکه های اجتماعی میتونن استفاده کنن. و این که تاچ گوشی اونا سه ضربه ای هست. تمامش رو به من گفت و توضیح داد. دوستش هم از امکانات ویندوز گویا خودش گفت! 

خیلی خوب یاد گرفتم. اونا با هیجان توضیح میدادن و من از ذهنم گذشت خوب شد در طول صحبتهاشون اشکهای من رو که غیر قابل کنترل بود رو نمی بینن.

حس خیلی خوبی داشتم. حس بد و تلخ هم داشتم. حس خوب برای معاشرت با این دوستان. و کار کوچیکی که براشون کردم. حس بد برای غمگینی از نبود یک نعمت بزرگ. نعمت خیلی خیلی خیلی بزرگ که چه بسا ما قدرش رو نمیدونیم. ناشکر و طلبکاریم

تجربه خوبیه.

 

پی نوشت: سپاس از دوستانی که این روزها به علت گرفتاری درسی خودم، به من در جزوه خوانی کمک کردن

نوشته شده در ۱۳٩٤/۳/۱۱ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ توسط رویا صفرزاده نظرات () |

بعضی از آدمها توی یه توهم و خیال به سر میبرن. من به این آدمها دروغگو میگفتم. اما بعد از این که با یکیشون آشنا شدم، دیدم نه. بنده خداها رو نمیشه توی گروه دروغگویان به حساب آورد.

من روی شخصیت و کلام آدمها دقت زیاد دارم. حافظه ام هم برای نگهداری حرفها خیلی خوب کار میکنه. این جور آدمها به معنای واقعی کلمه، میتونیم بگیم غرق شده در دنیای وهمی خودشون هستند. طفلک ها

برای مثال یکی رو میشناسم که فکر میکرد توی کارش خیلی قوی هست. با همکارم  ازش کاری رو خواستیم (طراحی یه فرم) به طرزی این کار رو بد انجام داد که تمامش اصلاح و بازبینی خواست. یک بار دیگه هم من به طور شخصی ازش یه کمک در مورد یه کار تحقیقاتی دانشگاه خواستم. اینقدر ضعیف کار کرد که همکارم متعجب موند و گفت: از ایشون بعید هست. آخه اینقدر بی سر و ته؟؟ ولش کن بذار خودم کمکت میکنم. 

حتی چند روز پیش که چند تا همکار دور هم جمع بودیم در موردش صحبت شد که یکی گفت: فلانی که همیشه بلوف میزنه و بزرگنمایی میکنه!!!

دلم براشون میسوزه. بنده خداها همیشه هم دنبال جاه و مقام هستن با توجه به تصور خودشون در توانایی! اما سیستم واقعیت و اندازه اونا رو میبینه. مسلما پست بهشون نمیده، برای همین هم همیشه خدا شاکی و ناراحت هستن و فکر میکنن حقش رو خوردن! همیشه دارن اذیت میشن. همیشه داغون هستند و همیشه حالشون بده چون فکر میکنن در حقشون ظلم شده.

اینجور آدمها حتی در عشق و محبت هم همینن. ادعای خیلی زیاد اما در عمل از یه دختر خانه نشین دوره قجر هم محدودتر و ضعیف ترن. جالبه حتی در توان و قدرت جسمی خودشون هم دچار خیالات هستن اما تقریبا همیشه مریض احوالن.

خود به خود بدون اینکه خودشون بخوان از انسانیت و شعارهای مربوط به اون دم میزنن اما درون خودشون در لایه های پنهان روحی روانی خودشون بنده مادیات هستند. ناخودآگاه به نظرشون آدمهای به ظاهر پولدار، انسانهای خوب و برتر میان و سر خم میکنن.

مثلا فکر میکنن آدمهای ساده و با انسانیت رو دوست دارن و براشون مهم هست اما به پاش که بیوفته روح و قلب اونا رو له میکنن. شاید توی این دنیای فانی قانون همین هم باشه  اما ... اما... اما...

خلاصه همه چیزشون در توهم خودساخته خودشون هست. بعضا آدمهای بدی نیستن. گاهی دوست داشتنی هم هستن. نمیخوان بد باشن. دلشون میخواد آدمی باشن که ازش میگن. خودشون همون آدم خیالی رو میخوان. سعی هم میکنن. اما خب تواناییش رو ندارن.

حالا اینا رو گفتم که بگم چند هفته ای هست به این نتیجه رسیدم که: اینا جز دروغگوها نیستن. من همیشه میگفتم دروغگو هستند. خواستم این تجربه رو به اشتراک بذارم که اگر کسی با این شخصیت در اطرافتون دارید، حرص نخورید... اینا اینطورین... تنها کاری که میتونید بکنید اینه که روی حرفشون حساب نکنید... یعنی اهمیت ندید... یا کارتون رو خودتون انجام بدید.. باهاشون نجنگید که بهشون ثابت کنید که اینطورین.. قبول نمیکنن چون عمدی نیست و فقط اعصاب شما از بین میره ... یه نوع صفت درونی هست دیگه... درک کنید، اما توجهی به حرفهاشون نکنید...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۱٥ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط رویا صفرزاده نظرات () |

من رفتم دزفول. بالاخره رفتملبخند. خب خیلی وقت بود میل دیدن این شهر رو داشتم. رفتم. همسفرم قرار بود مریم جونم باشه که متاسفانه کاری براش پیش اومد و نشد که بیاد.

محرم سال پیش خیلی دلم خواست یه روز برم دزفول. چند ماه پیش هم آبجی فرشته یه برنامه مستند از دزفول دیده بود که کلی تعریف کرد و گفت حتما برو. اینکه بشه چطوری رفت رو هم طبق معمول مجید دانا و باتجربه راهنمایی کرد. با همه وجودم از خدا خواستم جور کنه که برم و چون همیشه هرچی از خدا خواستم به من داده. رفتم.

فکر میکردم سفر دزفول من، طوری دیگه باشه. طور دیگه شد. اما بسیار بسیار عالی شد. همونجور که دلم میخواست.

خب حالا دزفول اصلا چی داره و چی کنم؟؟؟؟ کسی رو برای راهنمایی نمی شناختم. به دوستی که میشناختم پیام دادم که از دزفول کمی سوال دارم. من اطلاعات زیادی رو از سایت ها جمع کرده بودم. فقط میخواستم در برنامه زمانبندی کمک کنه. که کمک نکرد.نگران فرصت نداشت برای این کار وقت بذارهدل شکسته. اما خوشبختانه تونستم آقای آذرکیش رو پیدا کنم که چندین باز مزاحمشون شدم و با راهنمایی و کمک ایشون برنامه سفر رو چیدم. همون آذرکیش معروف رو !!!نیشخندچشمک

من عاشق دزفول و مردم دزفول شدم!

حرکت با قطار چهارشنبه شب به سمت اندیمشک بود. خدا خدا کردم هم کوپه ای ها خوب باشن. آخه من توی قطار یا با خانواده بودم یا با دوستهام. اما مثل همیشه خوش شانس بودم. سه تا خانم که هر سه به شهر خودشون برمیگشتن. کلی از آداب و رسوم عزاداری ها و عروسی های دزفول برامون گفت. کلی از غذاهای خوشمزه دزفولی و تا اندازه ای جاهای دیدنی. با یه یکیشون که نویسنده بود کلی مباحث تیپ شناسی شخصیتی و اجتماعی کردیم و خیلی مفید بود. عالی

صبح زود رسیدیم اندیمشک و با تاکسی به دزفول رفتیم. هنوزم از بردن اسم دزفول دلم میلرزه و غرق شادی میشم. توی هتل جهانگردی اتاق داشتیم. بعد از صرف صبحانه با دست نوشته ها و برنامه ریزی هایی که قبل از سفر آماده کرده بودم، منتظر راهنمای فرهیخته و مهربان جناب آذرکیش شدم.

ساعت یکربع به 9 صبح بازدیدهای ما شروع شد. و تا کمی بعد از 11 شب طول کشید. چیزی نزدیک به 15 ساعت بازدید! 

روز اول: از پل تاریخی شروع کردیم. توضیحات راهنمای خوب ما در تمامی روز کافی، مفید و جالب بود. بعدش از تماشای رود پر جوش و خروش دز لذت بردم.

آسیابهای آبی (موزه آب) بسیار جالب بود. به دز نگاه کردم. با دز حرف زدم. با دز دوست شدم. همون لحظه و همون صبح و همونجا. بعد از اون لحظه دیگه در سراسر شهر حس خوب و آشنا داشتم. یه دوست پیدا کرده بودم. یه دوست که همراهم بود. تنهام نذاشت و سالهای سال دوست خواهیم موند. من و دز هم رو پسندیدیم.

وقتی آقای آذرکیش با کلید در خانه تیزنو ( مقر دفتر یونسکو و انجمن دزپارس) رو باز کرد. چشمهای ما از تعجب گرد شد.تعجب وارد خونه شدیم. گفتیم شما کلیددار شهر دزفول هستید؟ البته ایشون سرپرست انجمن دوستداران و پژوهشگران شهر دزفول و همچنین مسئول گردشگری و میراث فرهنگی شهرداری دزفول هستند. تشویق

و بعد گشت زنی در کوچه های بافت سنتی شهر شروع شد. قدم زدم و لذت بردم. توی خیابون ها که قدم میزدم. هر گوشه را با دقت نگاه میکردم. یه شهر زنده و قشنگ. یک شهر اصیل

بعد از دیدن مدرسه معزی، از یک ساباط رفتیم به سمتخانه سوزن­گر که داشتن توی خونه یه فیلم مستند از پخت کلوچه دزفولی میساختن. اگر آقای آذرکیش نبودن شاید ما رو راه نمیدادن!

بعد بقعه، مسجد و کتابخانه شیخ رکن الدین و گشت در راسته های بازار کهنه و خرید سوغاتی های خاص دزفول (کپو، کمی کلوچه دزفولی و در نهایت دیدار استاد فروتن، که تعدای از هنردستشون مهر اصالت از یونسکو گرفته و البته خرید یکی از کارهای ایشون. بعد تشنه و گرسنه رفتیم میدان یعقوب لیث و بستنی خوشمزه گاومیش خوردیم! یه عالمه.خوشمزه کلی هم خوش گذشت.

بعد از دیدن آستان شیخ اسماعیل قصری رفتیم امامزاده رودبند. در مسیر امامزاده کنار جاده ساحلی نزدیک پل سوم دز، یک منبع آب قدیم که به عنوان اولین منبع آب موجود در منطقه بود دیدیم. نماز ظهر رو امامزاده خوندیم.

از کنار بقعه دوباره دز آرام را دیدم. حس کردم حکایتی که از اینجا میگن درست هست. دز واقعا آرام آرام آرام بود. باهاش حرف زدم. بعد به خاطر لطف و محبت راهنمای گرامی، دوستان عزیز دزفولی درب موزه مردم شناسی (حمام کرناسیان) را دیرتر بستند تا ما بتونیم قبل از ناهار از اونجا بازدید کنیم. فضای بسیار دیدنی داشت. بعد همگی به  رستوران سنتی دلنوازان رفتیم و خستگی در کردیم و ناهار خوشمزه و بعد از ناهار، چای خوشمزه تر هم خوردیم.

بعد از ظهر: یک تجربه که فقط میشه در دزفول تجربه کرد. آب بازی در کت! خانمی که در قطار باهاش دوست شده بودم از کت تعریف کرد! هرچی توضیح داد من نفهمیدم چیه. از دوست خوبمون پرسیدم این کت چیه؟ واسه من توضیح بده. گفت باشه.

بعد دیدم رفته کلید کت شخصی خودشون رو از مامانش گرفته و ما رو برد که کت رو از نزدیک ببینیم و درک کنیم. و البته توی آب هم رفتیم و حسابی آب بازی هم کردیم. کلی سرحال شدم و خستگیم دراومد. حیف که زمان کم داشتم. و باید لیست بازدیدها تیک می خورد! نیشخند

حرم محمدبن جعفر طیار یا به قول خودشون بن جعفر خیلی من رو گرفت! حس من اینجا بیشتر از همه جاهای زیارتی دیگه بود. نمیدونم چرا. یه مجلس ترحیم هم بود. به آدمهاش نگاهی کردم شاید یه آشنا ببینم! شاید توی کل شهر دنبال یه آشنا بودم. چه ربطی داشت نمیدونم. آخه من توی این شهر غریب بودم. مقبره های خانوادگی هم دیدم. محل اجرای تعزیه. شهید آباد و یادآوری خیلی چیزا...چشم درخت "کنار" (konar) قدیمی هم اونجا دیدم.

بعد نوبت رسید به نخستین شهریار ایرانیقلب یعنی یعقوب لیث صفاری. من همش میگفتم وااااای شهریارمون! کلی عکس انداختم. تمام وقت ما در مسیرها با تبادل اطلاعات تاریخی و تعریف خاطره و شیطنت و بگو بخند میگذشت.

کنار بقعه یعقوب لیث کلی عکاسی هم کردیم. از جناب آذرکیش که یک عکاس حرفه ای هستند و کلی عکس از ما انداخت بی نهایت ممنونم. عکسهای برنامه و من و دوستم اینقدر خوشگل شد. من که عاشق خودم شدم! مژه

به خاطر کاری که برای انجمن پیش اومد، راهنما و دوستان مجبور شدن مجدد به خانه تیزنو برن. توی این فرصت من و دوستم رفتیم خیابون طالقانی قدم زدیم و کلی فلافل فروشی دیدیم، من کنار فلافلی رویا عکس گرفتمزبان و تعدادی فلافل خریدیم که عصرونه بخوریم و برگشتیم.

کار دوستان انجمن تمام شده بود ( البته کمی هم کمک کردیم در حمل صندلی ها و اینگونه شد که خود به خود عضو افتخاری انجمن شدم شاید با دیدن صندلی ها در خانه تیزنو یادی از من بکنن)

مقصد بعدی پارک ساحلی علی کله بود و البته بازم دز عزیزم. بازم دوستم. بازم خیره شدن به آب رودخانه و نفس کشیدن. نشستن لب آب و آویزون کردن پا از لب رود و گفت و شنود قشنگی بود. علی کله هم دوست داشتم. هوا داشت تاریک میشد. دلم میخواست خیلی بیشتر بمونم.

دزفول شهری هست که میتونم توش زندگی کنم. من بین تمام شهرهایی که رفتم و یکی از یکی زیباتر بوده سه تا شهر تا به حال هست که برای زندگی پسندیدم. کاشان! شیراز! و دزفول! فعلا اینا. میدونم و شهرهای بزرگتر هم رفتم. حتی شهرهای زیباتر، اما من این سه تا رو انتخاب کردم.

هوا رو به تاریکی رفت. شب آرزوها هم بود. قبلش دلم خواست مسجد جامع رو ببینم. مگه میشه شهری رفت و مسجد جامع اونجا رو ندید. توی اون ترافیک زیاد خیابون امام خمینی و مرکز شهر، ایشون قبول زحمت کردن و به خواسته دل من توجه نشون داد. نماز شب رو در مسجد جامع خوندیم و بعد به زیارت سبزقبا رفتیم. اونجا آرزو کردم به زودی با خانواده برم دزفول دوباره. من بارها دزفول خواهم رفت. مطمئنم.

به علت کثرت وسایل نیشخنداز یه چمدون فروشی همون روبه روی حرم یه چمدون هم خریدم. بعد به رستوران سنتی ساحلی رفتیم. آلاچیق هایی روی آب! کنار دز محبوب من. جوجه زغالی خیلی خیلی خوشمزه. دیدن عکسهای دوربین. گفتن و خندیدن. چشمهای خسته اما سرحال دوستان. و در نهایت ساعت 11 شب به هتل برگشتیم.

توی راه هم همش میگفتیم که ای داد بیداد! نشد قدم بزنیم کنار رود و بریم بازار شب هم ببینم و.... دوستم به من میخندید که این رویا همش میخواد رزومه واسه خودش درست کنه که چقدر جایی دیده. گفتم بعله همینه که هست. ولی اگر اون نبود شاید اینطوری نمیشد به خواسته ام برسم. یه پیاده روی طولانی دونفره کنار دز مونده طلب من! پارک دووه و میدان الف دزفول هم دیدیم. آقای آذرکیش راستی دووه یعنی چی؟؟متفکر

روز دوم: شب یه استراحت خوب و کامل کردم. صبح بعد از صبحانه در هتل با یه تیم کوچولو راه افتادیم سمت منطقه شهیون. عکسی دیده بودم از این منطقه. از دشت زیبا و کوه های رویایی! هوس دیدنش رو داشتم. دشت ها و کوه ها و مسیر زیباش.

و کل مسیر هم که به آهنگ های مرتضی پاشایی و غر زدن و جلو زدن آهنگها توسط من گذشت و کلی خندیدیم. چندتایی آهنگ فرح بخش پیدا کردم. اما همراهان دیوونه شدن اینقدر آهنگ رد کردم از خود راضیالبته تبادل اطلاعات هم بود.

قایق سواری روی دریاچه زیبای شهیون که به قول راهنمای فرهیخته ما از دریاچه های زیبای ایران جهان بود خیلی چسبید. بخصوص بخش نخلستان کوچک و بکر و زیبا. دلم میخواست بپرم توی آب از هیجان.

بعد راهی  روستای تاریخی و دیدنی لیوس ( ley   ves)شدیم. نیشخند تمام مدت به اشتباه تلفظی دوستم به خاطر اسم این روستا خندیدم. هی تمرکز میکرد و آخرش اشتباه میگفت! خنده روستایی جالب و دنج و زیبا.

ساعت نزدیک به 5 دزفول و هتل برگشتیم. وسایل رو سر و سامون دادیم. دوست خیلی خوبم محبت کرد دنبالم اومد ما رو بعد از تلاش بدون نتیجه برای پیدا کردن ماست گاومیش ! برد اندیمشک و به سمت تهران راهی شدیم. بازم کلی دوست، توی قطار پیدا کردم.

حس خوبی داره آدم وقتی اینقدر آدم خوب دور برش باشه که لب باز کنی: اینجا رو دلم میخواد ببینم و اونها بدون هیچ چشم داشتی به خواسته ات عمل کنن. حس خوبی میده که آدمهای مثل خودت ساده و زلال و مهربون و دوست داشتنی ببینی. باهاشون دوست بشی. علت؟ علت نمیخواد. علتش محبت پاک اوناست. آدمهایی که سراسر وجودشون لطف باشه و ازشون لطف جاری باشه. داشتن و پیدا کردن اینا نعمت هست. باید براش شکرگزار بود.

 

 

 

 

پی نوشت اول: این سایت آقای آذرکیش هست که تمام جاهایی که اسمشون در مطلب من اومده، به بهترین شکل و با عکسهای بی نظیر گذاشته شده است. خود من هم عمده اطلاعات سفرم رو از سایت ایشون گرفتم. گاهی تکرار جملاتی که از سایت ایشون حفظ کرده بودم و بیان میکردم باعث خنده میشد!!!

پی نوشت دوم: دقت کرده باشید بنده نزدیک به 30 جا رو دیدم. جاهایی با هویت تاریخی، شهری، مدرن، سنتی و غیره. شما هم بفرمایید دزفول! من خودم یه راهنمای دزفول گردی شدم دیگه عینک

پی نوشت سوم: ازدواج با دختر دزفولی و با فرهنگ دزفولی لیاقت میخواد که هرکسی نداره. آخه اگر دنبال مادیات و موقعیت و پول و دک و پز دیگری باشی معلومه که این همه زلالی به چشمت نمیاد. اینقدر غرق مادیات و موقعیت هستی که یکی بیاد بهت پیشنهاد بده ( اونم به طرز محقر) بدون هیچ تاملی جواب بله رو میدی. اما اگر به اصطلاح عشقت ازت یه درخواست کنه میری که چند روز فکر کنی تا جوابش رو بدی... اما جوابت به پول بدون مکث، مثبت هست و میگی بله

نوشته شده در ۱۳٩٤/٢/۸ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ توسط رویا صفرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody