میگن بنویس

ولی ...

زبان خامه ندارد سر بیان فـراق            وگرنه شرح دهم با تو داستان فـراق

 



تاريخ : جمعه ٢۸ بهمن ۱۳٩٠ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

همیشه وقتی توی ایوان خونه میرسیدم، تند تند کفشهام رو درمیاوردم تا نگاهش خسته نشه. میرفتم تو و خیلی ساده می گفتم: سلام آقای صابر!

مهربون جواب میداد و احوال مامان و خانواده ام رو میپرسید و همیشه آخرش میگفت: فرشته چطوره؟ منم با خنده میگفتم خوبه

دیگه بیشتر نمی موندم. سریع میرفتم پیش بچه ها. بچه های خاله ام. احساس شرم و کوچیکی می کردم. تاب ایستادنِ بیشتر نبود

 

و آقای صابر برای من یک دنیا بود...
روز 13 بهمن سرد و غمگین 86
چه تلخ ...
چه سخت ...
انگار وجود و حضورش یک رویا و افسانه بود و هنوز  هم هست. پررنگ و حاضر
دلتنگم به اندازه جای خالیش... به اندازه وسعت نگاهش... به اندازه بزرگی روحش و بی کرانه ی معصومیتش

 دلتنگم...

 دلتنگم برای روزهایی که هیجان آمدن شما را به خونه مون داشتیم

دلتنگم برای روزهایی که دعای شما قلب نگرانمون رو آروم می کرد

 دلتنگ صبح روزهای عید... دلتنگ عیدی... دلتنگ لبخند... دلتنگ امید...

 

نزدیک عید 12 سال پیش دفترخاطراتی رو براشون بردم و خواستم برام چیزی بنویسه. از شیطنت های من میخندید و اینبار هم خندید و نوشت:

در چهار سال پیش وقتی در این روز رفتید فهمیدم غم خیزی زندگی چیه و سعی کردم آرام باشم لحظه ها شاهدند که بارها با دخترت "خاطره" همراه این آهنگ زمزمه کردیم و اشک ریختیم. از سر ترس از نبود شما

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

 

یه شعر همون روزها از دلم جوشید و نوشتم.

 مظهر عشق خدا در دل من او بود و رفت

مهر من، محبوب من، منظور من، او بود و رفت

ساقــی عشق، باقــی جان، کــوه عرفان

 عاشق و معشوق حق او بود و رفت

خوش نوا و با صفا، با حیا و با سخا

در میان آشنایان، آشنا او بود و رفت

قلب شیدا، دیده بینا، مهربان طبع مصفا

عاشق و مجنون حق، عارف و معروف رب او بود و رفت

مصطفی مدح می گفت و علی را وصف کرد

صابر کرمانی شیرین سخن او بود و رفت



تاريخ : پنجشنبه ۱۳ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

کیف پولم پر از خالیست!

جیب‌هام پره خالیه!

این جمله رو زیاد شنیدیم. خب این یک آرایه ادبی هست تحت عنوان "پارادوکس یا تناقض" به این صورت که هرگاه دو مفهوم متضاد رابه هم نسبت دهیم و در یک چیز جمع کنیم آرایه متناقض‌نما شکل می‌گیرد و معمولاً معنایی عمیق و پر مغز در پس آن نهفته ‌است.

برای آشنایی بیشتر به نمونه های زیر توجّه نمایید :

- بر بساطی که بساطی نیست: با وجود فراهم بودن شرایط مناسب  اما وضع کشور و مردم نامساعد است . . بی بساطی وجود بساط  را نقض می کند.

  پارادوکس واژه ای انگلیسی است به معنی عقیده ای که با عقیده ی عموم مخالف باشد. مثل: « هرگز وجود حاضر غایب شنیده ای » که  « غایب » نقض کننده ی «حاضر » است .

 حافظ می فرماید: دولت فقر خدایا به من ارزانی دار                  کاین کرامت سبب حشمت و تمکین من است

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد           ما به امّید غمت خاطر شادی طلبیم (یافتن غم در دل شاد )

نمونه های خیلی زیادی میشه پیدا کرد. یعنی زمانی که بدونیم این آرایه چی هست در شعری که میخونیم یا در کلام دیگران و متون به راحتی به چشم میاد. من این آرایه رو خیلی دوست دارم  چون بازی قشنگی با ذهن میکنه. چند نمونه ادبی دیگر :

- از خلاف آمد عادت بطلب کام ، که من                   کسب جمعیت از آن  زلف پریشان کردم

- به پاس یک دل ابری ، دو چشم بارانی                    پر است خلوتم از یک حضور نورانی

- کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق                       بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی

- کسی که وسعت او در جهان نمی گنجید                به خانه ی دل من آمده است مهمانی

-  در نا امیدی بسی امید است                              پایان شب سیه سپید است

- از تهی سرشار  / جویبار لحظه ها جاری است

- اگرت سلطنت فقر ببخشند ای دل                        کمترین ملک تو از ماه بود تا ماهی

اینم از خودماز خود راضی: هرگاه از کنارم عبور می‌کنی با صدایی خاموش می‌خوانمت تا نگاهم کنی، اما تو برای فریاد سکوتم گوش شنوا نداری، نغمه‌های بی‌صدای مرا را نمی‌شنوی. عبور می‌کنی در حالی که من در پیدایی تو گـم شده ام و یک طوفان آرامم.



تاريخ : دوشنبه ۱٠ بهمن ۱۳٩٠ | ٦:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست          عاشقم بـر همه عـالم که همه عــالم ازوست

پادشاهی و گدایی بر مـــــا یکسان است           چون بر این در، همه را پشتِ عبادت خم ازوست

امروز اول بهمن هست. هوا هم خیلی سرد شده. برف میاد. ما خودمون رو می پوشونیم به وسیله لباس. خداوند بزرگ برای همه مخلوقاتش راهی برای گرم کردن خودشون گذاشته. برای ما عقل که لباس تهیه کنیم، برای حیوانات غریزه و برای گیاهان خواب. ما توی شهر زندگی می کنیم و فقط دو نوع حیوان از این همه آفریدگان خداوند با ما در شهر همزیستی دارن. پرندگان و گربه ها

آیا واقعا قادر نیستیم مراقب این دو نوع باشیم؟ آیا ریختن برنج اضافی خونه روی پشت بوم سخته؟ برای پرندها پیدا کردن غذا این روزها خیلی سخت شده

آیا این که اضافه غذا رو کنار سطل زباله بذاریم تا چندتا بچه گربه گرسنه سیر بشن خیلی کار طاقت فرساییه؟. صورتهاشون رو توی سرما دیدید؟ باد شدید و سرد که بهشون میخوره مچاله میشن یه گوشه. زندگی برای اونا هم خیلی سخت شده

 

کمی با مخلوقات خدا مهربون تر باشیم. رحم داشته باشیم. با همه آفریده های خدا مهربون باشیم. وقتی به جای پای خودتون و دیگران روی زمین نگاه می کنید اگر کمی دقت کنید جای پنجول‌های کوچیکی هم در کنار خیابون می‌بینید. دلتون نمی‌سوزه؟

وقتی دلتون برای پرنده ها و گربه ها سوخت دیگه از کنار اون بچه ای که توی سرما دستفروشی میکنه بی تفاوت رد نمیشید. دیگه  از کنار پیرزن یا پیرمردی که توی سن بالا به هر دلیلی از شما طلب کمک میکنن بی تفاوت رد نمیشید. دیگه از کنار هیچ چیز و هیچکس بی تفاوت عبور نخواهید کرد.

فقط سعی کنیم هر روز از چیزی که هستیم کمی بیشتر مهربون باشیم. فقط همین



تاريخ : شنبه ۱ بهمن ۱۳٩٠ | ٩:٤٤ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.