خدایا تو میدانی که در تنهایی و دلتنگی ها فقط و فقط به تو امید دارم و از هیچکس بیم ندارم

خدایا تنهایی تمرینی برای تنهایی قیامت است اما در این دنیا چشم امید و توکلم برتوست چرا که تو رحمانی و رحیمی و میدانم در آن دنیا نیز بنده کوچکت را مینوازی به مرحمت

 خدایا روح تـو در ما انسانهاست! و چقدر ناسپاسیم. گویی بر تو شک داریم. بر محبتت، بر قدرتت و بر حکمتت... پس وای بر انسان

 از من چه خواسته ای؟ جز عبد و بنده بودن؟ آیا مگر جز اینم که  ناسپاسی کنم؟

 خدایا میخواهم اعتراف کنم اول بر عظمت تو و بعد بر ناتوانی خودم. بر بی صبری و بر ظلمی که بر خود میکنم. بعد میخواهم قول بدهم . قول بر این که تکرار نکنم خطاهایی که از من سر میزد زیرا نمیدانم با کدورت تو مهربان چه کنم؟

میدانم میدانم اگر کسی که آزار داده ام مرا ببخشاید از شرم نافرمانی تو آب میشوم. شرم میکنم سر بلند کنم و صدایت کنم وقتی در برابر خواسته ات سر به زیر نینداخته ام.

 میدانم مینوازیم. میدانم

میدانم اشکهایم را نادیده نمیگیری. میدانم مهربانی

یا عزیز و یا لطیف

رحم کن بر من و بدان که هرچه باشم رهایت نمیکنم. رهایم مکن

خدای قادری که رستاخیزی در طبیعت بپا کرده ای و بر زمین مرده جانی دوباره داده ای و رودهای خروشان را روان کرده ای و حیات بخشیدی.

مرا دریاب . . .

به حرمت تمام روزها و شبها و لحظه هایی که بندگان مقربت ستایشت کردند

مرا ببخشای به حرمت مادر که مقامش دادی

به حرمت پــدر ...

و کمک کن در این راه سخت

کمک کن که اگر در این راه کمی لغزیدم دستم بگیری

که سرم پایین است و دستانم رو به تو به آسمان

بگیرشان

بگیرشان

 خداوندا این حیات، رستاخیر و  زندگی را بر قلب و روح و روان من، عزیزان و دوستانم جاری گردان. آمین



تاريخ : دوشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٠ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

مولایم علی فرمود: مومن کسی است که غم را در دلش پنهان و شادی را در چهره اش آشکار سازد. مومن نیستم اما همیشه سعی کردم به این جمله عمل کنم. من دفتر خاطرات دارم و از غمهای گاه و بیگاهم در اون مینویسم. توی ایمیلها و بعد هم این وبلاگ از تجربه ها و گاهی یادواره و ادبیات مینوشتم. الان توانایی نوشتن از غمی که در دل دارم رو ندارم و قصد نوشتن ازش هم ندارم که در نوشتن نمی گنجد.

خدایا من دوستان مهربانی دارم که مایه دلگرمی و مباهات من هستند. فرصت این که به تک تک محبتهای شما در نظرات جواب بدهم نیست و البته باز هم در کلمات جای نمیشه. فقط از شما ممنونم و برای همه شما دل شاد و آرام آرزو دارم و این که در کنار خانواده زندگی زیبایی داشته باشید. براتون دعا میکنم هر زمان... هر زمان... هر زمان که به یاد پدرم باشم که این یاد همیشگی و دائم است تا ابد...

خداوندا دلم تنگ است / سراپایم پریشان است

درون سینه ام فریاد و غوغایی نهفته، مشت می کوبد

می فشارد بغض با دستان گلویم را

و من آشفته از دردم

و حیرانم..

چه مظلومانه او را نزد خود خواندی

شب میلاد پیغمبر

چه معصومانه گفت لبیک!

و من ماتم

مبهوتم..

باورش سخت است که من دیگر نخواهم دید نگاه پر ز مهرش را

دگر در خواب خواهد گفت: بیا بابا

دو دستش باز و من با خنده خود را لوس خواهم کرد

نازم را خریدار است

او باباست...

خداوندا من از مردن نمی ترسم

اگر باور کنم نشنیدن صدای گرم و پاکی

که با هر خنده ام می گفت:

«قِه‌ضات به کَفه‌ی لَه عمرم کَچه باشه‌گی باوکی»

 

معنی جمله کردی ( آخر شعرم) که پدرم همیشه میگفت: «درد و بلات به جونم دختر خوب بابا»



تاريخ : جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.