امروز تولد منه

پس

تولــــــــدم مبارک



تاريخ : چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠ | ٩:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

هوای امروز صبح ابری و پاییزی بود. صبح توی اتوبوس نشسته بودم و مثل همیشه بیرون رو نگاه میکردم. وقتی از جلوی در دانشگاه تهران رد شد دیدم تعداد زیادی دختر و پسر با پدر مادرهاشون ایستادن که برن توی دانشگاه. حدس زدم باید ثبت نام دانشگاه باشه. یکدفعه حال و هوای روز ثبت نام خودم برام زنده شد چون همون موقع هوا ابری بود. با خواهر بزرگم اومده بودیم و سرتاپا هیجان بودم. یه عالمه بچه درسخون جمع بودن که همگی دانشگاه تهران قبول شده بودیم و همگی احساس غرور میکردیم که شاخ این غول رو شکستیم. من نتیجه کنکور رو ساعت 5ونیم صبح از تلفن گویا گرفتم و تا خود صبح از خوشحالی گریه می کردم و همش میگفتم مامان خوده خوده دانشگاه تهران قبول شدم اونم قربون صدقه‌ام میرفت.از خود راضی

 هیچوقت اشک ذوق بابام رو فراموش نمیکنم که نذر کرده بود تهران قبول بشم. به خاطر دل مامان بابام که دوست نداشتن برم شهر دیگه (به قول خودشون شهر غریب!) اینقدر درس خوندم کلافهاینقدر خوندم که رتبه سه رقمی آوردم!!

به نظرم اینقدر دانشگاه بزرگ اومد که فکر نمیکردم هیچوقت یاد بگیرم از کجا به کجاش میشه رفت هیپنوتیزمو میترسیدم گم بشم. خیلی ها یعنی اکثریت از شهرستان اومده بودن با چمدون و ساک و بسته های بزرگ منتظر بودن. اسم تمام همکلاسی هام رو از روی کد رشته پیدا کرده بودم و هرکدوم رو که میدیدم میگفتم اِ پس جلالی شمایی؟ اِ پس بختیاری شمایی؟ فقط یه دختر بانمک هم دیدم که هم رشته من بود و اسمش رو پیدا نکرده بودم و بعدا یکی از بهترین دوستام شد.

دخترها رو از خودشون میپرسیدم اما پسرها رو میرفتم بالای سرشون و سرک میکشیدم توی فرم ثبت نام ببینم رشته اش چیه و همکلاسی من هست یا نه. اول سراغ پسر خوشتیپ ها عینکرفتم فایده‌ای نداشت چون هیچکدوم همکلاسی من نبودن. واسم مهم هم نبود اما نمیدونم چرا میخواستم بدونم کیا هستن شاید جالب بود که توی یه کلاسی میشنیم که برعکس دبیرستان توش پسر هم هست! خواهرم چندتایی رو نشون داد و گفت اینا همه همکلاسیت هستن و من فقط چشمام گرد شد و توی دلم گفتم خدا رو شکر که اهل این شیطونی‌هازبان نیستم وگرنه حسابی ناامید میشدم!

امروز احساس ناشناخته ای که توی دل همه اون دختر پسرهای جلوی دانشگاه هست رو درک میکنم و تجربه کردم. اصلا ورود از دبیرستان به دانشگاه مثل ورود یه رود به دریاست. میشه توی این دریا گم شد، عوض شد و حتی عوضی شد و میشه با گرمای خورشید بالا و بالاتر رفت، بخار شد و تکامل پیدا کرد و یه بارون قشنگ شد و برگشت.

تو یک کلام یا این شیطان شد یا اینفرشته.

اونوقتها فکر میکردم چون اینجا دانشگاه تهران هست هیچکس ناحسابی و بد نیست اما همه جور آدمی دیدم وقتی یکی سیگار میکشید تعجب کردمتعجب و میگفتم وا مگه میشه اینجا کسی سیگار هم بکشه. بعدها چیزهایی دیدم و شنیدم که فقط باعث تاسفم شد. گرچه دوستان خوبی پیدا کردم که آشنایشون مسیر زندگیم رو عوض کرد و همینطور دیدن اساتید بزرگ و مطرح کشور و دانش‌ها و تجربه هایی که به دست آوردم بی نظیر بود و هیچ جای دیگه هم نمیشه بدست آورد و یکی از افتخارات زندگی من تحصیل و ورود به دانشگاه تهران هست ولی با این حال فهمیدم آدم بودن و آدم شدن ربطی به دانشگاه نداره.

اما امیدوارم همه این بچه هایی که امروز پشت در این دانشگاه و دانشگاه‌های دیگه ایستادن باعث افتخار خانواده و کشورشون بشند و لحظه لحظه زندگی احساس پیروزی و امید و انگیزه و آرامش کنن که همین احساس اینها باعث پیروزی، امیدواری، انگیزه و آرامش این مملکت خواهد بود.

خلاصه‌ نتیجه این همه تفکر و فرو رفتن توی خاطرات خیال باطلاون روزها هم این شد که ایستگاه فردوسی رو رد کردم و از دروازه دولت پیاده برگشتم فردوسی. یکی هم نگفت خب دختر خوب، یه ایستگاه رو با اتوبوس برگرد که هول نشی و نصف راه رو ندوی و جون به سر بشی! اوه



تاريخ : یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

دیروز توی تاکسی بودم که برم خونه. مسیر من دوره و دوست دارم برای کوتاه شدن مسیر، راننده آهنگی بذاره یا رادیوش روشن باشه. دیروز اتفاقا حال خیلی خوبی هم داشتم و وقتی راننده ضبطش رو روشن کرد خوشحال شدم. اما از اولی که نشستم یکدم خواننده ترانه به معشوقش فحش داد تا وقتی پیاده شدم ناراحت
در کتاب متون نظم و نثر دبیرستان که کتاب بسیار شیرین وزیبایی هست میخوندیم که مکتب «واسوخت» مکتبی است که در آن شاعران بر خلاف همیشه از ستایش معشوق دست می کشند و شروع به ناسزا گویی وحتی نفرین معشوق می‌نماید
و یک دونه بیت هم از "شهریار" پیدا کرده بودن و به عنوان مثال گذاشته بودند:
تو چنین خانه کن و دلشکن ای باد خزان                گر خود انصاف کنی مستحق نفرینی

واسوخت در واژه به معنی بیزاری و روگردانی از معشوق است. در اصطلاح ادبیات سنتی نیز به سبکی از اشعار گفته می‌شود که مضمون آن مربوط به همین رویگردانی باشد.

شاعرانی چون سعدی، خاقانی و وحشی بافقی شعرهایی در سبک واسوخت سروده‌اند. در ادبیات دورهٔ مشروطه و آغاز دورهٔ بازگشت ادبی نیز شاعرانی چون دهخدا، شهریار، میرزادهٔ عشقی چنین شعرهایی سروده‌اند.

واسوخت شاخه‌ای از سبک قدیمی وقوع‌گویی است. سبک وقوع‌گویی که در اوایل سدهٔ دهم به وجود آمد. در این سبک شاعر آشکار و بی‌پرده زبان حال خود را واگویه می‌کرد. واسوخت شاخه‌ای از وقوع‌گویی است که دوری جستن و روی‌گردانی دلداده از دلبر را مد نظر دارد.

 در واسوخت، شاعر به خاطـر شکست در عشق و عدم کامیابی، از استغناء به غناء و از نیاز به ناز روی می‌آورد و به جای ستایش به سـرزنـش دوسـت می‌پردازد و بی‌وفایی او را با بی‌وفایی پاسخ می‌دهد. شبلی نعمانی از وحشی بافقی به عنوان آغازگر این شیوه بیانی یاد می‌کند.

نمونه‌ای از وحشی بافقی:

چون زدری پای کشیدیم ، کشیدیم

امید ز هر کس که بریدیم ، بریدیم

 دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند

از گوشۀ بامی که پریدیم، پریدیم

 رم دادن صید خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندی و رمیدیم، رمیدیم

سبک واسوخت در ترانه‌های فارسی امروزی نیز به‌کار می‌رود. ترانه‌های «واسوخت» قدیمیان زبانی مودبانه داشت اما در ترانه‌های امروزی زبانی بی‌ادب و گستاخانه دارد. آغازگر این نوع از موسیقی پاپ ایران را ترانه‌سراهایی داخلی از جمله شادمهر عقیلی دانسته‌اند.

جالبه که امروزه تقریبا هر ترانه ای از خوانندگان جدیدی که هر روز وارد دنیای موسیقی می‌شوند نشانه ای از مکتب واسوخت را به همراه دارد.


نمونه هایی از اشعار امروزی:
الهی سقف آرزوت خراب بشه روی سرت
بیایی ببینی که همه نشسته ان دور وبرت

قسم میخوردی با منی،قسم میخوردی به خدا
خدا الهی بزنه ،تو کمرت توکمرت

************************
به خدا جهنمم جایی واسه تو نداره
حیف آتیش که بخواد روی سر تو بباره

***********************
حالا به مرگ من راضی نمیشه
میخواد جون بکنم واسش همیشه

به اون ظالم بگین،نفرین این دل
تا زنده است به راه زندگیشه


چرا این مکتب بعد از یازده قرن دوباره زنده شده؟!؟ یادم نمیاد مکتب قدیمی وگمنامی به این شکل دوباره بال و پربگیره.



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٠ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

عطیه رو از بچگی میشناختم. دختر کوچک حاج خانوم، دوست مادرم بود. از من چند سالی کوچیکتر بود و کم حرف و خجالتی. خیلی زود ازدواج کرد. یه روز مامانم ناراحت اومد خونه. وقتی ازش پرسیدم با بغض و ناراحتی گفت: «عطیه حامله است و تازه فهمیدن که سرطان هم داره اونم استخوان» پرسیدم چی میشه حالا؟ جواب داد: «باید شیمی درمانی رو خیلی زود شروع کنه و اگر بذاره بچه اش به دنیا بیاد و درمان رو شروع کنه دیر میشه ومیمیره و راه دوم اینه که بچه رو سقط کنه و اگر این کار رو کنه بعد از شیمی درمانی هرگز بچه دار نمیشه»

خیلی ناراحت شدم. دو راهی خیلی سختی بود اما به نظر من جوابش روشن بود. من فکر کردم که باید جون خودش رو نجات بده. با تردید پرسیدم خب مامان عطیه حالا چیکار میکنه؟ گفت عطیه تصمیمش رو گرفته و گفته بچه ام رو نمیکشم.

خوب یادم میاد اون لحظه چی گفتم. « چه احمق! اون بچه مادر نداشته باشه به دنیا اومدن چه فایده داره؟ که چی بشه؟ عطیه جونه خودش رو فدای بچه ای کنه که پدرش چند ساله دیگه بره زن بگیره و اصلا فراموش کنه عطیه ای هم وجودداشته؟ عطیه که سنی نداره و...»

مامانم گفت که عطیه گفته حتی برای چند روز هم که شده میخوام طعم مادر بودن رو احساس کنم. درک نمیکردم چی میگه. شونه هام رو انداختم بالا و فقط دوباره گفتم «دیوونه اس». اما دلم خیلی براش میسوخت و دعاش میکردم. چند ماه گذشت و عطیه مائده کوچولو رو به دنیا آورد و بعد شیمی درمانی رو شروع کرد. حتی فرصت شیر دادن به بچه اش رو نداشت. همه موهای سر و صورتش ریخته شد و عطیه به مائده آسمونیش عشق می ورزید. ما و هیچکس نمیدونست چی میشه و با دلهره اخبار عطیه رو دنبال میکردیم و البته کاری جز دعا از دستمون برنمی اومد. یکی دو سال به سختی گذشت اما در در ناباوری کامل درمانها جواب داد و از لطف خداوند عطیه شفا گرفت.

چند شب پیش مهمونی افطاری حاج خانوم دعوت بودیم. عطیه با موهای فرفری مشکی و صورت تپل مپل یکی از دوقلوهاش رو زیر بغل زده بود و با ما سلام احوالپرسی کرد. مائده 6 ساله هم با شیطونی بالا پایین میپرید. عطیه کاملا خوب شده بود و چند سال بعد هم یه دوقلو به دنیا آورده بود.

نگاش کردم و یاد قضاوت خودم افتادم. من همه چیز رو حساب کتاب از روی منطق و علم و عقل کرده بودم. من عشق و نیروی بزرگش رو فراموش کرده بودم. یادم نبود که نیرو و اراده خداوند بر هرچیزی غالب و احاطه داره. حالا یقین دارم مادر بودن شیرین ترین و معجزه گرترین حس در دنیاست.

 با عقل گشتم همسفر یک کوچه راه از بی کسی

                                          شد  ریشه  ریشه   دامنم  از  خار  استدلال ها



تاريخ : یکشنبه ٦ شهریور ۱۳٩٠ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.