- "به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.

- "دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری ز غبار این بیابان؟"

- "همه آرزویم؛ اما
چه کنم که بسته پایم..."

- "‌به کجا چنین شتابان؟"
- "به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم..."

- "سفرت به خیر؛ اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه‌ها، به باران،
برسان سلام ما را.

هر وقت این شعر رو میخونم یه بغض غریبی گلوم رو میگیره. دکتر شفیعی کدکنی رو از نزدیک دیدم. دوست داشتنی و فروتن مثل همه مشاهیر واقعی این مملکت. نمیدونم استاد چی توی وجودش داشته که این شعر اینقدر روی آدم اثر میذاره. دلم برای اون «گون» میسوزه. شاید کسی باشه که توی محل کارش با یک دنیا تجربه دچار روزمرگی شده و کسی از تجربه‌هاش بهره نمیگیره. شاید آدمهای ناتوان باشند که آرزوی حرکت دارن اما شرایط و امکاناتش رو ندارن. شاید یک آدم معلول باشه که آرزو داره بدوه اما نمیتونه. شاید اون «گون» ما انسان‌ها باشیم که توی این دنیا اسیریم. شاید اون گون «من» باشم. شاید «تو» باشی و شاید همه «ما» باشیم.

«نسیم» کی میتونه باشه؟ چقدر راحت و سبک‌بال و آزاد در حال گذره و دوست داره به جایی غیر از بیابان تنهایی سفر کنه. شاید یه دوست خوب باشه که ما رو تشویق به کارهای مفید کنه. شاید آرزوهامون باشن که میتونن آزادانه به هرجایی که دوست داریم برن. شاید توانایی‌های نهفته هر معلولی باشه. شاید اون روح پاک و ضمیر هر انسانی باشه که ما رو به خوبی‌ها هدایت میکنه. هرچی هست یه چیز خوبه. شاید اون نسیم «من» باشم. شاید «تو» باشی و شاید بتونیم همه «ما» باشیم.

استاد در کلاس- دانشگاه تهران



تاريخ : دوشنبه ٢۱ آذر ۱۳٩٠ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

شیر سرخ عربستان و وزیر شه خوبان، پسر مظهر یزدان، که بُدى صاحب فضل و علم و بیرق و سَیف و حَشم و با رقم و با رمق اندر لقبش ماه بنى هاشم و عباس علمدار و سپه دار و جهانگیر و جهانبخش و دگر نایب و سقا. شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل

 دید کاندر حرم خسرو خوبان  شده بس ناله و افغان و  پر از شیون طفلان  همه شان سینه زنان  نوحه کنان  موى پریشان  دل بریان  سوى عباس شتابان  که عموجان چه شود جرعه آبى برسانى به لب سوختگان کز عطش آتش بگرفته گلومان. شه با وفا ابوالفضل، صاحب لوا ابوالفضل، معدن سخا ابوالفضل، نور هل اتى ابوالفضل و...

 این نوحه رو حتما یادتون میاد. یه زمانی خیلی گل کرده بود. من که عاشقش بودم و از حفظ بودم. وقتی هیاتی میخواست زنجیر سه ضرب بزنه حتما این نوحه رو میخوند. خب میخواستم بگم اینم یکی دیگه از قالب های متنوع و زیبای فارسی است که در قدیم بیشتر مورد توجه بوده و ظرافت های خاصی دارد.

 بحر طویل، به شعری گفته می شود که هر مصراع آن چند سطر است. مصراع ها هم دارای قافیه‌ی پایانی هستند و هم قافیه ی میانی. بحر طویل های مطلوب فارسی زبانان است. بنیان‌گذار این قالب شعری، «طرزی افشار» بوده است. به علت این که تعداد ارکان به اختیار گوینده بوده و در نتیجه مصراعها طولانی می شده است به بحر طویل معروف است.

بحر طویل های اولیه، جنبه ی کاملاً رسمی و جدی و با محتوای مذهبی یا عرفانی داشتند ولی از مشروطیّت به این طرف، با بیانی طنزآمیز، درباره‌ی مسائل اجتماعی، سیاسی و گاهی عاشقانه سروده شده اند.

زنده یاد استاد ابوالقاسم حالت برجسته ترین سراینده ی این گونه اشعار هستند و کتاب ایشان «بحر طویل های هدهد میرزا»، شاخص ترین کتاب در این قالب خاصّ است

 چنین‌ مى‌نماید در مجالس‌ِ سخنوری‌ که‌ در قهوه‌خانه‌ها برگزار مى‌شده‌ است‌، بحر طویل‌ را گاهى‌ مطلق‌ِ «سخن‌» و گوینده‌ یا خوانندة آن‌ را «سخنور» مى‌نامیده‌اند.

 خاستگاه‌: در اینکه‌ بحر طویل‌ از ابداعات‌ ذوقى‌ و ادبى‌ گویندگان‌ صاحب‌ طبع‌ فارسى‌ زبان‌ است‌ و منشأ ایرانى‌ دارد، تردیدی‌ نیست‌ و محققان‌ معاصر، به‌ تصریح‌ یا به‌ تلویح‌، این‌ معنا را مورد تأیید قرار داده‌اند.

 در ذیل نمونه ای بحر طویل حمد و ثنای خداوند و پیامبر و امامان آورده شده است که به کمی تمرین و توجه به قافیه درونی و وزن بندها لازم دارد و برای شروع در یک سخنرانی بسیار مفید می‌باشد:

 شکر و تمجید و ثنا در خور و شایان و سزاوار حکیمی است که فرد واحد است و صمد و حی و توانا و قدیمی است که ذاتش بری از نقص و زوال است و ز هر عیب و ز هرریب منزه و مبراست. بعد سپاس احدی نعت و ثنای نبی مکی ، گهر بحر رسل ، هادی کل، فخر سبل ، نیر افلاک نبوت ، که تحیات و سلام و صلوات متواتر از خدا باد بر آن روح منور.  پس از او هست سزاوار ثنا گوهر بحر شرف آن لولو لالا ، حبل متین ، مهر یقین ، دست خدا آیت کبری علی عالی اعلی که بود ابن عم پاک وصی زکی احمد مرسل، به روان وی و ارواح مهین یازده اولاد گرامش که امامند پس از او بخلایق، صلوات ابدی باد که رهانند ز کفر و ز زضلالت همگان را.   مرحوم میرزاعباس خان حاج بیژن آصف تهرانی (با اندکی تخلیص)

 بحر طویل در دنیای امروز:

این قالب ایرانی در دنیای امروز دستخوش تغییرات شده است و میتوان رگه های امروزی آن را در ترانه های پاپ ایرانی دید. در واقع برخی معتقدند که بحر طویل همان رپ فارسی است. در حال حاضر بسیاری از رپ خوانان موسیقی ایران در تلاش برای نزدیک کردن آهنگ های خود به این سبک موسیقی هستند. متن ترانه های رپ فارسی از جهت شعری شباهت زیادی به بحر طویل دارد گرچه از نظر محتوایی و استفاده از وزنهای عروضی چنین شباهتی ندارد.

بابک رستمی ملقب به تیغه جزو معدود خواننده‌های سبک رپ فارسی است که سعی دارد در ترانه هایش از شیوه بحر طویل بهره می گیرد.



تاريخ : جمعه ۱۸ آذر ۱۳٩٠ | ٤:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

ایام سوگواری و شهادت منتهای جود و سخا،سید و سالار شهیدان، پاره ی تن رسول الله امام حسین علیه السلام و دریای معرفت و ادب، پاره ی تن حیدر کرار اباالفضل عباس و همه شهدای کربلا را تسلیت می گویم و فروتنانه در برابر صبر بانوی استقامت، طلیعه دار کربلا، عقیله عرب و دخت امیرمومنان حضرت زینب کبری سر خم کرده و از تمامی این دریای بخشش و مرحمت برای همه شما سعادت آرزو دارم.

 

هیچ الهامی برای نوشتن از محرم ندارم. نه این‌که محرم الهام‌بخش نباشه. نه. این منم که ذهنم یاری نمیکنه. محرم رو دوست داشتم. از بچگی. از وقتی که درست نمیدونستم توی کربلا چه خبر بوده، اما امام حسینش رو خیلی دوست داشتم. حالا به خاطر عشق به دسته های عزداری و تکایا و شب بیرون رفتنهاش بود یا نذریهای خوشمزه اش نمیدونم؛ ولی خوب که عمیق میشم میبینم نه، فقط و فقط اینا هم نبود. دلم میسوخت اما زیاد گریه ام نمی گرفت. تا سن دوران راهنمایی فقط همین عشق هیات و جمع شدن با دخترهای همسایه و گهگاهی هم شیطنت‌هایی که همه میدونن چیه. عاشق شبها و روزهای تاسوعا بودم. آخه هم شبش هیاتها بیرون می اومدن و هم روزهاش!

بعد از چند سالی همه چی واسم عادی بود. از حاشیه هاش کنار کشیدم و کمی از عاشورا و وقایعش خوندم و فهمیدم. دیگه دوست نداشتم بیرون برم اما توی حیاط (اونوقتها سرد نبود) و مخلوط شدن انواع سر و صدای هیات ها رو گوش می‌کردم. خوشم میومد و بهم مزه میداد. هیاهوش نشون میداد روزها و شبهای متفاوتی هست. حالا هرجور هست و هرچی هست متفاوته و با بقیه روزا فرق داره.

بعد توی سالهای دانشجویی در مسجد دانشگاه تهران حال و هوای دیگه ای رو تجربه کردم. عادت نداشتم به هر چیزی که توی تلویزیون میگه یا بیرون میشنوم گریه کنم. چون اطلاعاتم در مورد وقایع عاشورا خوب بود توی اوج بغض و گریه اگر یه واقعه تاریخی کربلا جا به جا گفته میشد یا سن کسی کمتر یا بیشتر گفته میشد یا حتی زیادی روضه لوس میشد اشکم خشک میشد و زل میزدم یه گوشه و حرص میخوردم! اما دانشگاه فرق می کرد. به قول سخنرانش اشک بچه دانشجو  رو درآوردن سخته و الکی نیست. راست هم می‌گفت. خیلی خوب بود. اولین بار بود که واقعا با همه وجودم گریه کردم و این هرسال تکرار شد.

الان چند سالی هست نشده برم مسجد دانشگاه تهران. البته به خاطر نذری تاسوعا هم سرمون شلوغ هست. نمیدونم همون حال و هوای قدیم رو داره یا نه. حال و هوای هیات های دیگه که عوض شده. جای دیگه ای هم نمیرم. حالا خودم بدون هیچ محرکی عاشق امام حسینم. خیلی هم روضه لازم ندارم. وقتی عمیق به اتفاقهای کربلا فکر میکنم اشکم درمیاد. اصلا وقتی توی قلبم چند بار اسم حضرت اباالفضل رو تکرار کنم بغض میکنم. بیرون رفتن هم برام لطفی نداره اما هنوزم از صدای هیاهو و درهم شدن سر و صداها قلبم تندتر میزنه و هنوزم میدونم یه چیزی این وسط فرق داره و متفاوته.



تاريخ : جمعه ۱۱ آذر ۱۳٩٠ | ٤:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

چند وقت پیش توی یه برنامه تلویزیونی دیدم که گفت انگلیسی ها اصلا از چای بعدازظهر کنار خانواده و یا دوستان خودشون نمیگذرن. چقدر برام جالب بود وقتی فکر کردم که ما هم (ایرانی ها) از این برنامه ها داشتیم. شب نشینی ها، شب چره ها و کاسه همسایگی و خیلی چیزهای دیگه. خیلی بهونه های دیگه برای دور هم بودن و با هم خندیدن. اما الان کو؟ رسم ها فراموش شدن و همه هم میگن فرصت نیست و وقت این کارها رو نداریم. آیا ما واقعا پر مشغله تر از اروپایی ها هستیم؟؟؟

من این سنت ها رو دوست دارم. دور هم بودن و چای خوردن، عصرونه خوردن. همیشه دنبال بهانه ای هستم برای جمع کردن دوستان، اقوام و حتی همکارانم. بهانه ای هم که خوب بلدم آشپزیه! من آشپزی رو دوست دارم ازش لذت می برم و برای همین، این رو بهانه ای برای ساعتی دور هم بودن کردم. گاهی شیرینی درست می کنم و با همسایه هامون دور هم جمع میشیم. یا یک عصرونه با خاله ام اینا. یا یک غذای جدید در زمان دانشجویی.

من برای همکارهای خوبم در دفترمون هم گاهی غذاهایی درست کردم و دقایقی خارج از دنیای کار با هم خندیدیم و کنار هم بودیم. کیک، آش رشته، آش محلی شهر مامانم، آش تمر، حلیم بادمجون و... و البته یکبار هم مراسم آبدوغ خیار خورون هم داشتیم که پخت و پز نداره اما خدایی زحمت زیاد داره. هفته پیش هم اعلام کردم روز یکشنبه ناهار آبگوشت داریم. فکرش رو بکنید... هیچ غذای دیگه ای نه... آبگوشت... اونم بزباش!تعجب

بامزه تر از این هم وقتی شد که اداره طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد که رستوران روز یکشنبه تعطیله. همه هم خوشحال و کمی متعجب و براشون جالب بود که من از هفته پیش به دلم افتاده بود که یکشنبه ناهار بیارم در حالی که برای من که کارمندم بهتر بود جمعه آشپزی کنم و شنبه بیارم اما از اول گیر داده بودم که یکشنبه و واقعا چراش هم خودم نمی‌دونستم!سوال

با خودم می‌گفتم خب دختر خوب آبگوشت رو چطوری میخوای بیاری؟ بیاری هم چطوری سِروِش می‌کنی؟متفکر خلاصه کل هفته فکرم مشغول آبگوشت بزباش بودخیال باطل. توی قابلمه که نمیشد بیارم چون مایع هست و میریخت. گوشت کوبیده اش رو چی کار می کردم؟ جدا جدا توی کاسه هاشون می‌ریختم؟ اینطور که مزه نمیده و باید گوشت کوبیده باشه. توی محل کارم بکوبم؟ خودم رو که اصلا نمی‌تونستم تصور کنم که آستین مانتوم رو بالا بزنم و  گوشت و لوبیا بکوبم!

بعد از کلی فکر و مشورت قرار شد که خونه گوشت کوبیده‌اش رو آماده کنم و توی ظرف بیارم. آبش هم با کمی نخود لوبیاش جدا بیارم. کاسه هم که یکبار مصرف. قاشق هم که بود. ترشی هم که میاوردم. به بچه‌های آبدارخونه هم گفتم لطفا ملاقه و قابلمه از جایی تهیه کنید که بتونیم توش گرم کنیم.

شب همه چی رو آماده کردم (البته همینجا از کمکهای مهربونانه آبجی‌ها تشکر می‌کنمقلب) آبگوشت که توی ظرف دربسته بود. ترشی توی شیشه و گوشت کوبیده هم توی ظرف خودش. صبح شد و وسایل رو برداشتم. چقدر هم سنگین بود. خب برای ده نفر بود. با اینکه شب دیر خوابیدم و صبح هم زودتر بیدار شدم اصلا خسته نبودم. گفتم که اینکار بهم انرژی میده. همه هم گفتند از دیشب هیچی نخوردیم که ظهر غذای خونگی بخوریم!!!!استرستوی دلم خدا خدا می‌کردم که کم نیاد.

خب آبگوشت به خیر و خوشی خورده شد. خیلی هم خوب سرو شد و مثل همیشه هم بهمون خوش گذشت و همه هم دوست داشتن و خوششون اومد. همه هم با لطف برام آرزوهای خوب کردن.

بعدازظهر که داشتیم کارهامون رو جمع و جور می‌کردیم که بریم خونه حرف از بچه بود و بچه داری. من گفتم جمعه پیش مراسم آش دندونی (آشی که وقتی بچه اولین دندونش رو درمیاره میپزن) بچه دوستم بود و چقدر برای بچه‌ها سخته دندون دربیارن و... در این حین همکارم گفت راستی آش دندونی چطور درست میشه؟ و من بودم که بهانه برام جور شد و با خنده گفتم: قربونت برم توی اولین فرصت توی یه هوای سرد زمستونی صبحونه دور هم آش دندونی میخوریمچشمک.



تاريخ : جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.