تا حالا دقت کردید که آدم گاهی یاد یه خاطراتی میوفته که نه خیلی اثربخش بودن توی زندگیش نه خیلی تلخ و نه خیلی شیرین. کلا یه چیز عادی بودن اما به یاد میان. شاید متفاوت بودن و عجیب بودنش یا شاید هم تکرار نشدنش. نمیدونم

بهرحال صبح پنجشنبه که چشمم رو باز کردم یه خاطره از سوم ابتداییم اومد توی ذهنم و تا الان همش یادمه و نمیدونم چرا.

من سال سوم ابتدایی که بودم معلمم اسمش خانم "فاطمه احمدی" بود. از اونجایی که اسم و فامیلش با مامانم یکی بود خیلی دوستش داشتمقلب. خونه‌شون هم کوچه روبرویی ما بود صبحها می‌اومد دنبالم و با هم میرفتیم مدرسه. بازم از اونجایی که من از اون بچه های درسخونه معلم‌پسند و مظلوم بودمخجالت منو مسئول خط‌ زدن مشق‌های بچه‌ها کرده بودزبان. منم با اون قد فسقلی و حس مسئولیتم هر روز صبح این کار رو به بهترین نحو انجام می‌دادماز خود راضی.

یه روز تکلیف مدرسه این بود که از یکی از درس‌ها دوبار بنویسیم. خب من مثل هر روز مشغول خط زدن مشقها بودم که به میز یکی مونده به آخر رسیدم. یکی از بچه‌ها (صورتش رو یادمه اما هرچی فکر میکنم اسمش یادم نمیاد) این طوری دوبار نوشته بود: «صبح صبح بهاری بهاری بود بود. و و هوا هوا خوب خوب بود بود.» من خیلی تعجبتعجب کردم و واقعا نمیدونستم چیکار کنمسوال. به معلممون گفتم اونم دعواش کردناراحت و گفت باید دوباره دوبار بنویسه. خب اینطور نوشتن غیرمتعارف بود و من هم اون‌وقتها همکاری با همکلاسی رو زیاد بلدم نبودم (آخه توی دبیرستان که نماینده کلاس بودم به جرم همکاری با بچه‌ها 2نمره از انضباطم کم شد!)نیشخند.

حالا دارم به این فکر میکنم واقعا اونطور نوشتن اشتباه بود؟ یا این‌که بالاخره دوبار بود دیگه. بهرحال یک نوع ابتکار بود، نبود؟ آیا معلم باید دعواش می‌کرد یا ازش قبول می‌کرد؟ نمیدونم فقط این رو میدونم دو روزه یاد دوران مدرسه و اون خاطره افتادم.

امیدوارم اون معلم‌ها، اون همکلاسی‌ها و اون دوست‌ها هرجا که هستن سالم و در پناه حق باشند و شاد زندگی کنند.

یاد اون روزها بخیر...

یادش بخیرخیال باطل...



تاريخ : شنبه ۱٩ فروردین ۱۳٩۱ | ٧:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

سال 91 شروع شد

نمی خوام از این که چقدر امسال با پارسال فرق داشت بگم. این که بجای عطر سمنو، بوی حلوا پخش بود. این که با لباس مشکی و قرآن به دست جلوی عکس بابا نشسته بودیم و پر از دلهره و استرس بودیم. این که عمو و زن عمو و عموزاده ها بودن اما اونی که باید، نبود. این که چقدر سرگردون و پریشون دنبال بابا می گشتیم. این که هفت سین بین ما: سردی و سادگی، سکوت، سایه غم، سرگردونی، سراسیمگی و سربزیری بود. این که سال که تحویل شد بهم نگاه کردیم و بغضمون ترکید، پس بابا کو؟ بابا کو؟؟؟؟ چرا نمیخنده و دست نمیزنه و زود نمیاد بوسمون کنه؟ چرا بهمون عیدی نمیده؟ و این که مثل هرسال برای شادی روح اموات قرآن بخونیم و بردن اسم پدر بینشون چقدر زجرآور... نمی خوام از این بگم که.......

فصل بهار آغاز شد. فصل رویش. فصلی که به روایت یادآور قیامت هست از این جهت که زمین مرده به دست قدرت خداوند متعال زنده می شود. فصل حیات و زیبایی و رویش که به اذن پروردگار به پهنه هستی سایه انداخته.

 دیدن جوانه های سبز کوچک بر شاخه های خشک درختان زبان مرا به حمد و ستایش باز می کند: خدایا، خدای بخشنده  و مهربان تو را سپاس می گویم بر نعمتهای بی شماری که به من عطا فرمودی و ای خدای قادر و حکیم صبر خواهم کرد بر امتحانهایی که بر من روا می داری.

خدایا، خدای بزرگی که بر هرچیزی توانایی، در این آغاز و شروع آرزویم برای همگان و مخصوصا عزیزانم، صحت و عافیت، مکنت و عزت، شادی و شهامت، سربلندی و سعادت، عاقبت به خیری و معنویت است. قسم میدهم تو را به جلالت به آنها، اینها را ارزانی فرما. آمین

 



تاريخ : پنجشنبه ۳ فروردین ۱۳٩۱ | ٩:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.