دوستای خوبم، اگر یه وقت توی اتوبوس یا مترو یه دختر دیدید که سراپا سیاهپوشه وسرش رو به شیشه تکیه داده و خیره شده به بیرون یا یه نقطه. توی حال و هوای محیط نیست و بعد از چند دقیقه چونه اش میلرزه و اشکش بیرون میاد و همش سعی میکنه خودش رو کنترل کنه اما نمیتونه، زود قضاوت نکنید! دوست پسر نداره که باهاش دعواش بشه... دیوونه هم نیست... بدبخت و بیچاره هم نیست

شاید... شاید دلش تنگ شده... شاید دختر ته تغاری باباش بوده باشه که الان 102 روزه ندیدش و از دلتنگی داره بال بال میزنه...  داره پرپر میزنه و نمیدونه این بغض لعنتی و این جیغ توی گلوش رو که چطوری فریاد بزنه و چیکار کنه.. چطوری بیرون بریزه...

خب سرش رو به شیشه تکیه میده و بی علت اشک میریزه... تو رو خدا اینطوری نگاش نکنید.. خل نشده... حساس شده... دلش تنگه...

بابایی جونم، نبودنت رو با ساعت شنی اندازه گرفته ام، یک صحرا شده است...



تاريخ : یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ٧:٢۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

بعد از عسل گربه نداشتیم تا چند سال. یه مدتی بود همش آبجیم می گفت ای کاش بازم گربه داشتیم و چقدر دلم گربه میخواد. منم میگفتم حالا تا ببینیم چی میشه چون ما که هیچکدوم خونه نیستیم و شاید مامان حوصله نکنه. یه مامان گربه ای بود که میومد لب دیوار و مامانم اینا بهش غذا میدادن و بعد از مدتی هم دو تا بچه هاش رو می آورد و غذا میخوردن. یک شب تابستونی طبق معمول توی حیاط نشسته بودیم و واسه خودمون پیک نیک راه انداخته بودیم. بوی کباب که بلند شد دونه دونه گربه ها پیدا شدن و ما هم که از گلومون پایین نمیره اونا نگاه کنن و ما بخوریم. دو تا بچه اون مامان گربه که اومدن حیاط و توی باغچه. هردوشون هم خیلی خوشگل بودن اما یکیشون به نظر بی‌حال و مریض احوال بود. مامانه هم که کمی غذا خورد رفت و بعد از اون هم ندیدیمش. همیشه میگم یعنی بچه هاش رو به ما سپرد؟ نمیدونم.

خلاصه این دو تا بچه توی حیاط بودن و حسابی با مامانم جور شده بودن. یه روز مامانم گفت دیدم یکی از بچه گربه ها بی تابی میکنه همراهش رفتم ببینم چی میگه و دیدم رفت پشت انبار و شروع کرد ناله کردن و مامانم نگاه کرد و دید خواهر بچه گربه مرده و داداشه بی تابی می کرده. خیلی دلمون سوخت و بعد از اون مامانم همش حواسش به بچه گربه تنها بود. خواستیم براش اسم بذاریم دیدیم مامانم قبلا واسش اسم گذاشته. «اوباما» که بعد مختصر شد و شد «اوبا».

      

روزها گذشت و اوبا و مامانم خیلی با هم جور شدن. منم هر روز از سرکار که می اومدم توی حیاط کلی باهم بازی می کردیم. اتفاقا شده بود مونس مامانم و گاهی غروبها که برمی گشتیم می دیدیم مامانم نشسته و بافتنی می بافه و شعر زیر لب زمزمه می کنه و اوبا هم با کلاف کاموا بازی میکنه. اینطوری شد که اوبا شد گربه عزیز دردونه خونه ما.

نمی دونم چطوری بود که اینقدر توی دل ما جا باز کرد. خیلی هم خوشگل بود. روزهای خیلی خوبی با اوبا سپری شد. خستگی کار از تنم در می اومد وقتی غروب برمی گشتم و اوبا بدو بدو می اومد طرفم و بند کیفم رو می گرفت و من کمی از غذای ناهارم رو از سازمان براش آورده بودم رو بهش می دادم و اونم کیف می کرد.

اوبا رو فقط نه ما بلکه همسایه هامون هم دوست داشتن. گربه خیلی مهربون و مودب و لوسی بود و خودش رو واسه همه لوس می کرد. از بچه ها نمی ترسید و با هر بچه ای که می اومد خونه مون بازی می کرد. از همه هم بیشتر مامانم رو دوست داشت. زمستون بود و هوا هم سرد شده بود. اوبا توی خونه می خوابید. یعنی یاد گرفته بود قبل از خواب می رفت بیرون و دستشوی می کرد و شب روی تشکش زیرمیز کامپیوتر می خوابید تا صبح که من میخواستم برم سرکار. خیلی باهوش بود.

   

اوبا یه دوست خیلی خوب هم داشت. یه گربه با رنگ و آب خود اوبا اما کمی روشن تر. که بعدها «میشل» صداش کردیم. دختر خیلی خوبی بود و همیشه کمی از غذای اوبا رو هم می خورد و چقدر من لجم می گرفت که اوبا گاهی اول صبر می کرد که میشل بخوره بعد خودش می خورد. می گفتم بابا حداقل اول خودت سیر بشو نترس به میشل خانم هم غذا میدیم.

توی اسفند بود که اوبا سه روز گم شد. خیلی حالمون گرفته بود و ناراحت بودیم. حدس می زدیم شاید برای جفت گیری رفته باشه اما بازم دلمون شور میزد. تا اینکه یه شب برگشت. زار و نزار و کتک خورده و مریض احوال. شروع کردیم بهش رسیدن و حالش بهتر شد. زخمی که برداشته بود کوچیک بود اما عمیق و کم کم خوب شد. ولی دیگه به اون شادابی قدیم برنگشت تا بهار شد.

اردیبهشت بود که احساس کردیم شکم اوبا بزرگ شده. اولش فکر کردیم داره تپل میشه. بعد من هر هر بهش می خندیم و میگفتم اوبا اگر مرد بود هم زن ذلیل میشد هم از این شکم دارها بود و بعدش کلی قربون صدقه اش می رفتم اما وقتی متوجه شدیم کمی غیر طبیعی هست سریع بردیمش دکتر. اول حدس زدن شاید چیزی خورده مثل دکمه و باعث ورم شده. عکس گرفتن و چیزی نبود. گفتم شاید انگل داره که اونم چون مرتب داروی ضد انگل میخورد بعید بود و بالاخره بعد از آزمایش خون فهمیدن که اوبا اف آی پی داره. (نوعی بیماری ویروسی که مخصوص گربه هاست و قابل توجه خوانندگان عزیز که این بیماری اصلا به هیچ عنوان قابل سرایت به آدم نیست و البته در هیچ جای دنیا درمان هم نداره) آیا چیزی بدتر از این هم میشد؟ اوبا کوچولو یه بیماری لاعلاج گرفته بود. هیچوقت یادم نمیره که سرکار بودم و خواهرم زنگ زد و گفت الان دامپزشکی هستیم و دکتر گفت اوبا دیگه خوب نمیشه و من وقتی اینو شنیدم نتونستم باور کنم و نشد جلوی اشکم رو بگیرم. همیشه از درک و دلداری همکارهای مهربونم ممنون و متشکرم.

   

اوبا بیمار بود و هر روز ضعیف تر میشد. کمی در مورد بیماری توی اینترنت هم تحقیق کردم و البته از دکتر و ژاله عزیزم هم کمک گرفتیم. روزهای سختی بود تا 25 اردیبهشت که اوبا راحت شد و این دنیای سخت رو ترک کرد.

متن زیر نوشته من در اولین سالگرد اوبا هست که اینجا آوردم.

امروز 25 اردیبهشت. سال پیش در همچین روزی من اصلا خوشحال نبودم. اینقدر غمگین بودم که نمیتونستم توی محل کارم از ریختن اشکهام جلوگیری کنم. چرا؟ به خاطر این که "اوبا"ی کوچولو و عزیزم از دنیا رفت. اوبا گربه خوشگل و مودب و ملوسی بود که فقط یکسال کنار ما زندگی کرد.

 توی این مدت چنان جایی توی دل ما باز کرده بود که خودمون هم تعجب می کردیم. اما یه روز بیمار شد و از پیشمون رفت.

اون روزا اوبا بلند نمیشد که راه بره. با توپش بازی کنه و یا دنبال هر چیز متحرکی بدو بدو کنه. بالای سرش می نشستم. نفسش درست  درنمی اومد اما با صدای نحیف شروع می کرد خر خر کردن ( گربه ها وقتی خوشحال و راضی باشن و کسی که دوستش دارن پیششون باشه خرخر می کنن) بهش می گفتم اوبا تو می فهمی من چی میگم؟ اوبا میدونی من خیلی دوستت دارم و نمی خواستم اینطور بیمار باشی؟ میدونستی دوست داشتم مثل بقیه گربه هام عمر کنی؟

   

فقط نگاهم می کرد و خر خر می کرد و اگر جونی داشت نوک انگشتم رو لیس می زد. عاشق بستنی بود و اون روز شاید اندازه یه قاشق چای خوری بهش بستنی دادم. چیزی که عذابم میداد این بود که دوست داشت بخوره اما نمیتونست. قبل از خواب باهاش خداحافظی کردم. مطمئن نبودم که امشب را تا صبح دوام بیاره. میدونستم اوبا درد میکشه و این آزارم میداد. فقط پوست و استخون بودو ماهیچه ای نداشت. امیدوار بودم ژاله ( دوست عزیزم که گربه ای به اسم اسکندر داشت که 17 سال عمر کرد) به اسکندر گفته باشه که کنار اوبا بره . خودمم از عسل خواستم که اوبا رو تنها نذاره.

ساعت دو شب  اوبا برای همیشه از پیشمون رفت. باد آروم بهاری موهای تنش رو تکون میداد و من با استرس میگفتم شاید نفس میکشه اما اوبا رفته بود. خیلی آروم. هنوز هم خوشگل بود. صورتش مظلوم و بدون درد بود. شاید دیگران با خوندن این نوشته ها بخندند اما من واقعا محبت رو توی چشمهای حیوونها دیدم. و میدونم اوبا هم هرجا هست پیش عسل منتظر ماست. توی وعدگاه . پل رنگین کمان

   

پی نوشت: امروز 25 اردیبهشت سال 91 هست. دو سال گذشته و چه اتفاق‌هایی برای من رخ داده! کاش همه چیز مثل همون روزها بود که اوبا زنده بود و شاد بودم.



تاريخ : دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

چند وقت پیش تعدادی طبیعت گرد و کوهنورد خانم و آقا توی یک ایستگاه قطار پیاده شدند که برن برسند به یک آبشار. خب طبیعی هست که بعد از چند ساعت موندن توی قطار و قبل از شروع پیاده روی خواستند از سرویس بهداشتی ایستگاه استفاده کنند. یک دونه دستشویی بود برای خانم‌ها و دو سه تا هم برای آقایون و البته در نهایت کثیفی!

یه آقایی اومد. مسئول ایستگاه بود؟ نمیدونم. مسئول سرویس بهداشتی ها بود؟ نمیدونم. خلاصه خانم‌ها رو بیرون کرد و در سرویس رو بست. این‌همه آدم و دو سه تا توالت! تازه بعد هم عصبانی گفت نمیشه سریع برید میخوام اینا رو قفل کنم آخرش هم مامور پاسگاه رو خبرکرد و کوله بچه ها رو گشتند و... حالا اینکه یکی از آقایون رفت با مسئول ایستگاه صحبت کرد و... بماند. این‌که روی همه در و دیوارهای اون ایستگاه از مسلمونی و اخلاق خوب و قرار دادن امیرمومنان و حضرت فاطمه به عنوان الگوی زندگی نوشته بودند و... بماند.

حدود بیست روز از این مسئله گذشته بود که بازم چند نفر طبیعت گرد و کوهنورد توی یک ترمینال در یکی از شهرهای غربی کشور حدود ساعت 5 صبح پیاده شدند. خب دنبال چی بودن؟ معلومه سرویس بهداشتی!

صدای اذون ملایمی از بلندگوی مسجد پخش بود. بعد از شهادت به پیامبری رسول خدا اسمی از حضرت علی برده نشد. حتما مسجد توالت داره. شهر غریب؟ مردمی با زبون دیگه؟ و حتی مذهب متفاوت! خب رفتیم سمت مسجد. کسی هم نبود. یکی از بچه‌ها گفت نکنه بهمون چیزی بگن؟ من گفتم محاله (آخه میشناختمشون)

 اونهمه آدم رفتیم اونجا. کفش هامون رو دراوردیم و با دمپایی که گذاشته بودند رفتیم پایین. چند تا دستشویی بود که با یک در واحد درش قفل بود و فقط یک دونه‌اش باز بود و حسابی هم تمیز بود. خیلی تمیز. ما که بیرون ایستاده بودیم دیدیم خادم مسجد با صورتی اخمو ولی سر به زیر و ساکت اومد بیرون بدون یک کلمه حرف رفت پایین. چیکار میخواست بکنه؟ اینهمه مهمون غریب توی شهر و مسجدش بودن با ظاهرهای مختلف که اگر توی تهران با این ظاهر جلوی در مسجد هم رد بشن با چوب و چماق دنبالشون میکنن. خلاصه بدون حرفی رفت پایین و در همه سرویس ها رو باز کرد و بدون هیچ حرفی برگشت. تازه به بچه ها گفت که اگر خسته اید توی مسجد استراحت کنید!!!

روی دیوارهای اون شهر هیچ شعاری ننوشته بود. خود به خود این دو حرکت و رفتار رو باهم مقایسه کردم. نه من بلکه همه اونایی که توی این دو روز مشترک بودن. خدایی شما اگر بی طرف بودید و میخواستید مذهب انتخاب کنید به کدوم یکی گرایش پیدا می‌کردید؟ کی رفتارش به مسلمونی نزدیک‌تر بود؟ این اتفاق کوچیکی بود اما گاهی یکسری نیازهای طبیعی و رفتارهای کوچیک میتونه اندازه وسعت آسمون تاثیر بذاره و حتی سرنوشت یک عده رو عوض کنه. از این دست رفتارها زیاد دیدم در چیزهای خیلی بزرگتر و عمیق تر.

من خودم ایرانی مسلمان و شیعه هستم اما یقین دارم این عناوین فقط یک کلمه و حرف نیستند و اینها یعنی فقط عمل... عمل با هر عنوانی و هر نسبتی... فقط عمل و رفتار...

شیعه بودن! مسلمان واقعی بودن! ایرانی بودن! همش مهمه اما مهمتر اینه که یک آدم با اخلاق باشیم. مهربون باشیم. با صفا و ساده باشیم. دیگران رو درک کنیم و به هم کمک کنیم. مثبت فکر کنیم و خوش‌بین باشیم. تمیز و با ادب باشیم. اونوقت خود به خود یک مسلمان شیعه ایرانی اصیل خواهیم بود. اونوقت سرمون رو بلند نگه میداریم و میگیم: اینجا ایرانی هست که مردمش فرهنگ قدیمش رو روی چشم نگه داشتن و این‌طور هر روز غنی‌ترش میکنند!

یعنی میشه؟ امیدوارمخیال باطل

 

 پی نوشت: آدمهای خوبی رو این روزها دیدم و باهاشون تقریبا آشنا شدم. البته اونا من رو شاید نشناسند چون هنوز نتونستم رویای قدیم بشم. شاید روزهای کمی دور آینده هم از برنامه هامون بنویسم هم از دوستهای جدید و خوبم. برای همشون چه اونایی که کمی شناختم چه نشناختم آرزوهای خوب دارم. آروزهای خیلی خوب



تاريخ : سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

دیروز یه پیام ارسال کردم به دوستانم با این مضمون: «اگر بخوای بزرگترین تجربه زندگیت رو به من یاد بدی، برام چی می‌نویسی؟» و جواب‌های جالبی گرفتم. تجربه‌های دوستای عزیزم رو عیناً این‌جا میذارم و امیدوارم شما هم استفاده کنید.

1-  دلم برات تنگ شدهناراحتبزرگترین تجربه زندگیم این بود که زود قضاوت نکنم. (ل)

2- خیلی فکر کردم. ازدواج، مادر شدن، اشتغال، تحصیل (ف.س)

3- عزیزمی.. من تازه دو سالم شده تجربه ای از زندگی ندارم چشمک (م.ا)

4- گذشت، اما خیلی سخته (س.ف)

5- اگه به اندازه ظرفیت وجودی خودت به دیگران خوبی و محبت کنی هیچوقت پشیمون نمیشی و صبر پاداش بسیار بزرگی داره (م.پ)

6- صبر- حسادت نورزیدن- دست و دلبازی (ف.ت)

7- قدر داشته ها رو بدونیم (م.س)

8- نی نی دار شدن (ز.ض)

9- من تجربه ای ندارم؛ ولی بهترین چیز مهربونی و گذشته و اینکه همیشه قبل از اینکه کاری کنی یا حرفی بزنی خودتو جای طرف مقابل بذاری (ر.ق)

10- سلام گلم در مقابل هر عصبانیت ساکت و صبور باشی همیشه برنده شما هستید برای من خیلی جواب داده (س.ف)

11- اگر میخواهی دیگران نسبت به تو احساس خوبی داشته باشند باید اول خودت نسبت به خودت احساس خوبی داشته باشی. کلید ارتباط موثر (ف.ر)

12- داشتن لحظات خوش با پدر و مادر و خوبی به اونها رو هیچوقت فراموش نکن چون تنها چیزیه که جایگزین نداره و جبران پذیر نیست. (م.ف)

13- با وضع اسفبار ترافیک و رانندگان ناشی ماشین نخری (م.ا)

14-  صبور باش، فقط صبور (ن.ش)

15- هیچ وقت راکد نمونی و درس بخونی هرچی بیشتر بهتر و زمان برای هیچ کس صبر نمیکنه (ف.ص)

16- مرگ در یک قدمی ماست. قدر با هم بودنو بدونیم (م.ح)

17- صبر، صبر، استعینو بالصبر و... . ارادتمند شما (ا.ر)

18- عاشق نشی (ل.م)

19- زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سالها به اجبار خواهیم خفت (شریعتی) (م.ص)

20- به هرکس به اندازه لیاقتش محبت کن! (م.خ)

21- صداقت

22- زندگی باید کرد؛ گاه به یک گل سرخ؛ گاه با یک دل تنگ؛ گاهی باید رویید در پس این باران؛ گاه باید خندید بر غم بی پایان... (ل.ب)

23- با دوستان مروت با دشمنان مدارا. (ز.م)

24- قدر زندگیتو بدونی و بهترین استفاده رو ببر. (س.ا)

25- اینکه تو بدترین شرایط فقط خدا به دادت میرسه نه بنده خدا. (ن.ا)

26- اندرز دوستان شنیدن نعمت است. (م.ج)

27-به اندازه معرفت و ظرفیت طرف مقابلت خوب باش. وگرنه از خوب بودنت سوء استفاده میکنند. (ب.آ)

28- زندگی (و.ف)

29- اینکه هیچوقت عقب نشینی نکن. جرات روبرو شدن با مشکل خیلی مهمه (ن.ا)

30- دوستی نه حساب است که فراموش شود و نه چراغ است که خاموش شود.(م.ص)

31- راحت بگذر (ن.خ)

32- زندگی مثل جریانه آبه جلوشو که بگیری باز مسیره خودشو میره . آرام بگیر . تو چی یادم میدادی؟ (ف.م)

33- خدا بزرگه (ن.ع)

34- دوست خوب داشتن (س.ر)

35- اینکه چطور بهترین انتخابت رو برای زندگی مشترک داشته باشی و چطور مادر خوبی باشی. خودت چی به من یاد میدادی؟ (ا.غ)

36- کاری که امروز باید انجام بدی به امید فردا رها نکن چه کوچک باشه و چه بزرگ.(م.ص)

37- ساده و زود باور نباش. (ا.ا)

38- گذشت کن تا خدا از جایی که فکرش را هم نمیکنی کمکت میکند. از بنده خدا چیزی نخواه که بعدها رسوایت میکند. به کسی دل مبند اگر مال دیگریست. سلام رویا جان ببخش عزیزم که خیلی دیر جواب دادم. بوس (ف.م)

39-صبر داشتن و طاقت آوردن موقع سختی ها (ن.ا)

40- تعقل توکل همینطور تجربه یعنی رهرو خوشبختر شدن (خ.ح)

41- سلام. امیدوارم خوب باشی عزیزم. من صبر را به عنوان بهترین تجربه مینوشتم.(س.ص)

42- همه چیز رو دوست داشته باش و لذت ببر اما به هیچ چیز دل نبند.(ع.ا)

خب حالا شما بگید... بزرگترین تجربه زندگی شما چیه؟



تاريخ : یکشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

بعد از 20 بهمن دیروز اولین پنجشنبه ای بود که سرکار رفتم. کار زیاد بود و توی هفته نشد که انجام بشه. صبح خوبی هم بود تا نزدیک ظهرش با همکارم هرچی کار عقب مونده بود انجام دادیم و نزدیک ظهر سرمون خلوت شد. همکارم زودتر رفت و من تنها شدم و دلم خیلی گرفت. نه برای رفتن اون کلا این روزها همینطورم. خوبم و یکدفعه حالم عوض میشه مخصوصا پنجشنبه ها چون وقتی میرفتم خونه بابا بود و تنها روزی بود که می تونستیم دور هم ناهار بخوریم. خلاصه راه افتادم و مسیری رو پیاده رفتم و جای این که سعی کنم خودم رو آرام کنم تند تند فکرهای منفی کردم. دلتنگی شدید و درد یتیمی حسابی روی قلبم سنگینی می کرد. من غمگین با فکرهای منفی و یه عالمه بغض توی گلو تا برسم خونه این اتفاق ها واسم پیش اومد:

1- توی راه یه آقا بهم تنه زد و جای معذرت خواهی گفت مگه کوری؟!

2-  به محض ورود به ایستگاه مترو دیدم دارن پلیس مترو رو صدا میکنن و دو نفر در حد مرگ دارن هم رو میزنن و فحش میدن (از دعوا متنفرم)

3- توی مترو که جمعیت زیاد بود فن هم خراب و هوای بد و نامطبوع

4- صدای مسج خوشحالم کرد وقتی باز کردم یکی از دوستانم که چند سال پیش مادرش رو از دست داده بود و همیشه با متن های امیدوار کننده دلداریم میداد این رو نوشته بود:

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد                   باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

غنچه، شوقی بشکوفا شدنش نیست دگر            باخبر گشته که دنیا چه فریبی دارد

خاک کم آب شده مثل کویری تشنه                     شادی از جای دگر مزرعه شیبی دارد

سیب هرسال  درین فصل شکوفا میشد              باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

خب با این دیگه حسابی ناامید شدم.

5- وقتی پیاده شدم از پله برقی بالا برم. آخرین نفر بودم. یه خانواده افغانی جلوم بودن. تقریبا یه پیرزن و خانم جوون و یه بچه. پیرزن تعادلش رو از دست داد و اومدن به هم کمک کنن و هرسه روی من افتادن من پرت شدم روی پله ها. حالا پله خاموش نشده و من نه میتونم اونا رو از روی خودم بلند کنم و نه میتونم خودم بلند بشم. بالاخره از اون زیر خودمو نجات دادم و زنده رسیدم بالا! سرتا پام که خاکی بود و همه جام درد میکرد مخصوصا پای راستم. عده ای نگران ایستاده بودن که کمکمون کنند. خانمه که طوریش نبود برگشت با همون لهجه جالبش گفت: داغون شدی خانم؟ خنده ام گرفته بود میخواستم بگم: حسابی به لطف شما. ولی نه حرفی زدم و نه چیزی گفتم آروم حرکت کردم. تا بیرون رفتن از ایستگاه مترو خاکهای روی لباسم رو پاک کردم. تقریبا لنگون لنگون رسیدم به ایستگاه تاکسی و سوار شدم.

6- همه اینها رو تصور کنید در عرض یک ساعت واسه آدم پیش بیاد. بعد راننده تاکسی نه بذاره نه برداره یه آهنگی رو روشن کنه که به شدت یک خاطره مشترک با پدرت رو برات زنده کنه! با صدای خواننده که میخوند: "تو که لپات تپله بابت لپات بابات میمیره" بعد یادم افتاد واسه بابا چقدر با این آهنگ خودمو لوس میکردم و میرقصیدم، رفتم توی خاطرات.

نمیدونم از درد توی قلبم بود یا سوزش ساق پام که بی صدا و بی کنترل اشک میریختم. نگاهم بیرون بود و میدونستم کسی متوجه ام نیست اما تمام زیر چونه ام خیس شده بود.

خدایا امتحانهایی که میگیری خیلی سخته. گاهی دلم میخواد برگه ام رو بدم و برم اما یادم میاد مثل همیشه چشم امید مامان و آبجی ها به موفقیت منه.

باباجونم قانون علم رو به هم زدی. نبودنت وزن داره! تهی اما سنگین... خیلی سنگین

 

پی نوشت:وقتی اومدم خونه حسابی درد داشتم. کمی تعریف کردم و خندیدیم. بعد سرخاک بابا رفتیم و حالم کلا بهتر شد. همش هم صدای زنه میاد گوشم که میگه: داغون شدی؟ با اینکه کل ساق پام و زانوم کبود شده خنده ام میگیره. الان حالم خوبه و به خودم میگم: گر نکوبی شیشه غم را به سنگ                           هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

زندگی همینه دیگه... باید صبر کرد... گرچه قبلا به نظرم قشنگ تر بود.. اما حالا نه

 



تاريخ : جمعه ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱ | ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.