میشل خانوم رو همه میشناسن. مامان گربه مهربونه خونه ما.  میشل دوست اوبا بود. از همون بچگی با هم دوست بودن و جالب این بود که اصلا با هم دعواشون نمیشد. البته اوبا هم اهل دعوا نبود. یادم میاد یه بار که داشتیم میرفتیم مسافرت خیلی ناراحت بودیم که اوبا رو تنها میذاریم اما وقتی دیدیم توی حیاط با میشل بازی میکنن و سرگرم هست خیالمون راحت شد ( وقتی ما مسافرت میرفتیم غذای اوبا رو همسایه مون (مکرمه خانم) هر روز میداد) این دو تا با هم دوست بودن تا وقتی اوبا مریض شد.ناراحت نه تنها من بلکه همسایه هامون (مکرمه خانم و هاجر خانم) هم هرگز روز آخری که اوبا زنده بود رو فراموش نخواهیم کرد. اوبا کاملا بی حال بود. کمی در کوچه باز بود که بتونه بیرون رو تماشا کنه و مامانم با مکرمه خانوم حرف میزد. اوبا بی حال نشسته بود و میشل اومد کنارش. صورت هم رو بو کردن و میشل آروم آروم سر و صورت اوبا رو لیس می زد و با صدای آرومی میو میو میکردن، انگار با هم حرف میزدن. همه تحت تاثیر این صحنه قرار گرفته بودیم.نگران اوبا همون شب از دنیا رفت. همسایه مون هنوز هم که یادش میاد بغض میکنه. ما نمیدونستیم که میشل اون زمان بارداره.

   

اوبا که رفته بود خیلی ناراحت بودیم و همش خاطرات اوبا رو میگفتیم و غصه میخوردیم. تا جایی که با خودمون حساب کردیم که اصلا دیگه گربه نداشته باشیم  که بخواهیم براش اینهمه غصه بخوریمافسوس. یعنی احساس کردیم برای ما که احساساتی هستیم غم از دست دادنشون سخت تر از نگهداریشون هست. اما دوست مهربان و عزیزم خانم ژاله تشویقم می کرد که یه گربه دیگه از این بچه گربه هایی که بی سرپرست هستند رو نگه داریم. میشل بعد از مردن اوبا یه مدتی نیومد انگار اونم برای اوبا غصه میخورد. اما چند روز بعد سر و کله اش پیدا شد! مامانم اون وقت بود که تشخیص داد میشل حامله هست و  شروع کرد به غذا دادن بهش چون حیوونهای باردار نمیتونن حداقل مثل بقیه دنبال غذا برن مخصوصا که حدس میزدیم که بچه های میشل برای اوبا هستند.

میشل از ما می ترسید و زیاد نزدیکمون نمیومد ما هم کاری به کارش نداشتیم اما واقعا دختر آروم و خوبی بود و ما دوستش داشتیم. شکمش هم روز به روز قلمبه تر میشد. خیلی بانمک بود. وقتی میخوابید توی حیاط ما هم با فاصله مینشستیم و نگاش میکردیم. حرکت بچه هاش توی شکمش دیده میشد و صحنه خوشایندی بود.از خود راضی یه روز دیدم خیلی له له میزنه. هوا هم گرم بود البته ما هم میخواستیم بریم مهمونی. تشخیص دادم وقت به دنیا اومدن بچه هاش هستیول. کاری هم نمیشد کرد چند تا جعبه گوشه حیاط  گذاشته بودیم. کمی آب خنک و غذا براش کنار جعبه ها گذاشتیم و رفتیم. شب که اومدیم هیچ خبری نبود. میشل هم نبود. فکر کردیم شاید اشتباه کردیم. صبح من در مسیر رفتن به سازمان بودم که خواهرم زنگ زد و گفت میشل برای خوردن غذا اومده و شکمش کوچیک شده و جایی دیگه بچه هاش رو به دنیا آورده. خیلی خوشحال شدم. و وقتی چند دقیقه بعد زنگ زد و با هیجان گفت که بچه ها رو توی جعبه حیاط پیدا کردن بیشتر ذوق کردم. من عاشق و دیوونه بچه گربه امخوشمزه. گفت یکیش سفیده سفیده یکیش خیلی سیاهه و دوتاش هم رنگی. چهارتا بچه گربه؟ دلم میخواست روز زود تموم بشه و برم خونه ببینمشونهورا.

  

وقتی میشل حامله بود تصمیم گرفتیم اسم ادویه ها رو بذاریم روی بچه ها. برای همین اسمهاشون اینطور انتخاب شد: اولین بچه یه دختر نازنازی سفید رنگ بود که اسمش شد «گل پر»، بعدی یه پسر سفید-طوسی بود که اسمش شد «جینجر» به معنی زنجبیل، سومی هم یه پسر تند و تیز سیاه-سفید بود که شد «فلفل»، و آخری هم یه دختر کوچولو ضعیف بود که توی رنگ بدنش قهوه ای داشت شد «دارچین» . بله این چهارتا شدن مزه و طعم زندگی ما !قلبقلب

   

از رنگها و توضیحاتی که دادم کاملا مشخص هست کی به کیهچشمک

بچه های سالمی بودن اما خیلی ضعیف و کوچولو. ما قبلا هم نوزاد گربه داشتیم و میدونستیم که باید چطوری باشند. البته میشل هم جثه کوچیک و ظریفی داشت. متاسفانه به علت ضعف خود دارچین و کم شیری میشل در هفته اول تولد «دارچین» از دنیا رفت.گریه بعد از اون برای این که بقیه براشون اتفاقی نیوفته با مشورت دکتر شروع کردیم به شیر کمکی بهشون دادن. شیر کم چرب رقیق شده با قطره چکون! گل پر که اینقدر جیغ میزد و شلوغ می کرد که درست شیر نمی خورد و ما و میشل رو کلافهکلافه می کرد. جینجر عین یه پسر خوب شیرش رو میخورد و میخوابیدبغل. اما فلفل یه روز مثل جینجر آروم میخورد، روز بعد مثل گل پر جیغ میزد! و این یکی گیجمون می کرد!هیپنوتیزم

   

اینجا بچه ها چهارماهه شدن. به سر روی پای مادر  گذاشتن فلفل توجه کنید!!

امروز بچه های فسقلی که روز 29 خرداد سال 89 به دنیا اومدن شدن سه تا گربه دوساله و بالغ که حضورشون همچنان طعم زندگی ماست و حتی توی لحظه های تلخ تنهایی با کارهاشون باعث میشدن ذهن و فکرمون منحرف بشه و از تنهایی دربیاییم.

به زودی عکسهای بزرگتر شدن و خصوصیات روحی هرکدومشون رو می نویسم. (به زودی های من ممکنه چندماه طول بکشه لطفا گیر ندیدنیشخند)



تاريخ : دوشنبه ٢٩ خرداد ۱۳٩۱ | ۱٠:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

حدود چند ماه پیش خواهرم دیده بود که داود (پسر هاجر خانم) در حالی که بچه‌اش بغلش هست توی دست دیگه‌اش یه پرنده خوشگل هست. پرسیده بود و جواب شنیده بود که گوشه پیاده‌رو پیداش کرده و آورده. من و خواهرم هم با یه سبد که از بینش یه میل بافتنی ضخیم هم رد کرده بودیم و یه مشت تختمه آفتابگردون خام رفتیم خونه هاجر خانم (این آفتابگردون ها رو بابام از باغ دوستش چیده بود و آورده بودناراحت) تا به پرنده طفلک بی‌پناه کمک کنیم. اتفاقا وسایلی که بردیم خیلی هم کارا بوداز خود راضی. پرنده ترسیده بود اما انگار از امکانات بدش نیومد و بعد از چند دقیقه هم شروع کرد تخمه شکوندن.

شب توی خونه اینقدر توی اینترنت جستجو کردم تا فهمیدیم از شاخه طوطی‌هاست و اسمش هم هست «عروس هلندی» واقعا هم عروسی بود واسه خودش. خیلی دوست داشتیم که خودمون نگهش داریم و ازش مراقبت کنیم اما واقعا کی میتونه یه پرنده کوچیک رو بیاره جایی که هر لحظه چند جفت چشم گربه‌ بهش خیره میشه. دل پرنده طفلک خالی میشد و حتما سکته می‌کرد.

دست هاجر خانوم هم درد نکنه براش قفس خریدن و ازش نگهداری می‌کردن ( یه روز مامانم رفته بود خونه‌شون پرسیده بود خب از عروس خانوم چه خبر؟ همسایه هم فکر کرده بود منظور مامانم زن داود (عروس خودش) هست و گفته بود: بد نیست خوبه سرش با بچه اش گرمه!!!نیشخند مامانم هم هیچی نگفته بود و اومد خونه تعریف کرد کلی خندیدیم). اما این روزها که هاجرخانوم میخواد خونه‌اش رو خراب کنه بسازه این پرنده بی پناه و سرپرست مونده. خیلی دلم براش میسوخت از طرفی هم امکان نگهداریش توسط خودمون نبود. اما از اونجایی که برنامه ریزی های خداوند همیشه بهتر از ماست یه روز به طور اتفاقی "یکی" گفت که یه دوست داره که دامپزشک هست و به پرنده‌های زخمی کمک میکنه و تخصصش عروس هلندی هست! از ربط این موضوع به اون موضوع هنوز هم کیف میکنم. فکر کنید یه دامپزشک پیدا بشه که تخصصش دقیقا همون پرنده‌ای باشه که داری غصه بی‌پناهیش رو میخوری! جالب نیست؟

خلاصه قرار شد که این پرنده خوشگل رو تحویل "یکی"  بدم که اونم بده به کسی که قرار بود. خب چطوری؟سوال من که هر روز سرکارم! از اونجایی که من به هیچ کدوم از مخلوقات خدا بی تفاوت نیستم پا شدم رفتم پیش معاونت حفاظت فیزیکی محل کارم (کسی که برای ورود و خروج کالا یا هرچیزی ازش مجوز بگیریم) و گفتم ببخشید میشه من فردا یه پرنده با خودم بیارم سرکار؟! البته توضیح نمیدم چقدر تعجب کرد و من هم خیلی خلاصه مساله رو بیان کردم که راه خونه‌مون دوره نمیتونم برم و بیام و باید بیارمش اینجا تا ظهر بمونه و بعد بدمش به کسی دیگه. و چون آدم مهربونی بود قبول کرد و فقط گفت با خودت بالا نبرش بذار پیش آقای فلانی (که همونجا نشسته بود) توی اتاق انتظامات. منم کلی تشکر کردم و خوشحال برگشتم بالا.

حالا چطوری بیارمش سازمان؟؟؟خیال باطل همیشه یه حرفی میزنم بعد بهش فکر میکنم. اینقدر از خودم حرصم گرفت.عصبانی مثل آوردن آبگوشت بزباش به سازمان! اول قول دادم بعد عزا گرفته بودم آخه چطوری آبگوشت میارن محل کار. حالا هم همه مسیر فکر میکردم چطوری صبح زود با یه قفس راه بیوفتم و بیام سرکار؟؟

وقتی برگشتم خونه اول رفتم یه سر بهش زدم. خیلی خوشگل بود. توی چشمش نگاه کردم و باهاش حرف زدم. کاش کسی نگهش میداشت که نزدیکم بود میشد ببینمش. پرنده هم دهنش رو باز کرد صداهای بامزه‌ای از خودش درآورد. غصه رو توی چشم هاجر خانوم هم دیدم.

صبح که حرکت کردم (آبجیم هم همراهم بود برای کمک احتمالی) شروع کرد جیغ زدن. بدشانسی باد شدید هم میومد. یه پارچه روی قفس کشیده بودیم اما کم بود. آب و تخمه هم توی کیفم گذاشته بودم. برگشتیم یه شال بزرگ هم از پایین دور قفس گرفتم. محیط قفس که تاریک شد آروم گرفت و البته باد هم اذیتش نمی‌کرد. تا خود میدون فردوسی که اومدیم یه دونه صدا هم نداد. تمام راه توی دلم باهاش حرف میزدم و براش آرزوهای خوب می‌کردم. گاهی هم صدای «تق» شکوندن تخمه هم میومد که هر بار با هر صدا میگفتم: جووونم قربونه تق توقت برمقلب

جلوی در سازمان از آبجیم خداحافظی کردم و رفتم تو. همکارم که قرار بود پرنده پیشش باشه نیومد بود منم بردمش بالا اتاق خودم! خدا رو شکر اندازه‌ای هم آبرو و محبوبیت داشتم که نگهبانی ازم چیزی نپرسه که این بسته بزرگ چیه؟! توی اتاقم گذاشتمش و کمی آب براش ریختم. خیلی فرصت قربون صدقه‌اش نبود چون اول صبح گزارشی خواسته بودن و همکارم مشغول تهیه گزارش بود و منم کمی کمکش باید می‌کردم. جلسه‌ای هم قرار بود برگزار بشه که درست نبود پرنده توی اتاق باشه البته به نظر من هیچ اشکالی نداره. مگه چی میشه؟ اما به نظر دیگران درست نبود.

نگران بودم کمی به دوستانم فکر کردمخیال باطلخیال باطل. بذارمش اتاق کنارمون طبقه 11؟ بذارم پیش مریم طبقه 4؟ رییسش چی میگه؟ بذارم پیش دوستام توی روابط عمومی؟ آخه اونجا هم محل رفت و آمد هست و شاید درست نباشه؟ پیش همکارهای طبقه همکف؟ طبقه 10؟ ببرمش طبقه رستوران؟ طبقه5 هم دوست دارم میتونستم ببرم اونجا. طبقه اول هم دوستانی داشتم. با خودم گفتم خدا رو شکر که اینهمه آدم خوب و دوست دوربرم هست. توی همین فکرها بودم که همکارم زنگ زد و گفت: عروس خانوم ما رو بردار بیار پایین! خوشحال شدم و بردمش و گفتم که ایشون آقا عروس هستند نه عروس خانم!

توی روز هم شده بودم مثل این مامانهایی نگرانکه بچه‌شون گذاشتن پیش یکی و نگرانش هستند. زنگ میزدم و حالش رو میپرسیدم و میگفتم اگر شلوغ میکنه بگید و میشنیدم که: نه نه پسر خیلی خوبیه و ساکت بازی میکنه. فکر کنم حسابی هم با هم رفیق شده بودند. حس خوبی به پرنده‌ دارم و دوستش داشتم.

ساعت از 12ونیم رد شده بود "یکی"  زنگ زد و گفت بیارش پایین که ببرمش. رفتم پایین و قفس رو بردم پارکینگ. جیغ میزد. نمیدونم ترسیده بود یا علت دیگه‌ای داشت. قلبم تند تند میزد. صداش توی پارکینگ پیچیده بود. مدیرش هم توی ماشین بود و گفت نذارش صندوق عقب و بذار همین صندلی عقب. چقدر خوشحال شدم خدا میدونه. خیلی زود باهاش خداحافظی کردم و بازم سفارش کردم.

وقتی رفت به شالی که دستم بود و تخمه‌ها و بطری که براش آب آورده بودم نگاه کردم دلم گرفت و اشکم دراومد. از طرفی هم خجالت میکشیدم یکی از همکارها منو ببینه. اومدم بالا اول کمی گریه کردم سبک شدم اما همش دلم پیشش بود. خدا کنه "یکی" درست رانندگی کنه اذیت نشه. براش آیه‌الکرسی خوندم تا هرجا که هست خدا محافظش باشه. ایشالا یه زن خوب هم بگیره و جوجه دار بشه و زندگی خوبی داشته باشه.

توی راه برگشت احساس دلتنگی کردم: خدایای خوب و مهربون من! تو که حواست به یه پرنده کوچیک طوری هست که یه آدم خوب پیداش کرد و پیش یه آدم خوب موند و بعد ما مراقبش بودیم و باید من به طور اتفاقی دوستم از پرنده‌ها حرف بزنه متوجه این دامپزشک بشم و تخصصش هم دقیقا این نوع پرنده باشه و درست در همین زمان‌ها همسایه‌مون دیگه نتونه ازش پرستاری کنه و ... یعنی حواست به من نیست؟ مگه میشه نباشه. تو اینطور به هرچیزی نظم و برنامه دادی مگه میشه زندگی من بدون نظم و برنامه تو باشه؟ تو که در زندگی یه پرنده به اون زیبایی حضور داری مگه میشه در زندگی من حضور نداشته باشی؟ فقط اون پرنده میدونه و همیشه حست میکنه و من گاهی یادم میره چون من فراموشکارم نه تو...

سپاس ویژه از  "یکی" خوب، آقای مدیر بسیار محترم و مهربون و با فرهنگ، همکار خوبی که این چند ساعت نگهش داشت، آبجی جونم که همراهم اومد و کسی که در آینده مراقب پسر کوچولوی ما خواهد بود.

پی نوشت: صبح هم خبردار شدم  که یه سرپرست بسیار خوب براش پیدا شده. خدارو شکر



تاريخ : دوشنبه ٢٢ خرداد ۱۳٩۱ | ٦:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

 سلام، فردا روزه پدره

  برای هرکسی ممکنه کلمه پدر معنی ویژه ای داشته باشه. و یا ممکنه کلمات مختلفی اون شخص رو یاده پدرش بندازه. برای من دو چیز مجسم کننده پدرم هست

 تسبیح و انگشتر عقیق

  وقتی به دستهای پپر چروک و زحمت کشیده پدرم نگاه می کنم محاله نگاهم به انگشتر عقیق و تسبیحش نیوفته. تسبیحی که دونه هاش تند تند و گاهی آروم آروم و گاهی جفت جفت رد میشن

 دعا میخونه؟ افکارش رو مرتب میکنه؟ یا بهش آرامش میده رو من نمیدونم اما میدونم عاشق این صحنه ام

 میگن پدرهایی که فقط دختر داشته باشن خیلی رقیق القلب میشن. اینو چند سال پیش از یکی از اساتیدم شنیدم و بعد کمی به این جمله دقیق شدم. پدر من سه دختر داره و بیش از حد معمول مهربون و عاطفی و احساسی هست. حتی یک اخم ازش یادم نمیاد. از مامانم کتک خوردم ولی از پدرم هرگز

   البته هیچ فرقی نمیکنه و همه پدرهای دنیا خوب و مهربونن چه فقط دختر داشته باشن چه فقط پسر. چون پدر پدره و پدر یعنی دلگرمی. اما وقتی در این مورد کمی دقیق شدم دیدم جمله استادم درصد بالایی درسته

  حتی دیدم پدرهایی که بین پسرهاشون دختر هم داشته باشن با اون طور دیگه ای هستن. به نظر من علتش حالت حمایتگرانه ای داره که مردها بخصوص بخصوص پدرها دارن اونم نسبت به دخترشون. واسه همین از قدیم میگن: دختر هووی مادرشه

   خدایا،خدای خوب و مهربان

 شبهایی رو یادمه که جرات بلند شدن و در تاریکی از یخچال آب برداشتن رو نداشتم و توی اون تاریکی کافی بود فقط صدا کنم : بابا تشمنه و لیوان آب برام حاضر باشه

 خدایا به این محبت زلال قسمت میدم

 قسمت میدم به همه مهربونی پدرهای دنیا و به زحمتها و حمایتهایی که پدرها دارن، عاقبت همه باباها رو بخیر کنی. بهشون عمر طولانی و با عزت بدی و تاج غرور وجودشون رو سالهای سال بر سر فرزندهاشون باقی بذاری. و پدرهایی که این دنیا رو ترک کردن همنشین مولای شیعیان قرار بدی. آمین

 متن بالا نوشته سال گذشته من به مناسبت روز پدر بود و حالا...

 خدایا من دلتنگ صحنه ای هستم که نوشتم عاشقشم.. هرچی تسبیح و انگشترش رو دستم میگیرم آرومم نمیکنه.. لبخندهاش... صورت مهربونش... نگاه همیشه عاشق و نگرانش به ما.. تیکه کلامهای محبت آمیزش.. دستهاش..

  روزهای سختی رو میگذرونم و امروز که روز پدر هست سخت‌تر. دلم بی‌نهایت تنگ شده.. چقدر حال و هوای پارسال با امسال فرق داره! مطلبی که پارسال نوشتم رو که میخونم قلبم درد میگیره.. حالم بد میشه.. اصلا توی تصورم نبود که سال بعد بابا نباشه و امسال جز بچه‌هایی باشم که در خط آخر مطلب ازشون یاد کردم. پدرهایی که دنیا رو ترک کردن!

 وقتی دوست عزیزم به خونه‌مون اومده بود برای تسلای دل من لحظه رفتن بهش گفتم: یادت میاد ایمیل روز پدرم رو؟ نگاه کن این تسبیح و انگشترشه..

  دوستم برام نوشت: رویای عزیزم
همه ایمان داریم که خدا صدای بنده‌هاشو می‌شنوه و آرزو و دعای اونارو برآورده می‌کنه. خدا صدای تورو شنیده و حتما آرزوی تو هم برآورده شده و پدر مهربون و خوبت الان مهمون مولای شیعیانه
رویا دوستت دارم
خیلی به یادتم
هیچ کاری از دستم برنمیاد که تسلای خاطرت باشه
فقط همین که از دور کنارت باشم
نمیدونم هستم یا نه
زود برگرد رویا اینجا بدون تو هیچ لطفی نداره

خدای بزرگ و مهربان.. در آسمان‌ها و افلاک جشنی برپاست، فرشتگان و ملائک دست افشان و تهنیت گویان به زمین فرودمی‌آیند.. هلهله ای در کائنات طنین انداز است که با گوش جان شنیده می‌شود برای زمینیان.. کودکی پا به جهان هستی گذاشت که چشمانش را در خانه تو گشود و از همان روز گره‌گشای عالمیان شد.. او علی شد و عالی.. بر خوان مرحمتش میهمان کن پدر مهربانی را که در این دنیا مهربانترین بود با فرزندانش..

از علی علیه السلام نوشتن سخته.. نه برای من.. بزرگان به این امر معترفند.. قلم ناتوان و زبان قاصر است که علی به وصف نمی‌آید.

در پای تو افتادن شایسته دمی باشد         ترک سر خود گفتن زیبا قدمی باشد

هو حق مددی مولا   بر ما نظری بنما



تاريخ : دوشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩۱ | ۳:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

هیچکس سراغی از ادبیات فارسی نمیگیره! چرا؟ متفکربهرحال بهانه ای دستم اومد و استفاده کردم

این روزها نانوا هم جوش شیرین می زند.... بیچاره فرهاد

این یک پیامک بود که برای من چند روز پیش از طرف یه دوست اومد. یه بازی قشنگی توی ذهن ایجاد می کند طوری که ذهن خواننده ابتدا به معنی ای دل می بنند که درست نیست و سپس معنی درست رو پیدا میکنه. خب نانوا به خمیرش جوش شیرین میزنه (البته احتمالا این پیام برای همون زمان فرهاد بوده چون الان دیگه جوش شیرین نمیزننچشمک) اما با آوردن جمله : بیچاره فرهاد... یک لحظه حس میکنی نه! منظور چیز دیگه است. اصطلاح جوش چیزی رو زدن... یا حالا جوش میزنی به معنای حرص کاری و چیزی رو زدن هست و نانوا جوش شیرین میزنه یعنی برای بدست آوردن شیرین تلاش میکنه و بیچاره فرهاد...

یک آرایه زیبا در ادبیات شیرین فارسی است به نام: ایهام؛ هر گاه واژه یا ترکیبی که دارای دو معنی است به گونه‌ای در کلام به کار رود که هر دو معنا از آن قابل برداشت باشد آرایه ایهام شکل می‌گیرد. گاهی منظور اصلی تنها یکی از ان دو معنا است و گاهی هیچ یک بر دیگری برتری ندارد.

غرق خون بود و نمی‌مرد ز حسرت فرهاد         گفتم افسانه شیرین و به خوابش کردم

شیرین: 1- زیبا و دلنشین، 2- معشوقه فرهاد

همچو چنگم سر تسلیم و ارادت در پیش  تو به هر ضرب که خواهی بزن وبنوازم

کلمه­ ضرب در این بیت هم به معنای ضربه زدن است و هم به معنای آلت موسیقی است.

در ادبیات پر شکوه پارسی {شعر ونثر} صنایعی اینچنین باعث زیبایی اثر می شده است که گاه با افراط هم روبروشده ،ولی صنعت ایهام یکی از مطلوب ترین آنها شناخته شده است .
واین هنر زبانی در شعر حافظ نیز پر کاربرد بوده است ، نمونه هایی از آن:

من آن فریب که در نرگس تو میبینم **** بس آب روی که با خاک ره برآمیزد

نرگس مست نوازشگر مردم دارش **** خون عاشق به قدح گر بخورد، نوشش باد

ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ****  ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما

کیست حافظ تا ننوشد باده بی آواز رود ****  عاشق مسکین چرا چندین تجمل بایدش

 



تاريخ : پنجشنبه ٤ خرداد ۱۳٩۱ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.