پارسال نزدیک ماه مبارک رمضان بود که تازه وبلاگ راه انداخته بودم و مطلب "یادش بخیر" رو گذاشتم. یادش بخیر چقدر وقتی برای بابا خوندمش خوشش اومد و تشویقم کرد.

"یادش بخیرهای" شادی که روزهای شیرین و خاطرات قشنگ کودکی من، وقتی خانواده کوچکم کامل بود! امروز سحر... جای یکی خالی بود.. خیلی خالی بود .. توی سکوت سنگین سحر خوردیم و کسی به کسی نگاه نمی‌کرد و کافی بود توی چشم هم نگاه کنیم تا بغض توی گلومون بترکه.. تمام خاطرات شیرین قدیم و بخصوص پارسال زنده بود.

بعد از اذون یکیمون گفت: ختم قرآن امسال هدیه واسه بابا باشه دیگه!

خدا رو شکر بغض دردآور آزاد شد...

حالا امسال بازم میگم یادش بخیر ... یک یادش بخیر بزرگ...

یادش بخیر...

التماس دعا...



تاريخ : شنبه ۳۱ تیر ۱۳٩۱ | ٩:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

این دو روز تعطیلاتی که گذشت (پنجشنبه و جمعه) من و تعدادی از دوستهای خوب و عزیزم یه برنامه خیلی عالی رفتیم. "دره پیمایی" جای هرکی هم که میشناسم خالی!

برنامه قشنگی‌های زیادی داشت. قشنگی‌هایی که خودم لذتش رو بردماز خود راضی. اصلا طبیعت حال من رو خوب میکنه. حس خوبی سراغم میاد و روحم رو تلطیف میکنه. بهتر هم وقتی هست که با کسایی باشی که برات عزیزن.

توی طبیعت خدا که قدم میزنم حس میکنم در زیارتگاهی هستم که به جای خشت خشت طلاکاری، سنگ سنگ طبیعی هست که خدا آفریده. چلچراغ‌های عظیمش هم مهتاب و ستاره‌ها هستند... سنگفرش مرمریش هم دشت و سنگ و رودخونه‌اس. نه دلم میسوزه که کاش به جای اینهمه طلاکاری به چهارتا فقیربیچاره کمک میشد نه از ترس نگهبان‌های نامهربونش لذت زیارت به تلخی تبدیل میشه. (من از معنویت زیارتها لذت میبرم و احترام میذارم فقط با اونهمه طلاکاری و تشریفات مخالفم) خلاصه طبیعت واسه من جای مقدسیه.. قدم‌زنان لذت میبرم و برای خودم و خانواده‌ام دعا میخونم. برای بابای عزیزم فاتحه و دعا میخونم. برای دوستانم عاقبت‌بخیری و سعادت از خدا میخوام و البته برای کسایی که باعث شدن پام به اینجا باز بشه...

خب اصلا حرفم این نبود (ماشالا!) منظورم این بود برنامه پر از قشنگی و هیجان بود. هیجانهایی که آزاردهنده نبود. اصلا هیچیش آزار دهنده نبود، خیلی هم مزه داد. استرس فرود اومدن با طناب از سنگها... خوف اینکه اگر از این جایی که میخوای پایین پات رو درست نذاری و پرت بشی (اگر طوریت هم نشه آبروت میره یعنی خجالت که میکشیدم که. گرچه در همه‌جا حمایت کننده داشتیم ولی خب)... کمی ترس رد شدن از رودخونه‌هاش... لق زدن نردبون‌های فلزی که درست نفهمیدم به کجا بند بود... خستگی مسیر طولانی... گاهی تشنگی تا رسیدن به چشمه بعدی... مسیر طولانی توی اتوبوس رفت و برگشت...

حتی این‌که دو تا آدم بدجنسچشمک که اول حس جوونمردی بهشون دست داد و جاشون رو دادن به یه دختر مظلوم تنهای بی‌دفاع (خودمو میگمانیشخند) بعد حس جوونمردیشون یهویی کشته شد و با دوز و کلک صندلیشون رو پس گرفتند و هی این دختر طفلکی (اینجا هم خودمو میگمخجالت) با بند و بساطش از این صندلی به اون صندلی رفت؛ هم آزارم نداد ...

خیلی متاسف شدم برای رستوران‌های به شدت غیربهداشتی بین راه، مردمی که گاهی نامهربون بودند و سرویس بهداشتیتعجب (کلمه بهداشتیش برای خنده و شوخیه) افتضاحش، ولی این هم اونقدر باعث آزارم نشد..

چیزی که من رو آزار داد نشانه‌های مردم سرزمین من در طول مسیر بود.. نشانه‌های حضور و وجودشون! نشانه‌ مردم من مثلا خاکستر آتش برپاشده یا جای پاشون نبود...

نشانه حضور مردم من بطری‌های خالی آب‌معدنی و نوشابه بود.. نشانه عبور مردم من شاخه‌های شکسته درختان برای چند میوه کال بود... نشانه وجود مردم من نوشته یادگاری روی دیواره‌های بکر دره بود، نشانه مردم من قوطی کنسروهای خالی و سوخته بود... همه جا بود. حتی بعد از مسیرهای سخت... دیدن این نشانه‌ها اذیتم کرد.. غصه خوردم.. افسوس خوردم.. عصبانی شدم... ناامید شدم.. حرصم خوردم.. با اجازه فحش هم دادم..

روی حرفم با این آدمهاست: چه حسی پیدا می‌کنید که کسی به مهمونی خونه شما بیاد و با بی‌رحمی آشغالها رو روی فرش و مبل شما بریزه و بره؟؟ شما میهمان طبیعت بودید و این‌طور سنگدلانه؟؟ شمایی که سنگینی بطری پر از نوشابه یا آب و قوطی کنسرو رو کشیدی و این مسیر رو اومدی، مگه خالیش چقدر وزن داره که زورت میاد با خودت برگردونی؟

چه حسی پیدا می‌کنید اگر مهمان شما روی دیوار پذیرایی خونه شما بنویسه: من و فلانی و فلانی این تاریخ اومدیم خونه فلانی و بعد بره؟؟ اگر این کارو کنه خیلی کیف می‌کنید؟ افتخار می کنید؟ فکر می‌کنید اگر از اون دیواره عظیم و فوق‌العاده بپرسید چقدر حضور شماها براش مهم بوده، چی جواب میده؟ که باید حضورت رو حتما ثبت کنی؟؟

چرا؟؟؟؟؟ حالا یکی به من بگه چرا باید نشانه وجود مردم من در طبیعت آشغال و خراب کردن باشه؟؟



تاريخ : شنبه ۱٧ تیر ۱۳٩۱ | ۸:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

سه روزی که پیش رو داریم روزهای برگزاری کنکور هست. شاید برای ما که کنکور دادیم و اونایی که بچه کنکوری ندارن بی تفاوت بگذره اما خانواده هایی که بچه کنکوری دارن حسابی توی التهاب هستند. من سال 1381 کنکور دادم. تجربه خاصی نداشتم و چون کلاس کنکور هم نمی رفتم هیچ نوع تکنیکی بلد نبودم فقط خیلی خوب درس خوندم! یادم میاد دقیقا از روز 7مهر تصمیم گرفتم یولدرس رو شروع کنم با 4 ساعت در روز. کم کم به روزی 8 ساعت رسید و بعد از عید 10 ساعت توی ماه های اردیبهشت و خرداد که روزی 14 ساعت درس می خوندم!!! ( خودمم باورم نمیشهتعجب... یعنی من بودم؟؟؟)

روز کنکورم رو هیچوقت یادم نمیره.  صبح زود مامانم اینا برام آژانس گرفتن و با آب و قرآن و سلام و صلوات راهیم کردن. با دوستم نرگس توی یک حوزه امتحانی بودیم. گوشه حیاط مدرسه نشسته بودم و بی خیال آلو زردهایی که مامانم داده بود رو گاز میزدم و فلش کارتهای معارف میخوندم. خب چیکار می کردم؟ شنیده بودم نباید روز کنکور درس خوند اما من فلش کارتهام همراهم بود!

مشغول خوردن آلوها بودم که دختری سراسیمه و گریه کنون اومد گفت: ساعت اضافه همراه دارید؟ با تعجب گفتم ساعت اضافه برای چی؟ مگه ساعت هم میخواییم؟ دختره انگار که من دستش انداخته باشم عصبی گفت: یعنی چی؟ پس چطور تست بزنیم و زمانبندی کنیم؟ گفتم خب تست رو میزنیم پشت هم تا تموم بشه دیگه! دختره که رفت دیدم نرگس هم ساعت داره و همه دارن جز من! هم یادم رفته بود هم زمانبندی با ساعت بلد نبودم. میزدم میرفت دیگه...

با یک عالمه مداد و تراش و پاک کن و خوراکی رفتم توی سالن و از شانس بدم توی کلاس و نیمکت هم نیوفتادم وسط راهرو مدرسه و دقیقا روی یک صندلی که میز زیردستیش سوراخ و خراب بودنگران. مستاصل از مسئول حوزه کمک خواستم و گفتم میزم سوراخه و برگه پاسخنامه ام پاره میشه و نمیتونم پرش کنمناراحت.. فکر می کنید چی گفت؟ گفت: دفترچه سوالات رو بذار زیر پاسخنامه!!!!!!! نگاش کردم و خودش فهمید چی جواب داده و با اکراه رفتن یه صندلی دیگه آوردن که جای نشستنش شکسته بود و زیردستیش سالم! خلاصه روی دو تا صندلی شکسته نشستم و کنکور دادم. بی ساعت البته!

نتیجه اش که بد نشدعینک... من فقط فقط تلاش کردم دانشگاه دولتی در شهر تهران قبول بشم و شهرستان نرم. نمیدونستم رتبه سه رقمی میارم و خوده دانشگاه تهران قبول میشم... خدا رو همیشه شکر می کنم و از خدای بزرگ میخوام همه کسایی که این روزها و هفته بعد کنکور دارن و الان میدونم چقدر استرس و تشویش دارن رو موفق کنه. بهشون آرامش بده و کمک کنه به نتیجه دلخواه برسند.

دوستان عزیز، کنکوری ها اگر امسال قبول نشدید هرگز از تلاش دست برندارید... هرگز



تاريخ : چهارشنبه ٧ تیر ۱۳٩۱ | ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.