این متن رو نزدیک یکسال پیش میخواستم بذارم. وقتی تایپش کردم اینقدر سرم کار ریخت که نفهمیدم کجا "سیو" کردم و پیدا نشد. امروز اتفاقی داشتم توی پوشه های کامپیوتر میگشتم، پیدا شد. خاطرات قشنگی برام زنده شد. دلم نیومد نذارمش توی وبلاگ!

توی این روزها به جز همه کارهای زیادی که توی سازمان داشتم و کارهای خونه و گچ گرفته شدن دست آبجیم سه تا عملیات امداد و نجات هم داشتیم. عروس هلندی که شکر خدا رفت سر خونه زندگی خودش. نمیدونم من زیاد از پرنده‌ها نمیدونم و چون همیشه خونه‌مون هم گربه داشتیم فرصت داشتن پرنده و شناختشون رو خود به خود از دست دادم اما انگار این روزها خدا دوست داره به ما پرنده‌های خوشگلی که در کمال زیبایی و خوش‌سلیقگی آفریده کمک کنیم.

امداد یک) کمک به یک گربه مظلوم. این بچه گربه رو میشناخیتم واسه محله خودمون بود. خیلی هم لوس بود. طبق عادت خانوادگی ما، وقتی فهمیدیم بارداره بهش غذای بیشتری می‌دادیم. یه روز خواهرم دیده بود گوشه شکمش یه برجستگی آویزون هست. بعد متوجه شده‌بود که انگار یه از خدا بی‌خبر با پا زده توی شکمش و بچه توی شکم مامان گربه مرده بود و حدس خواهرم کاملا درست بود چون گوشه باغچه حیاطمون با درد و رنج فراوون بچه‌اش رو سقط کرد. چقدر این صحنه دردناک بود اصلا قابل توصیف نیست. اینی هم که چقدر از مردم سرزمینم ناامید میشم و از بی‌رحمیشون تعجب میکنم هم قابل توصیف نیست.

گربه با اون جثه ضعیف و درد به این زیادی! روزهای آخر بارداریش بود و بچه تقریبا کامل شده بود اما بر اثر ضربه، سر جنین له شده بود. خون زیادی هم از مامان گربه (بعدا اسمش رو گذاشتیم "ترانه" با الهام از فیلم من ترانه پانزده سال دارم که یه دختر کم سن و سال مادر شده بود) رفت و بی‌حال گوشه حیاط توی جعبه گربه‌های خودمون خوابید. عفونت داشت و چشمهاش هم داشت از عفونت بسته میشد اما اجازه نمیداد بهش نزدیک بشیم و بدتر این که هیچ غذایی نمی‌خورد. اجازه دادیم حداقل با آرامش از دنیا بره. (گربه‌ها هرچقدر هم که درد بکشن اصلا ناله و فریاد نمی‌کنند) از اونجایی که خواهر من دست از تلاش برنمی‌داره کمی روی جگر خام پودر چرک‌خشک کن می‌ریخت و میذاشت جلوش، اما او بیچاره توان خوردن نداشت کمی لیس میزد و میرفت. انگار همین لیس زدن کمکش کرد و کم کم چرک‌خشک‌کن اثر کرد و چشمش باز شد و غذا خورد. بعد از بهبودی نسبی که پیدا کرد خودش از خونه‌مون رفت. الان توی کوچه می‌بینمش میگم: سلام ترانه خانوم مامان کوچولوی خسته و طفلک.. چطوری؟ اونم نگاهم میکنه و سرش رو به نشانه لوس کردن به درخت کنار پیاده‌رو میکشه.

     

از این ماجرا الان یکسالی میگذره و ترانه هنوز مادر نشده. خواهرم میگه احتمالا به خاطر اون ضربه دیگه نمیتونه مامان بشه. ترانه تقریبا هر روز میاد و همراه "ستی" غذاش رو میخوره و میره. همچنان هم به همون قوت لوس و ناز هست. خیلی لوس

امداد دو) من و فرشته توی اتاق حیاطی نشسته بودیم که یهو یه چیز پر پر زنان اومد توی اتاق و صاف نشست توی بغلش. من که اولش ترسیدم و از جا پریدم اما بعد دیدم فرشته آروم داره یه کبوتر بزرگ و خوشگل رو ناز میکنه و میگه: تو دیگه کجا بودی؟ و شروع کرد بدن کبوتر رو معاینه کردن که آیا زخمی هست یا نه که خوشبختانه زخمی نبود.

صحنه خنده‌دار و جالب ماجرا وقتی بود که نگاهم به قیافه جینجر افتاد که یک پر نازک از کبوتر که موقع بال بال کردن افتاده بود رو با لذت و حسرت مزه مزه میکرد و صورتش به شدت خنده‌دار و گیج به نظر می‌رسید. کبوتر رو بردیم توی خونه و با پرسیدن از این و اون فهمیدیم برای یکی از همسایه‌های خوبمون هست و تحویلشون دادیم. اینم از این

حالا دیگه جینجر بین مانیست. هنوز هم نتونستم از نبودنش و رفتنش بگم. الان که یاد قیافه‌اش میوفتم غم زیادی توی دلم میشینه. یادش بخیر، یادش بخیر، یادش بخیر

امداد سه) هنوز چند روزی از خوب شدن معجزه‌آمیز ترانه و تحویل دادن کبوتر به صاحبش نگذشته بودی که من در مسیر رفتن توی ظهر گرما بودم که موبایلم زنگ زد. بله؟ رویا کجایی؟ نزدیک میدون! چطور مگه؟ میتونی بری داروخونه یه پماد تتراسایکیلین بگیری؟ فرشته تو رو خدا رسیدم دیگه مگه چی شده؟ یه قناری! پیدا کردم زخمی شده. زنگ زدم دکتر سیفی گفت این پماد رو بگیر بزن روی زخمش و اگر تا صبح زنده بمونه دیگه خوب میشه.

پماد رو گرفتم رفتیم خونه.. وای چقدر خوشگل بود. فرشته نگهش داشت و من هم پماد رو روی زخم پشتش و شکمش گذاشتم. توی سبدی که عروس هلندی چند روزی مهمونمون بود گذاشتیمش و با کمال شرمندگی گربه ها رو راه ندادیم اون سمت. فردا هم براش قفس و بقیه وسایل (سنگ نمک، ظرف آب و دون، برگ گشنیز، مغز کاهو و...) خریدم. ممنون از خانم پرنده فروش که کمی مشاوره و راهنمایی کرد البته خدا پدر اینترنت هم بیامرزه!

 

بماند که صبح عکسش رو با ذوق به همکارم نشون دادم و اون گفت این که قناری نیست. مرغ عشقه! (من که اعتراف کردم از پرنده‌ها هیچی نمیدونیم آخه رنگش هم یکدست زرد خوشرنگ بود. همون رنگی که به زردقناری معروفه) هرچی! چه قناری چه مرغ عشق.. بالاخره که مهمون خونه ما بود و اینجا پناه آورده بود. الان حالش کاملا خوبه. قفسش رو با میخ به دیوار بلندی گذاشتیم و خیلی سخت خواهرم هر روز با نردبون میره و بهش رسیدگی میکنه آخه متاسفانه جینجر خان متوجه وجود پرنده شده و هی داره واسش نقشه میکشه. خدا رو شکر اون خانم پرنده فروش گفت مرغ عشق از دو سه تا میوی گربه نمیترسه ولی اگر راس راسی قناری بود کوپ می‌کرد.

الان مرغ عشق که سپردیمش به دوست خواهرم، صاحب خانواده شده. جوجه داره و به خوشی و خوبی داره زندگی میکنه. زندگی همین هست دیگه. کاش همه ما بتونیم نقش و هدف خودمون رو توی این دنیا پیدا کنیم و نقش رو خوب بازی کنیم و تلاش کنیم تا به هدفی که براش آفریده شدیم، برسیم. و کی میتونه کمک کنه؟ مسلما خوده آفریدگار...



تاريخ : چهارشنبه ۱٥ خرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.