وقتی ماه کرامت شروع میشه... یه حس خیلی خوب بهم دست میده. احساس نزدیکی به کسی که مبدا و مقصد همه وجود من هست. آفریننده و خالق من است. حس خوب بندگی و تکیه داشتن به قدرتی لایتناهی. حس خوب این که به محبوب خودم بگم: ای بهترین من، ای تنها پرستیدنی، ای عزیز و صاحب شکوه، این منم که مینوازیم، سپاس که توفیقم دادی که امرت را اجابت کنم...



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ تیر ۱۳٩٢ | ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

خدایا... تو بزرگی و برازنده بزرگی... من کوچیکم و بی‌ظرفیت

بگو غصه چی رو بخورم؟ روی زمین، توی دنیا کوچیک و محدود آدما... دلم برای کدوم بسوزه؟ برای طبیعتی که داره از بین میره؟ برای صحنه‌های ناراحت کننده آبشار بیشه که پر از آشغال بود؟ برای دریاچه ارومیه؟ برای رودها؟ رودخانه های کشور؟ برای جنگل‌های درحال تخریب؟ برای طبیعت شهری که داره همش تبدیل به آسفالت و سنگ میشه؟ به آلودگی خفقان‌آور شهرم؟

یا برای گونه‌های حیواناتی که دارن منقرض میشن؟ برای شکارهای بی‌رحمانه؟ برای پرنده‌هایی که توی تالاب‌های آلوده جون میدن؟ برای ماهی‌های مسموم؟ برای وضع اسفبار حیوونای باغ وحش؟ برای بچه گربه‌های توی گونی ریخته شده؟ برای حیوونهایی که توی سرما از گرسنگی میلرزن و همه ازشون متنفرن؟

یا برای بچه یتیم و بی‌سرپرستت؟ برای نگاه گنگ و مبهمشون؟ برای اون بچه هایی که پدر مادر خودخواه و بی‌شعور و بی‌رحمی که به خودشون رحم نکردند هیچ... حداقل بچه‌ای رو به وجود نمی‌اوردن که اینطور بدبخت باشه؟ اینطور پر از استرس و بیماریهای روحی باشه. برای اون "علی" که میشناختمش غصه بخورم که طبق قانون بهزیستی بعد از سن 18 سالگی به قول خودشون ترخیص شد و وقتی مادربزرگ و عمه‌اش راهش ندادند الان آواره خیابونها هست؟ برای علی زیاد گریه کردم و برای بقیه علی‌ها. قانون بی‌منطقی که به بچه ای که توی اجتماع نبوده. هیچ حرفه و کاری بلد نیست. هیچ سرپناهی نداره میگه برو... همین... فقط میگه برو... شنیدم علی برگشته و از مربی مرکز نگهداریش پرسیده: من کجا برم؟ حالا مردم! یکی به من علی و من جواب بده ...کجا بـــره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

آخه همون بچگی بزرگشون نمی‌کردید و می‌مردن بهتر نیست؟

بهتره ادامه ندم. چون کنترل کلمات دست خودم نیست و البته پرده اشک هم نمیذاره مانیتور رو ببینم.

پی نوشت: یه اندوه غریبِ قشنگ و شخصی توی دلم بود... اندوه پررنگ‌تر شده... با همه نوشته‌های بالا اون اندوه... بغض شده...

برای من، زیبا و ارزشمنده که وجه اشتراک بین خودم و کوه دماوند پیدا کردم. هر دو یه آتش نهفته و سوزنده در بطن داریم اما خاموش ایستادیم. (جمعه با چند دوست جدید در برنامه جشن تیرگان و روز ملی دماوند شرکت کردم) تجربه خوبی بود.



تاريخ : یکشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٢ | ٢:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

توی مترو ایستاده بودم. یه مادر و دختر کوچیکش کنار پام نشسته بودن کف مترو. دختره سه چهارساله بود. از ظاهرشون میشد فهمید از این بی‌خانمان و دوره‌گردها هستند. یه بسته اسنک گندم برای فرشته خریده بودم (مژدگانی جهت پیدا کردن کارت بانکم!!). کمی از اون رو به دخترک دادم و با ذوق شروع به خوردن کرد. خانمی کنارم ایستاده بود و اخم کرده بود و غر میزد که چرا وقتی که اینهمه جمعیت ایستاده اینا نشسته اند. بعد گفت: این کار همیشگیش هست. کیفهاتون رو پایین نگه ندارید که همش رو میزنه!

خب هر آدمی ممکنه کمی دچار تردید بشه. من کمی کیفم رو به خودم نزدیک کردم و حرفی نزدم. موبایل همون دخترخانم زنگ زد. متن پایین فقط مکالمه بلند دختر جوان با مخاطبش هست:

وای سلام عزیزم... خوبی هستی من؟ چه خبر عشقم؟ کجا بودی؟ دلم تنگ شده که بوست کنم... چندبار زنگ زدم نبودی(قیافه من و اطرافیان مژه)... من مترو هستم میرسم دیگه... مرغ که نخریدی؟.. ای وا خریدی؟ آخه من میخوام با دوستم برم خرید خب اینا خراب میشن.. ما هم که خونه نیستیم... خراب میشه اگر فردا بیام پاک کنم؟ آخه اینهمه زیاده... مرغها یخ‌زده هستن خراب نمیشن... یه کار دیگه کنیم... میگم بذارشون توی یخچال تا فردا بمونه... جا میشه... تو گوش کن اینی که من میگم خیلی هم خوبه... بله بهتره... نه تو گوش کن... خفه شو گوش کن.. اصلا به تو ربطی نداره خودم میدونم چیکار کنم اه... (قیافه من و اطرافیان تعجب)

و گوشی رو قطع کرد

این روند مکالمه از شروع تا پایانش برام جالب بود. همین



تاريخ : شنبه ۸ تیر ۱۳٩٢ | ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.