بازم تا حالا شنیده بودی که یک عاشق به خاطر این که دلش طاقت نیاورده و دلتنگ عشقش شده شبونه بزنه بره 800 کیلومتر به دیار معشوق و فقط دو ساعت ببیندش و بعد دوباره 800 کیلومتر رو برگرده شهر خودش و مستقیم بره سرکارش؟ میدونم با خودش فکر کرده: « گفتم ببینمش مگرم درد اشتیاق/ ساکن شود، بدیدم و مشتاق‌تر شدم»

تقدیم به دو نفری که خیلی دوستشون دارم:

الهی خوشبختی مثل سایه بیاد دنبالتون/ خودتونم که نخوایین بیاد بچسبه بهتون

الهی اینقدر بخندید، همه بگن اینا خُلن / اما بازم خنده کنید به آدما و خودتون

الهی اینقدر بهم زل بزنید از شور عشق / تا حسابی خسته‌شه گردن و چشم و نگاتون

الهی بچه‌هاتون اینقده شیطونی کنن / دیگه راهتون ندن خونه‌هاشون فامیلاتون

الهی صبح به صبح فرشته‌ها در بزنن / وقتی که باز بکنید، شادی بیارن خونه‌تون

دیگه حرفی ندارم الهی که سپید باشید / شادیها مال شما، برای من غصه‌هاتون

 پی نوشت: الان همون کس بهم گفت که تا دیار معشوق، رفت و برگشتش 800 کیلومتر هست. اما 6 ساعت توی راه بوده بره و 6 ساعت برگرده. خب بدینوسیله اصلاح می‌گردد اما از کل قضیه چیزی نمی‌کاهد. بعله!



تاريخ : شنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

همیشه عاشق مسیر بودم. یعنی مسافرت هم که میخواستیم بریم مسیرش رو بیشتر دوست داشتم. کلا یکی از غصه‌های من و جمله‌ای که همیشه میگفتم این بود: چه حیف شد رسیدیم یا چقدر زود رسیدیم. ( حالا مثلا 6 ساعت تو راه بودیم). از بس عاشق خیال‌پردازی و داستان‌پردازی ذهنی بودم که هیچوقت طول مسیر رو حس نمیکردم.

دیروز از چند دقیقه بعد از 6 صبح تا ساعت 7 و ربع از جلوی در سازمان ( میدون فردوسی) تا ساختمون تختی ( عباس آباد) پیاده اومدم. کلی بهم مزه داد. البته شاید چون اولین بار بود و هوا تا نزدیک 7 تاریک، کمی ترس داشتم.

اولین خانمی هم که رویت شد ساعت 6ونیم بود اما خب من یه کمی ترسو هستم اما دلم همیشه به دعاهای مامانم گرمه. اما خیلی بهم کیف داد. البته من در این 6 سالی که صبح تاریک از خونه میزنم بیرون به این نتیجه رسیدم که آدمهای درد و مرض دار شبهای دیروقت رو به صبح های زود ترجیح میدن. واسه همین صبح تاریک امن تر از شب تاریک هست. اصلا کلا کلمه صبح امیدوارکننده‌تر هم هست.

بماند که دوستم زنگ زد و دعوام کرد چرا پیاده رفتم و چرا همراهش نرفتم توی سازمان تا هوا روشن بشه. منو دعوا کرد {#emotions_dlg.e13} البته دعواش هم مهربونانه بودا.

مسیر چیزای قشنگی داشت. توی تاریک خیابون نور بعضی دکه‌های روزنامه فروشی، نونوایی ها، بعضی سرپرمارکتها قشنگ بود. آدمهایی که تک و توک داشتن میرفتن سرکار و کم کم با روشن شدن هوا سرو کله خانمها پیداشد و کمی بعد هم مامانها و بچه‌ها ابتدایی بیرون اومدن. دبیرستانی ها و... کلاغ‌های خوشگل با اون راه رفتن بامزه‌شون و گربه‌های دوست داشتنی. موش‌هایی که تندتند توی جوب آب میدویدند و ماشالا چقدر هم چاق و چله بودن! جز وقت رد شدن از خیابون بازم توی فکرها و خیالات خودم بودم و کلی واسه خودم داستان ساختم. لبخند زدم و بغض کردم.گذشته‌ها رو با خاطراتش شخم زدم و برای آینده‌ها با آرزوهاش بذر پاشیدم. جالب بود بازم که رسیدم جلوی در اداره با خودم گفتم: چه زود رسیدم حیف شدا.



تاريخ : دوشنبه ۱۸ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:٠٢ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

تا حالا شنیدی یکی اینقدر عاشق یکی باشه که وقتی بشنوه عشقش جایی هست که میتونه ببیندش (آخه دور ازش بوده) برای یکربع دیدن عشقش بیش از 1000کیلومتر سفر بره و وقتی فقط و فقط یکربع اون رو دید و کمی حرف زد و با خجالت خداحافظی کرد دوباره بیش از 1000کیلومتر رو برگرده و همش خوشحال باشه که: وای چقدر خوب شد دیدمش... چقدر لذت داشت و... اونوقت تازه اون طرف هم اصلا ندونه که این آدم اینهمه دوستش داشته... فکر کنه اتفاقی دیدن هم رو...

تا حالا اینو شنیدید؟ توی همین دوره زمونه ها... من این آدم رو میشناسم... دلمم براش خیلی سوخته بود اما نقدش نمیکنم... فقط، هم درکش میکنم و هم واقعا دلم براش سوخته بود. الان دیگه خبری از اون آدم نیست... کلا خیلی عوض شده... بزرگ شده!

تقدیم به "او"ی گذشته:

این چه رسمیست که تو ناز کنی یک طرفه / این نشد کار که من ناز کشم یک طرفه

عین ظلم است که تو مست خرامان باشی / من به خواری حقارت برسم یک طرفه

نازنینم... این چه رسمیست.... این چه رسمیست

 این که گفت که من خسته ترین باشم و تو / غافل از آتش افروخته در سینه ی من

این چه کاریست که من مهر تو بر دل گیرم / تو شب و روز بگیری زدلت کینه من



تاريخ : یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

هیچ دوست ندارم وقتی بارون اینطوری به شیشه پنجره میخوره و منو صدا میزنه، من فقط سرم رو سمت پنجره کنم و بهش لبخند بزنم و حسرت بخورم

دلم میخواد برم بیروننگران. توی اداره و اتاق حبس نباشمافسوس. به همکارم گفتم میایی بریم قدم بزنیم؟ گفت: نه بابا همینطوری گیر مرخصی‌هامون هستیم. به اون یکی همکار گفتم. جواب داد: عزیزم من اهلش نیستم! ناراحت میخواستم بگم زیر بارون قدم زدن مگه اهلیت میخواد؟تعجب

به کی بگم؟متفکر به آقایون همکار؟چشمک به رییس جان؟زبان    استغفراللهاسترس

همش میرم کنار پنجره و تا کمر خم میشم بیرون و با بارون کیف میکنم. دوست ندارم تنها برم بیرون. تنهایی مزه نمیده. کاش دوستانم نزدیکم بودند. گرفتار شدیم توی این ساختموناااااااااا.

دلم میخواد یه بلوز شلوار بپوشم. موهام هم دم اسبی ببندم بعد با یه دوست برم زیر بارون بدویم. بعد صورتمونو بالا بگیریم. نوک دماغ و لوپهامون از سرما صورتی شده باشن. بعد برگردیم یه جایی پر از آرامش مثل خونه و یه لیوان پر چای داغ بخوریم...

پی‌نوشت: از اونجایی که بلوز شلوار و موی دم‌اسبیش محاله... بقیه اش هم محاله لابد نیشخند

پی نوشت 2: لطفا هرکسی میتونه و دوست داره یا به قول همکار محترم اهلش هست فرصت رو از دست نده... برید زیر بارون..



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

قبل از ورودی مترو صدای بلندش رو میشد شنید. کمی نگران شدم فکر کردم دعوا شده. صدای بحث بود. به زبانی که نفهمیدم چه زبانی بود. از پله‌ها که پایین میرفتم شک کردم صدا از کی هست. پشت سرش بودم با فاصله اما معلوم بود پیرزن هست. موبایل دستش بود و داشت با کسی با گله و شکایت بلند بلند حرف میزد و حرکت می‌کرد. اولش خنده ام گرفت که چه بامزه با موبایل کنار اومده. خیلی پیر بود.

از پشت سر که نگاش کردم یاد مادر جونم افتادم. مادر بزرگ خدا بیامرزم که همین روزا سالگرد فوتش بود. مدل راه رفتن و چادر نگه داشتنش. پیرزن ریزمیزه‌ای بود. تند تند هم راه می‌رفت. با خودم گفتم من هم پیر بشم اینطوری میشم! معلوم بود جوونی آدم قد بلندی نبوده. من که نمیفهمیدم چی میگه اما وقتی صداش به هق‌هق افتاد و موبایل رو قطع کرد، دوباره توجهم بهش جلب شد. صورتش رو هنوز ندیده بودم. دلمم نمیخواست ببینم. قلبم درد می‌گرفت. با دست اشکهاش رو پاک کرد و گاهی هم دماغش رو بالا میکشید.

یه بغض گنده گلوم رو گرفت. کی دلش اومده بود اذیتش کنه؟ دلش رو بشکنه؟ توی این تنهایی اینطوری آزارش بده؟ خیلی مظلوم بود.

ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی      باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد

اهل قضاوت نیستم اما یه قانون توی خانواده من هست. یک پیر هرکاری هم کرده باشه، هرچی هم مقصر باشه و کوتاهی کرده باشه باید دیگه بهش رحم بشه... چون ناتوان هست و پیر... چی کار میتونه کنه؟ چطوری جبران کنه؟ تازه همه اینا وقتی هست که بگیم شاید مقصر باشه.. اما یه مادر؟ یه مادر هیچوقت مقصر نیست. عمر همه ما در گذره... اگر پیر نشیم که هیچ... اگر شدیم چه؟ دوست داریم باهامون چطوری حرف بزنن؟

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...  (سهراب سپهری)

ندیدمش کجا رفت و چی شد. اما هنوز یادآوری راه رفتن مظلومش و هق هق تلخش آزارم میده...



تاريخ : یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

یک دشت وسیع، یک کوه بلند

آشنای هم، اما ناشناس

کوه سر به آسمان دارد و انباشته از برف غرور

دشت بر زمین، مملو از لاله‌های کوچک بی آب

کاش خورشید عشق، گرم و داغ

برفهای قله را آب می‌کرد

خدایا دشت تشنه‌ست

کاش او را سیراب می‌کرد...



تاريخ : شنبه ٢ آذر ۱۳٩٢ | ۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.