روز چهارشنبه ساعت 2 و نیم ظهر با خانم فرح آبادی رفتیم بانک سینا برای تمدید اعتبار کارت بانکی. بانک هم بین میدون فردوسی و چهارراه ولیعصر بود. مسیر خوش گذشت و کارمون رو انجام دادیم و من دیگه حوصله نداشتم برگردم اداره. البته برای مراسم جمعه (سالگرد بابا) کار هم داشتیم. خداحافظی کردم. خانم فرح آبادی به سمت سازمان رفت و منم به سمت چهارراه ولیعصر که پیاده برسم به مترو

قدم زنان رفتم . چیزی منو کشوند سمت خیابون خارگ و بعد خیابون شهریار و دیدم جلوی در هتل رودکی ایستادم. رفتم تو. یه حساب با دلم داشتم. یه هتل رودکی به دلم بدهکار بودم. گفتند کافی شاپ ندارند برای همین توی لابی نشستم.

قبلش کمی توی هتل قدم زدم. یکبار دوست داشتم بیام اینجا و نشده بود. بالاخره اومدم. یه نسکافه سفارش دادم و خوردم. در و دیوار و اطراف رو نگاه کردم. خلوت قشنگی بود. من، خودم و رویا

بعدش هم بلند شدم اومدم بیرون. سرکی هم به شیرینی فروشی روبه روش "گل بانو" زدم و بعد قدم زنان رفتم به مترو چهارراه ولیعصر که خیلی نزدیک بود. حالم خیلی خوب بود. به دلم گفتم بیا... دوست داشتی بیایی آوردمت. خیالت راحت شد؟

من خیلی سال هست به دلم قول دادم بدهکارش نباشم. میدونم برای خیلی چیزا بدهکارش هستم.اما حداقل این یکی رو صاف کردم. 

 

پی نوشت: دنیا کوچیکتر و گذراتر از اونی هست که منتظر باشید کسی بیاد و برای شما تجربه های قشنگ پیش بیاره. خودتون هرچیزی که شادتون میکنه رو تجربه کنید. هرچیزی رو اما به یک شرط: اون چیزی رو تجربه کنید که وجدان، اعتقادات، انسانیت و سلامت شما رو به خطر نندازه. همین و همین



تاريخ : شنبه ۱۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۸:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

امروز به یه نتیجه رسیدم. البته بهش قبلا رسیده بودم ولی امروز به طور قطع رسیدم.

وقتی کسی هوای حیوونها و طبیعت رو داشته باشه محاله به فکر آدمها نباشه و کسی هم که از چشمهای گرسنه یه گربه غمگین نشده باشه نمیتونه چشمهای گرسنه یک آدم رو درک کنه

بعضی وقتها یه حرفهایی زده میشه  که اگر به عمق و ریشه اش دقت کنی اصلا اصلا اصلا نه تنها زیبا نیست بلکه خیلی هم مضر هست و ممکنه تیشه به ریشه خیلی ارزش ها بزنه، بدتر اینکه یه عده ساده و بدون فکر هم میگن: بد هم نمیگه ها... اما بخدا قسم همین حرف تمام شان انسان و انسانیت رو زیر سوال میبره

من توی سازمان دور ریز و مونده غذای دست خورده سر میزم رو برای حیوانات میبرم. برنجها برای کبوترها و گوشت ها برای گربه ها... خدا رو شکر اینقدر دوستان خوب دارم که اونا هم همین کار رو میکنن و چندتاشون هم میارن که من برای گربه ها ببرم. بامزه اینجاست گاهی میام میبینم روی میز اداره یه ظرف که کمی توش غذا هست و یه نامه هم روش: رویا جان از طرف ما برای گربه ها... خیلی برام لذت بخشه

یه همکار هم دارم حسابی از گربه میترسه اما اینقدر حرفهای من روش اثر کرده که من نباشم هم مونده غذا رو برمیداره و دورتر از گربه ای که دیده می ایسته از عابرها میپرسه شما از گربه میترسی؟ و اگر بگن نه بهشون میگه لطفا اینو بدید به اون گربه که اونجاست قلب فقط کافیه بخوای

رشته حرف گم نشه. با ظرف سالادی که توش اضافه غذا برای گربه ها بود ایستاده بودم. دست همکارمم ظرف ماست بود که توش برنج برای کبوترها بود. همه که منو میشناسن و یکیشون با شوخی گفت این غذای سازمان رو به گربه هات میدی مریض میشن میمیرن دیگه . من خندیدم و ادامه داد ببین ما چه پوست کلفتیم.

یکی دیگه برگشت گفت: اه گربه چیه؟ باید همه گربه ها رو کشت! اول اومدن بگم منم با کشتن موافقم اما کشتن بعضی آدمها! اما چیزی نگفتم و فقط گفتم: آخی نه

تموم نکرد. ادامه داد. کاش لااقل به همون گربه ها گیر میداد. حرفی زد بدتر. گفت اینا رو نده به گربه ها. اینا رو بده به این بدبخت بیچاره هایی که از توی سلطهای زباله چیز برمیدارند بخورن! تعجب کردم و باز ادامه داد: یکی هست من میبینمش هر روز . از توی سطل آشغال چیزی برمیداره میخوره! گفتم اینو بهش بدم؟؟ همکارمم نه گذاشت و نه برداشت گفت: اره واقعا راست میگه. فرصت بحث نبود. منم فقط گفتم اینا برای یه انسان مناسب نیست.

به همکار هم اتاقم و بعد رفتم به اونای دیگه که توی آسانسور بودن توضیح دادم. سعی کردم جلوی یه فرهنگ زشت رو بگیرم. بهشون گفتم شان و منزلت انسانها رو در نظر بگیرید. اگر اون فرد به حدی به تنگنا و گرسنگی رسیده (که وای بر ما و بر جامعه ما) که خم میشه از سطل زباله غذا برداره، پس اگر ما پس مانده غذایی رو بهش بدیم تکلیف انسانیت ما چی میشه؟ همه ما توی اداره برای خودمون نون میخریم و صبحانه میخوریم. واقعا اگر همچین آدمی رو می بینید ( من تا به حال ندیدمش) بیا و یه لقمه براش درست کن و ببر. از غذای خوب ناهارت براش کنار بذار و ببر. نه اینکه پیشنهاد بده از گوشت های تیکه شده توی ظرف سالاد که فقط برای جلوگیری از اسراف میخواییم یکی دو تا گربه گرسنه کمی سیر بشن، رو به یه آدم بدیم

من همیشه از حیوانات دفاع کردم. بازم میکنم. دوستشون دارم. ازشون نامردی و بی محبتی ندیدم. توی چشمهاشون قدردانی و محبتی خالص دیدم که توی چشم خیلی از ادمها ندیدم. دروغ نشنیدم ازشون. تهمت نزدن. باهاشون شاد بودم. اما اون روز از انسانها و انسانیت دفاع کردم. مبادا روزی بیاد که یادمون بره انفاق یعنی از بهترین ها بخشیدن. مبادا یادمون بره ظاهر و وضعیت ظاهری آدمها مبنای قضاوت نیست. مبادا یادمون بره اگر هر خطایی کرده ( معتاد بوده . دزد بوده. احمق بوده هرچی که بوده) و حالا بدبخت شده ما هم توی سرش بزنیم.

مبادا یادمون بره ما مدعی فرهنگ چند هزارساله ایرانی هستیم و سینه چاک میکنیم برای عدالتخواهی گذشتگان خودمون. مبادا یادمون بره ما مدعی داشتن اسلام ناب محمدی هستیم! مسلمانیم. پیغمبر ما پیامبر مهربانی و رافت بوده.

اصلا دین و ملیت و قومیت رو رها کنیم. مبادا یادمون بره ما انسانیم. به قانون انسانیت پایبند باشیم. هر حرفی را راحت نپذیریم. در مقابل هر حرفی هم به زور مقاومت نکنیم. اندکی فکر. اندکی تامل. اندکی عشق. مبادا مبادا مبادا یادمون بره ... 

 

 

 

پی نوشت: به قول همکار دست چپی: بابا این حرفی که اون زده مثل این هست که روی دیوار با لجن بنویسیم: النظافه من الایمان! حرفش جالب بود و درست.

پی نوشت 2:  یه خاطره از همون همکار مورد بحث بالا: یکبار که توی رستوران دستم نرسید از قفسه بالایی قاشق بردارم. قدش بلند هست. با پوزخند به من گفت: کوچولو اونوقت که داشتن قد تقسیم میکردن تو کجا بودی؟ منم سریع با لبخند گفتم: توی صف عقل! نیشخند



تاريخ : چهارشنبه ۸ بهمن ۱۳٩۳ | ۱:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

مامان گربه خونه ما  میشل

وقتی دوست اوبا کوچولو بود میشناختمش. بهش میگفتم دماغ سیاه. خیلی دختر مهربونی بود و از بچگی با اوبا مهربون بود. بعد هم جفت اوبا شد.

وقتی اوبای طفلک مریض شد و مرد، اسم دماغ سیاه شد میشل! بعدها شد مامان میشل

خونه ما بزرگ نشده بود اما چون حامله بود، مثل همیشه که مامانم به حیوونهای باردار غذا داد. میشل گربه بیرونی بود اما رام رام و آروم. گاهی توی حیاط ما میخوابید. شکم قلمبه اش رو میدیدم و از تکون بچه ها توی شکمش به وجد میومدیم. دست به شکمش میکشیدیم و بچه ها رو میشمردیم. مطمئن بودیم 4 تا هستند قطعی. برای بچه ها اسم هم گذاشتیم. همون ادویه های خوب ما. آخر هم توی حیاط ما زایید. توی یه کارتن کوچیک

6 سال با ما زندگی کرد. مدتی بود بی اشتها شده بود. خب فکر کردم مثل روال همیشگی گربه هاست که گاهی دردی دارن یکی دو روز غذا کم میخورن و بهتر میشن اما میشل بهتر نشد. میشل حسابی شکمو و خوش اشتها هم بود.

با دکترشون تماس گرفتیم و علایم رو گفتیم. گفت یه B12 بهش بزنید باید یه نیمه روز بعد حالش خوب بشه. اما نشد

بعد گفت پس ببریدش بیمارستان. یک هفته رفت و آمد. آزمایش خون گرفته بودن و گفتن آنزیم کبدش بالاست و این درمان رو چند روز ادامه بدین و بیارین. تحمل آنژیوکت. صبح و عصر سرم داشتن و تزریق سفازولین. آخرش بهتر که نشد. کبد رو سونوگرافی کردن و نمونه برداری و جواب: سرطان کبد! درمان: ندارد! نتیجه: خواهد مرد!

الان که اینها رو می نویسم اشکها غیر قابل کنترل هست و از دیشب میشل خانوم مهربون و دوست داشتنی بین ما نیست. از دیشب دنیا را ترک کرد. از دردها رها شده. اینم طبق همون افسانه قدیمی که من بهش اعتقاد دارم رفت به پل رنگین کمان و منتظر ما، تا پیشش بریم.

من تصور میکنم در چمنزارهای پل رنگین کمان یه کلبه کوچیک هست و همه حیوونهای خونه ما از قدیم تا جدید و از گربه هامون تا پرنده ها و ماهی ها و... اونجا منتظر ما هستند. ولی فکر کنم چند تا گربه بیشتر منتظر ما باشن و ما هم بیشتر دلمون بخوادشون. تصورم اینه رییس همشون "عسل" هست. اونا رو مدیریت میکنه تا ما هم برسیم. تصور میکنم همشون به بابا هم سر میزنن و پیشش میرن تا کم کم ما هم بریم و خانواده دوباره کامل بشه.

میشل هم دیگه درد نداره. دیگه سایه و حجم کبد ورم کرده اش که از زیر بدن نحیفش مشخص بود، درد نداره. چشمهای قشنگش دیگه گود و چال نیوفتاده و دوباره درشت شده. پشم خوش رنگ و آبش شکمش رو که برای عکس برداری تراشیده بودن دراومده و نرم مثل مخمل و همیشگی هست. حسابی آب و غذا میخوره و کنار اوبا و جینجر خوشحاله. بعد از 5 سال بازم پیش اوباست. هر دو درد کشیدن

میشل خیلی گربه مودبی بود. آروم و خانوم و متین. بچه هاش هم خوب تربیت کرد. خوب محافظت میکرد. زیاد بغلی نبود. حسابی لوس بود اما دوست نداشت از زمین بلندش کنیم. یعنی هربار فرشته از زمین بلندش میکرد یه میویی میکرد و من میخندیدم و میگفتم: نکن فرشته... این انگار پوست درد داره. بهش دست میزنی میگه میوووو. اما بعدش ملوس و آروم بود.

 

 

پی نوشت1: میگن نزدیک در بهشت  پلی است  که به دلیل ساخته شدن از رنگهای گوناگون اسمش رو گذاشته اند«پل رنگین کمان». در یکطرف از این پل سرزمینی است از  چمن زارها و تپه ها و دره های پوشیده شده از سبزه های خرم و شاداب. حیوانات خانگی بعد از مرگشان مدتی رو در این محل بسر میبرند همگی باهم تمام روز مشغول بازی و خوش گذرانی هستند.  ولی تو عمق نگاهشون انگار همیشه منتظرند.... منتظرند تا انسانی که در طول زندگیشون با هم مانوس بوده اند از راه برسه و باهم دست در دست از روی پل رنگین کمان گذشته و وارد بهشت بشوند.

هر روز یکی از آنها همینطور که با دیگر حیوانات مشغول جست و خیزه یکباره دست از بازی میکشه و خیره میشه به دور دستها .. چون میبینه که صاحبش داره از آنطرف  میاد.. بعد چشماش برقی میزنه و شتابان میدوه به طرف صاحبش.. صاحبش یکبار دیگه اونو مثل زمانی که زنده بود در آغوش میگیره و سر کوچکش را نوازش میکنه و بعد دوتایی باهم از روی پل رنگین کمان عبور میکنن و  میرن به طرف بهشت..... 

پی نوشت2: اگر دوست داشتید میتونید از میشل و اوبا و عسل بخوانید.

پی نوشت3: چرا هنوزم که هنوزه نتونستم از جینجر چیزی بنویسم؟ جینجر جینجر چرا نمیتونم از تو بنویسم؟ چرا؟



تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۸:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.