حال آدم قروقاطی باشه.... فال حافظ بگیره... این بیاد... چیزی که خودتم میدونی

رند عالم سوز رابا مصلحت بینی چه کار؟          کار ملک است آن که تدبیر وتامل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست            راهرو گر صد هنر دارد تــوکل بایدش!

 بعد یادم بیاد که من باید مصلحت نیندیشم.. و آخرش هم هرچه که هستم و بودم و باشم... توکل بایدم! چشم... آقاجون خدا بیامرزدت... ارث برای نوه ات گذاشتیا... توکل

هرچی میکشم از این حافظ میکشم...

 

پی نوشت:  امروز فاز گریه ام خیلی خیلی بالاست... فردا روز پدر هست نه؟

 پی نوشت 2: اعتراف می کنم حالی که صبح داشتم به خاطر چیز دیگه ای بود. اما این روزهای دور بر تولد حضرت امیرالمونین و روز پدر و 13 رجب و ایام اعتکاف و نجف و من و ... 



تاريخ : دوشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۸:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

من از سن چهارده سالگی موی سپید پیدا کردم. یادم نمیاد عکس العلم چی بود. خب یکی دوتا تار بیشتر نبود. میدونستم ارثی هست چون پدرم موهای پرپشتی داشت اما زود سفید شده بود.

هرکسی توی زندگی غصه ها و غم هایی داشته... برای من بارزترینش سال 72.. 83 و سنگین ترینش هم 90 بود... صبوری شاید زیادش کرد... بهرحال الان من تارهای قشنگ سفید میشه گفت تقریبا زیادی دارم.

دو هفته پیش یکی از دوستان نگاهی به موهام کرد. تعجب جالبی توی چشماش بود. بهش گفتم: چیه؟ موهای سفیدم رو میبینی؟ سریع گفت: موی سفید به رخ میکشی؟ اینها و گیجگاه خودش رو نشون داد که چند تار سفید داشت. از عکس العملش خندیدم و چیزی نگفتم. شاید فکر کرد ناراحت شدم!

حالا از اون روز توی فکر رفتممتفکر. شاید جدا از ارثی بودن، من از بچگی بزرگ بودم! آخه من توی همون چهارده سالگی دندون عقل هم دراوردم. هر چهارتا باهم. دکتر یادش بخیر باورش نمیشد. فکم کوچیک بود و جا نداشت. مجبور به جراحی شدم.

شایدم چون برای هرچیزی غصه خوردم. روی هر چیزی حساسم. حتی یادآوری چشمهای گنگ گاوی که پشت کامیون بود و داشت به جایی برده میشد من رو چند روز غمگین میکنه...

آره فکر کنم زود بزرگ شدم... زود درد دنیا فهمیدم...



تاريخ : دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود        زهرچه رنگ تعلق پذیرد، آزاد است

دیگه بسه...



تاريخ : چهارشنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

مطلب زیر عینا از وبلاگ دوست همیشه همراه و راهنمای خیلی از سوالاتی که داشتم. یه خانم متفاوت از دیگران، ژاله مهربانم است.

مامان جون باز  داریم جامونو عوض میکنیم؟ 
از این ساختمان جدید هم بیرونمون انداختن... چه بیرحمند این آدما.. حالا چی میشه ما هم یک گوشه از ساختمان بزرگشون زندگی کنیم.

بچه چقدر حرف میزنی.. مگه ندیدی چطور خواهر و برادرت را انداختن تو سطل زباله شهرداری من فقط تونستم تو رو نجات بدم... مجبورم هی جامو عوض کنم وگرنه تو را هم از من میگیرن یک بلائی سرت میارن
 
 
 پی نوشت: این صحنه رو زیاد دیدم. دلم برای خونه به دوشی این مخلوقات ملوس خداوند میسوزه.. خدا هیچ چیز رو بیهوده نیافریده و حتما سوال خواهد کرد. از من... از تو... و از همه ... از اشرف مخلوقات!
 


تاريخ : سه‌شنبه ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.