قله هزار، با ارتفاع 4501 بلندترین قله استان کرمان و جنوب ایران می باشد. می گویند کوه هزار، به دلیل داشتن هزار نوع گیاه گوناگون، هزار نامیده شده است. برام یک دنیا هیجان داره که دومین قله ای که در زندگیم صعود کردم این قله بود.از خود راضی

قبل از برنامه

اول سال انگیزه ام برای کاندید هیات مدیره شدن و شرکت توی برنامه ها چیز دیگه ای بود که حاصل نشد. اما کم کم وقتی پیش رفتم انگیزه ام تغییر کرد و به کارم ادامه دادم. تمام برنامه ها رو می رفتم تا بتونم برای برنامه قله هزار آماده بشم. برنامه ها گاهی برام سخت بود و هیچکدوم هم به قله نمی رسیدم. تا نزدیکای قله خسته میشدم و سرعت تیم رو میگرفتم برای همین می نشستم تا بچه ها برن و برگردن. خیلی هم غصه میخوردم. خوشبختانه یه عده ثابتی هم بودیم و کسایی که دوستشون دارم.

گاهی ناامید میشدم و حتی یکبار هم به مریم گفتم اسم منو حذف کن من نمیتونم قله 3000 بیام بالا اونوقت چطوری قله 4501 بیام؟ بعد دوباره میگفتم نه اسمم رو خط نزن و اگر مسیر رفت و برگشت یکی باشه لااقل شانسم رو امتحان میکنم و فوقش میشینم تا شما برگردید! خلاصه طفلی مریم هم دل به دلم میذاشت.

بعد از برنامه تبریز و قله سلطان حسامه مریم گفت همینطور ادامه بدی میتونی هزار رو هم بیایی... اما خودم امیدی نداشتم. حتی اون جمعه ای که کنکور بود هم برنامه رفتم تا تمام تلاشم رو کرده باشم. بیخودی همه آرزوهام رو روی قله هزار میدیدم. جمعه ای که با آقای مدیر رفتم روز جالبی بود و به من دلگرمی داد که میتونم.

مریم و مجید که دیگه هیچی. حتی مریم برنامه رو روی 7 ساعت بسته بود و میگفت چون بلیط برگشت نیمه شب هست فوقش دیر میرسیم و با سرقدم تو حرکت میکنیم. برنامه خاص بود و برای اولین بار در گروه اجرا میشد و تعدادمون 7 نفر بود. منم بین 6نفر آدم کوهنورد قوی!

دارو جلوگیری از ارتفاع زدگی میخوردم و به توصیه های مریم عمل می کردم. خونه هم خیلی بهم امید دادند و میدونستم دعاهای مامان مثل همیشه در حق من میگیره اما خب برنامه اضطراب خاص خودش رو داره. اونم برای من که همیشه خودم مهم نیستم بلکه نگرانم کند بودن گام من تیم رو خسته کنه و...

قبل از رفتن که ماشالا به هوای تهران که طوفانی شد که آدم خود به خود حس خوبی نداشت. حرفهای منفی دیگران اعم از زلزله در کرمان... ویروس کشنده کرونا در کرمان.. اعلام منع کوهنوردی در روزهای طوفانی در سراسر کشور از رادیو... بهرحال مسافر بودیم و استرس برنامه هم بود. هم برای خودم و هم میدونستم مریم هم به عنوان سرپرست نگرانی داره... تازه من که هول برنامه 23خرداد خودمم که سرپرستم بودم! خلاصه توی پله های خونه مریم اینا من یه گوله استرس و دلهره بودم تا وقتی ترگل زنگ زد و گفت مطمئن باشید خوب صعود می کنید. حرف ترگل نه تنها مریم رو آروم کرد بلکه من رو هم با یه حساب کتاب نجات داد. من یک برنامه با ترگل رفتم پس سرعت منو میدونه و ترگل از بچه های گروه هست و میدونه کیا میرن برنامه پس وقتی میگه خیالتون راحت یعنی راحت. ترگل ازت ممنونم

اجرای برنامه

هنوزم باورم نمیشه اون من بودم. سرحال و قبراق با یک قدم ثابت و تقریبا سریع. تیم هم که آماده و برنامه ای که فکر می کردیم 7 ساعت بشه رو زیر پنج ساعت رفتیم. هنوز ساعت 11 صبح نشده بود که روی قله هزار بودم. و هزار رشته نامرئی از زمین و زمان منو با حس های خوب پیوند داده بود. با خودم گفته بودم: رویا فکر کن چیزایی که دوست داری و آرزوهات همگی بالای اون قله هست. چقدر براش تلاش می کنی؟ حالا برو و بر دار. دیگه خستگی برام مفهوم نداشت. باید به اون می رسیدم. البته بی منطق هم نبود. من پیش برنامه رفته بودم و نکات لازم رو رعایت کرده بودم اما من رویای همیشگی نبودم.

تعجب دوستام و تشویقشون.. لبخندهای پر رضایت مریم.. نگاه فنی و امیدوار کننده مجید... مهربونی و زحمات مسعود برای کمک به من... شوخی ها و بامزگی های مهدی که سرحالم می کرد... و تعجب مهربانامه سولماز و البته سر به سر گذاشتن های آقای فدوی... و از همه مهم تر تصور مامانم که میدونستم چطوری داره برای رسیدن دخترش به آرزوش دعا میکنه و میدونستم انرژی اینچنین فقط از قلب و دعای یک مادر برمیاد...

در مسیر و روی قله که من معروف شده بودم. چندبار گفتن ماشالا به رویا کلی حالم رو جا می آورد. حتی بچه های تیم های دیگه ما رو تشویق می کردند و گفتند تیمی که اکثریت خانم باشن ( 3 آقا و 4 خانم) رو اینطور آماده و سرحال و فعال ندیدیم. سرود ای ایران رو خوندیم. از شادابی ما فیلم گرفتند و کلی با همه عکس انداختیم. روی قله به خونه زنگ زدم و آبجی ها و مامان رو در شادی خودم سهیم کردم.

حالا میدونم برای من که بی تجربه بودم . برای من که هرگز در زندگی زمینه ورزش نداشتم و هرچه هست همین یکسال و خرده ای هست. برای من که از اول سال همش کلافه و خسته میشدم رسیدن به این قله خیلی خوشایند بود. حالا سودای دماوند دارم. حالا فکر می کنم مگه میشه به چیزایی که دوست دارم نرسم؟ سخت تر از قله هزار که نیست... حالا من دیگه فکر نمی کنم، مطمئنم که می تونم و می رسم

 

پی نوشت: هرگز به هیچکس حتی از روی نگرانی و محبت حرف منفی نزنید و نترسونیدش... کلام شما خیلی خیلی مهم هست...

پی نوشت2: مطمئن باشید اگر بخواهید میتونید به آنچه دوست دارید برسید. واقعا خواستن توانستن است. زمینه سازی کنید. محاله نتیجه نگیرید. و امید امید امید...



تاريخ : یکشنبه ۱۸ خرداد ۱۳٩۳ | ٧:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

جمعه یک روز بود اما واقعا انگار دو روز بود

کوه

جمعه کنکور کارشناسی ارشد بود.ابرو خب من که برنامه گروه رو نرفتم که برم خیر سرم کنکور بدم. از اونجایی هم که همینطوری روز آخر ثبت نام کرده بودم اونم توی یه رشته دیگه قطعا قبول نمیشدم، دلم نیومد کل جمعه عصر که داره حروم میشه، من هیچ کار نکنم. برای همین یه برنامه کوه هم هماهنگ کردم! از خود راضی

مامانم مونده بود دارم چی کار میکنم. یه سمت کوله میچیدم یه سمت یه جامدادی برداشته بودم، کارت شناسایی و مداد پررنگ و پاکن و... میذاشتم!نیشخند پرسید فردا داری کجا میری بالاخره؟ گفتم از 5 صبح تا ظهر میرم کوهعینک و از 3 بعدازظهر تا 7 شب میرم کنکور!یول

با سه تا از دوستان غیر از گروه قرار گذاشته بودم که دو تاشون کنسل کردندعصبانی و من موندم و یکی دیگه. من همیشه اعتماد به نفسم توی برنامه ها کمه و فکر میکنم آمادگی جسمانی کم هست و البته قدمهام سریع نیست اصلا. ایشون هم کم لطفی نکرد و حوصله به خرج داد و کند قدم برداشتن و غرغرهای بنده رو صبورانه تحمل کردفرشته و از پناهگاه هم بالاتر رفتیم تا گردنه زین اسبی رو چون من خسته شده بودماوهاز قله منصرف شد و منت سر بنده گذاشتن و تخفیف دادند! بله

روش رفتن ما هم روش هل دادن و کشش بودمتفکر. یعنی یه قسمتهایی از مسیر توی سربالایی ها کوله منو هول میداد که به سرعتم اضافه بشه تازه من قهر قهرهم میکردم و میگفتم اینطوری خسته میشم!! و در شیب برگشت هم دسته کوله منو از پشت می گرفت و می کشید عقب که من سر نخوردمنیشخند. یه جورایی نقش ترمز نیشخندخلاصه فکر کنم کشتم بنده خدا رو... البته آخرش گفت خیلی خوب اومدیتشویق

من کلکچال زیاد رفتم ولی همش خاطرات یکیش توی ذهنم موندهقلبدل شکسته (هم تلخ هم شیرین)  اما هیچ وقت از پناهگاه بالاتر نرفته بودم و این بار اولین بارم بود. چقدر هم نق زدم آخه ماشاالله این همراه ما اصلا دلش نمیخواد استراحت بده هی میره هی میره! یه جا قاطی کردم گفتم مگه داری اسیری میبری من دیگه نمیام میخوام بشینم... یا التماس می کردم تو رو خدا بذار 5 دقیقه استراحت کنم اما گوش نمیکرد. دو تا شیب خفن نشون میداد میگفت همین مونده فقط!  والا ... اما خیلی خیلی بهم خوش گذشت. از همراه محترم بابت اعتماد به نفسی که به من داد متشکرم

یه چیزی هم کشف کردم. من ترک خودم. از این لحاظ که تیم ما یک تیم حرفه ای و مدرن هست اما این همنورد ما حرفه ای سنتی... پیش هر دو هم تجربه کسب میکنم اما بعضی حرفهاشون برعکس هم هست و باعث میشه ترک بخورم!

کنکور

همراه محترم محبت خیلی خیلی زیاد کرد و منو رسوند دم در حوزه امتحان. حالا من که کوله ام همراهم نبود که نشون بده کوه بودم. کوله رو گذاشتم توی ماشین چون نمیخواستم گوشه سالن دانشگاه بذارم گم گور بشه (والا 300 تومن کوله است) بعد توی پارک جمشیدیه هم زرتی خوردم با زانو زمین و سر زانوم پاره شدکلافه. حالا هی همراه محترم میگه زانوت رو ماساژ بده آسیب ندیده باشه منم هی میگم ای وای دیدی چی شدگریه شلوار کوهم پاره شد!نگران

اینطوری شد که با قیافه درب و داغون و شلوار خاکی و پاره رفتم سرجلسه. هی هم مثل اینایی که به خودشون شک دارن به ملت که نگام میکردن کفشم رو نشون میدم ( به عنوان تنها شاهد) و میگفتم من کوه بودما... بهرحال زحمت کشیدم و سه تا سوال هم پاسخ دادم زبان و قیافه ام هم اینطوری بود خواب.... بعدش هم نشستم چندتا شعرگونه عاشقانه نوشتم... با اینکه شب خسته بودم اما روز بسیار بسیار شیرین و خوشایندی بود و با یک عالمه خاطره خوب.

پی نوشت: کلا وقتی خیلی میریم کوه خودمون رو به بز تشبیه می کنیم. کنکور هم که نمیخواستم برم دوستم برای تشویق گفت: تو فلان کشور به یک میمون یاد دادن فقط چطوری خونه های برگ کنکور رو پر کنه و اونم همینطوری زده و تازه رتبه اورده قبول شده دیگه از میمون که کمتر نیستی برو و امتحان بده! بله اینم از این

پی نوشت2: تازگی ها دوستان عزیز و دلسوز و مهربونم کشف کردند من استعداد و تواناییم خوبه اما باید یکی مجیورم کنه. بعد یه بار گفتند اگر دیدیم رویا ایستاده با چوب میزنیمش راه بره! یاد یه حیوون مظلوم توی مسیر امامزاده داود افتادم. شما چطور؟

 پی نوشت 3: یه شعرگونه کنکوری: توی کارت آزمون نوشته «معلولیت: ندارد» .... توی آزمون عشق تو مینوسم دارد.... آخه با دیدن تو..... دل و عقل و هوشم همگی فلج میشن.... دستها و نفسهام به لرزه میرسن... پاهامم راه نمیرن.... واسه من «سهمیه» در نظر نمیگیری؟



تاريخ : یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٧:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

امروز روزگار ما بس محمدی است

احوال مصطفی چه زیبا و دیدنی است

گفتش خدا، بخوان و چه زیبا بخواند

آوازه ای که تا به قیامت شنیدنی است

روز مبعث- 6خرداد 93

عید بزرگ مبعث برهمگان مبارک...



تاريخ : سه‌شنبه ٦ خرداد ۱۳٩۳ | ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

شاگردم نشسته بود

فلسفه می خواندیم. به بحث "دور" رسیدیم

به دخترک گفتم: "دور" را تعریف کن

جواب داد: یعنی وقوف یک امر بر امر دیگر، مثلا تا الف نباشد ب نیست و تا ب نباشد الف و این باطل است

ادامه داد: دو نوع است یکی مضمر و دیگری مصرح...

من دیگر حواسم نبود.

اندیشیدم: نکند عشق ما را " دور" گرفته باشد. نکند تو بگویی تا او نیاید من نروم. نکند من بگویم تا او نیاید من نروم. نکند...

نکند عشق ما را "دور" گرفته باشد. آخر "دور" باطل است...

 

پی نوشت: "دور" یک اصطلاح فلسفی است. برای مثال فرض کنید دو نفر می خواهند با هم مسابقه بدهند حال اگر نفر اول به نفر دوم بگوید تا تو حرکت نکنی من شروع به حرکت نمی‌کنم و نفر دوم هم به نفر اول بگوید تا تو حرکت نکنی من هم حرکت نمی‌کنم، در این صورت هیچگاه این مسابقه شروع نمی شودو هیچ کدام از آن دو شروع به حرکت نمی‌کنند. به این حالت دور گفته می شود و آن محال است. و برای اثبات خداست. چون جهان وجود آمده پس علتی داشته و آن علت علتی دیگر تا به علت العلل برسد و...

 



تاريخ : دوشنبه ٥ خرداد ۱۳٩۳ | ٢:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

لحظه باریدن باران

همراه بهار و دلبری غنچه های ناز

لبریز از شعف نانوشته ها هستم

کوک میشود بر دلم فقط یک ساز

در میان طبیعت خالق

عاشقانه سرمستم

دشت هویج - صبح دوم خرداد- جمعه

 

پی نوشت: شاید بیخودی باشه فراموش کردن! یک هفته سعی کرده و با خودش درگیر بوده که یادش بره.. فکر هم کنه که موفق شده... بعد یکی بیاد زیر گوشش از اون حرف بزنه، از خاطراتش و از... چی بگم؟ اینقدر بگه که عین روز دوباره همه چی براش تکرار و تکرار بشه... اونم که بی انصاف... اما عیب نداره... امروز شنبه است... دوباره یک هفته سعی کن... جواب خواهی گرفت... باز هم میتونی فراموش کنی...

پی نوشت2: دیروز چیزی رو که مدتی بود حدس میزدم و خدا خدا میکردم اینطوری نباشه رو حس کردم. خدا کنه اشتباه باشه... دلم برای دوستم میسوزه... چون خیلی دوستش دارم نمیخوام اذیت بشه... خودم اذیت بشم عیب نداره



تاريخ : شنبه ۳ خرداد ۱۳٩۳ | ٢:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.