ترم دوم سوم دانشگاه بودم. یه همکلاسی نابینا داشتم. من رو دوست داشت. اسمش زهرا بود. از من خواست براش جزوه خوانی کنم. صدام رو دوست داشت. اما اون روزا من تسلط روی متون نداشتم. مخصوصا این که متون سنگین و عربی بود و باید درست قرائت میشد! ازش عذرخواهی کردم. اما توی ذهنم این کار موند. عاشق متن خوانی بودم

الان چندسالی میشه که برای یک دوست نابینا جزوه خوانی و یا کتاب خوانی میکنم. بعد از گذشت 9 سال چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود. عملی شده. شکر خدا

دیروز جزوه های آقای نجفی رو بردم. فایل ها داشت بلوتوث میشد و منم نشسته بودم صحبت می کردیم. از امکانات گوشیش پرسیدم. یه گوشی نوت4 داشت. تازه خریده بود. برای من توضیح داد. از تمام قابلیت هایی که برای نابیناها گذاشتن. این که صفحه رو میشه تاریک کرد که بغل دستی بینا نتونه متون رو بخونه. این که اونا هم از شبکه های اجتماعی میتونن استفاده کنن. و این که تاچ گوشی اونا سه ضربه ای هست. تمامش رو به من گفت و توضیح داد. دوستش هم از امکانات ویندوز گویا خودش گفت! 

خیلی خوب یاد گرفتم. اونا با هیجان توضیح میدادن و من از ذهنم گذشت خوب شد در طول صحبتهاشون اشکهای من رو که غیر قابل کنترل بود رو نمی بینن.

حس خیلی خوبی داشتم. حس بد و تلخ هم داشتم. حس خوب برای معاشرت با این دوستان. و کار کوچیکی که براشون کردم. حس بد برای غمگینی از نبود یک نعمت بزرگ. نعمت خیلی خیلی خیلی بزرگ که چه بسا ما قدرش رو نمیدونیم. ناشکر و طلبکاریم

تجربه خوبیه.

 

پی نوشت: سپاس از دوستانی که این روزها به علت گرفتاری درسی خودم، به من در جزوه خوانی کمک کردن



تاريخ : دوشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩٤ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.