روز پنجم - دوشنبه نهم فروردین:

آره دیگه. باید اینجوری باشه که چینی ها به دوشنبه بگن خر. چون اول هفته است. خنده

دوشنبه واسه ما هم خر شد چون به خاطر اینکه به ترافیک اول هفته نخوریم صبح خیلی زود به سمت ایستگاه راه آهن حرکت کردیم. بلیط ساعت 9 صبح بود. خوشحال از انتظار یک تجربه جدید. سوار شدن به قطاری با سرعت 350 کیلومتر در ساعت! هیپنوتیزم باید خیلی هیجان انگیز باشه 

اینکه اینهمه از لیدر تعریف میکنم، حق دارم. چنان جزییات کار رو دقت میکرد و کارش رو با بهترین فکر و روش انجام میداد. چون میدونست در پکن دوستان، خرید زیاد کردند هماهنگ کرد که ما چمدون ها رو با خودمون نکشیم تا شانگهای. گذاشتیم امانت داری هتل و قرار شد روز آخر در فرودگاه تحویلمون بدند. این فکر بی نظیر بود. با یک چمدون کوچیک و سبک حرکت کردیم و خریدها و لوازم غیرضروری رو گذاشتیم پکن.

لیدر توی اتوبوس اذیت میکرد که خودش نمیاد و قراره یه دختر خوشگل به اسم پانته آ همراهیمون کنه. میگفت بساز و کدبانو. براتون میرقصه. خوبه هااااا . ولی همه ما میگفتیم که ما پانته آ نمیخواییم. فقط باید خودت باشی. تمام لحظات سفر لذتبخش بود. توی اتوبوس یا اطلاعات عمومی میگرفتیم و یا از خاطرات لیدر میخندیدیم و یک آقای دکتر خوش ذوق که نی میزد و میخوند هم همسفر بودیم که از هنرشون لذت بردیم.

میدونستید در چین از سال 2008 دیگه خوردن گوشت سگ ممنوع و غیرقانونی شده. اگر جایی باشه حتما قاچاقی هست. گربه و موش که شایعه است و محاله باشه. لیدر یه خاطره بامزه گفت: روزی در رستورانی غذا میخوردن که دیدن یه چیزی از زیر پاشون رد میشه. نگاه کردن دیدن موش هست! وقتی اعتراض کردن، اون دوست چینی لیدر رفته چک کنه و ببینه قضیه چی بوده و برگشته اومده گفته: نگران نباش! این موش سالهاست  با تمام خانوده اش زیرزمین اینجا زندگی میکنه و برای رستوران هست. نگران نباشید و میل کنید. خیلییییییییییییی خوشم اومد.

خاطره بعدی: یه بار لیدر جان با کمال میل و اشتها غذایی خورده و بهش گفتن چقدر تو خوبی! مثل ایرانی های دیگه غر نمیزنی و هی بری مک دونالد و کی اف سی. گفته خب مرغ خوشمزه ای هست. گفتن نه این قورباغه است نیشخند

اما باید حق بدیم. یک میلیارد و 450 میلیون نفر نمیتونن کباب سلطانی بخورن! اونم تاریخ چین چیزهایی دیده و قحطی هایی کشیده که فقط مجبور به خوردن آجر نشدن. اما با این حال کشورشون رو سرپا نگه داشتن و در دنیا مطرح هستند.

ایستگاه راه آهن پکن که شیک و تمیز و قطار هم خیلی مدررررررررررررررررررررن بود. تمیززز شیک و خفن. روی صندلی ها نشستیم. حدود چهار ساعت تا شانگهای طول کشید. کمی خوابیدیم و کمی شیطنت و دوست شدن با بقیه. تعدادمون کمتر شده بود و عده ای پکن موندن و همه چی بهتر شد. از دیدن طبیعت و بافت روستایی مسیر هم استفاده کردیم. قطار هیچ صدا و حرکت اضافه نداشت و حس نمیشد اونهمه سرعت داره!

  

 ایستگاه راه آهن شانگهای - داخل قطار 

در راه آهن شانگهای یک دختر بامزه چینی به اسم "ملی" (به کسر میم) اومد استقبال ما. با لهجه بامزه با ما فارسی صحبت کرد. سال نو رو تبریک گفت. فارسی رو راحت تر از انگلیسی حرف میزد. خیلی خیلی هم دختر ماهی بود.

یه ده نفری بودیم که هتل متفاوت داشتیم. اونم شرایتون. در محله گرون و لوکس شهر. به قول لیدر جان: پولدارهای شرایتونی پیاده بشن زبانعینک

  

لابی هتل و نمایی از اتاق قبل از اینکه من و دوستم بهمش بزنیمنیشخند 


شانگهای – نیویورک شرق - شهر پل ها

شهری که حدود پانصد ششصد کیلومتر پل هوایی و همین حدود مترو داره. مثلا ممکنه یک ساعت ماشین میره و هنوز روی پل هستی! لیدر جان راست میگفت. نگاه میکردی سمت چپ یا راست میدیدی پنج طبقه پل و ستون پل دیده میشه! در دهه 80 حدود 90درصد جرثقیل های دنیا اومدن اینجا کار کردن. شهری که 150 سال پیش فقط یک روستا بوده و ملت ماهیگیری میکردند و برنج میکاشتن. و در 30 سال اخیر که پر از برج های خفن شده. اگر پکن شهر حکومت و دولت و سیاست و فرهنگ باشه، شانگهای شهر تجارت هست. صنعتی نیست. اما گردش مالی زیاد داره. بانکهای مهم دنیا شعبه دارند.

  

 پر از ژل بود واقعا و زیبا و مرتب

رودخانه شهر شانگهای ( اصلا معنی شانگهای یعنی بر روی آب) به اسم هوانگ پو نامیده میشه. و شهر رو دو تکه میکنه. رودخانه پیچ در پیچ بود. یک منطقه که 150 ساله است و قدیمی که بهش میگم پوشی و منطقه جدید که 25 ساله هست و جدید و مدرن بهش میگن پو دونگ . با پرواز 2 ساعت راه بود. جمعیتش 30 میلیون هست و پرجمعیت ترین شهر دنیاست. و و یک سوم پکن وسعت داره ولی دو برابر اون جمعیت. بزرگی شانگهای اندازه کشور هلند هست.

    

واقع شهر پل ها بود. مثلا سال پیش یک  مسیر از شانگهای به گوانگجو زده شده که 3600 کیلومتر روی پل هست!!! لیدر جز اینکه اطلاعات خوب توی مسیر بهمون میداد، هر جا ساکت میشدیم پیگیر میشد چرا ساکتیم. میگن اصفهانی های چین همون شانگهایی هستن! خوب پول درمیارن و سخت خرج میگن. ضرب المثل هست میگه دختر از شانگهایی نگیر ولی دختر بهشون بده. پسر شانگهایی خیلی خوبه و مهربون کاری هست و... اما ازشون دختر نگیر. اینجا من بلند اسم دوستم رو صدا کردم که یعنی حواسمون باشه و از لحن صدای من کل اتوبوس زدن زیر خنده. درصد پسرها هم بیشتر از دخترها هست. بحثهای ازدواج خیلی خنده دار بود. لیدر میگفت اینجا پسرهایی روی بورس هستند که خونه دارن! ما هم خندیدیم گفتیم پسر خونه دار همه جا رو بورس هستند. لیدر قرار شد یه چند تا پسر خونه دار شانگهایی برامون پیدا کنه.

گفت مراسم عروسهاشون حتی توی جاهای گرون بسیار بسیار با سر و ریخت ساده شرکت میکنند. و کسی هم به کسی کار نداره. یعنی اصلا پر تجمل نیست.

حتی سبک پوشش و حال و هوای شانگهای با پکن متفاوت بود. شهر ساحلی هست و خیلی سنتی نیست. پر از انگلیس و اروپایی بوده. رنگ آمیزی شهر هم شادتر بود. توی مسیر تا هتل لیدر عزیز ساختمانهای مهم شانگهای و یه جورایی آسیا و جهان رو نشون میداد و در موردش توضیح میداد. از برج شانگهای که بعد از برج خلیفه بلندترین برج مسکونی هست و برج مرواردید که از کفش تا نوکش 11 توپ مرواریدمانند کار شده. اولین در آسیا و از برج میلاد 40متر بلندتر بود. سال 92 کلنگ زدن و سال 94 تموم شده!! فقط دو سال! ساختمان بعدی مرکز تجارت جهانی شانگهای بود که به قول لیدر شبیه دربازکن های قدیم بود. که 520 متر بلندا داشت. تمام شیشه و هتل هم هست. ساختمان برج شانگهای که 620 متر هست و اولین در آسیا. یه برج استوانه پیچ خورده هست. تمامش هم هتل بود.

   

 نمایی از برج مروارید و برج شانگهای

در زیر رودخانه یک بستر زدن تونل مانند. سه کیلومتر تونل زیرزمینی! جالب بود ورود به تونل که قبل از عرض رودخانه شروع میشد هیچ سرپایینی که بخوای حس کنی رفتی زیر رودخونه حس نمیشد!!

 

شوی ERA

بعد از تحویل اتاق ها و کمی استراحت آماده شدیم بریم برای دیدن یک برنامه جالب دیگه. این یک برنامه مدرن بود. صحبت سنت نیست. شانگهای شهر سنت نیست. موسیقی برنامه زنده با حال و هوای خاص. یک برنامه مهیج که دختر پسرهای امروزی توانایی بدن های خودشون رو نشون میدن. داستان تاریخی سنتی نیست. برنامه ساعت 7 و نیم تا 9 و نیم شب بود.

موسیقی نمایش زنده بود. آهنگسازش یک فرانسوی بود. تلفیق سازها و آهنگهای غربی و چینی هست. لیدر ما رو با ساز "آرهو" آشنا کرد و در موردش توضیح داد. یه چیزی شبیه کمانچه بود که با آرشه نواخته میشد و لیدر گفت کسانی که استاد موسیقی بودند و آرهو رو دست گرفتند گفتند که خیلی سخته. چون پرده نداره و صداش با فشار دادن سیم روی هوا ( سیم ول رو هوا و تماس با دسته نداره) نواخته میشه. نوای بسیار بسیار بسیار دلنوازی شد. خواننده هم خانمی هنگ کنگی هست اما با صدای زیبا و بدون لهجه و انگلیسی میخونه. (خیلی هم عالی بود)

 

شمارش معکوس تایم استراحت بین اجرای شو

کار بسیار مفید و خوبی که لیدر جان کرد این بود که قبل از دیدن نمایش این نکته ها رو گوشزد کرد که به خواننده و نوازندگان که پشت پرده بودند و گاهی دیده میشدن توجه کنیم. چون این برنامه یک شو هیجان انگیز بود نه یک اجرای موسیقی.

حالا کار این دختر پسرهای اکروباتیک کار چیه؟ بازم نشون دادن فرهنگ خودشون که در حد حرفه ای انجام میدادن. با جلوه آرایی و نورپردازی و موسیقی زیبا. مثلا سر و لباس شبیه ماهیگرهای قدیم بود. با قایق چوبی میومدن وسط سن و بعد یه کار عجیب هنری میکردن. گروه بعدی سر و شکلشون شبیه کوچه گردها بود و ...

   

 دو تا عکس برای آشنایی با سبک برنامه. اینجا کمی فیلم دارم و عکس ننداختم

 این 2 ساعت خیلی خیلی به ما خوش گذشت. از هیجان جیغ میزدیم. تشویق میکردیم. برخلاف شوی گلدن ماسک که اکثرا کره جنوبی و ایرانی بودن اینجا پر از آمریکایی و اروپایی بود. مهیج ترین بخش موتورسوارها توی یک گوی بزرگ آهنی!!! و رقصیدن یک زوج با روبان روی هوا!! اومدن خواننده به پایین و صدای موسیقی و خواننده به صورت زنده خیلی لذت بخش بود.

 

محله فرانسوی ها

قبل از رسیدن به محله فرانسوی ها، لیدر خوش ذوق گفت کنار یک نمایشگاه ماشین هم نگه داشت. وووواااایییی چه ماشین هایی. نمایندگی های لامبورگینی و رویس رویز و ماشینی که هنوز ایران نیومده مگ لارن. قیمتش بدون گمرکی حدود 7 میلیارد هست. دیدیمشششششش یکی از خانمها از ذوق گوشیش افتاد خرد شد. نیشخند

در شانگهای تا دلتون بخواد (concession) وجود داره. این چیه؟ شاید بشه اسمش رو گذاشت کشور در کشور. مثل واتیکان. از این سبک زیاد داریم در شانگهای. میومدن توی چین سرزمین میخریدن و سیم خوار دار میکشیدن و میشده مال خودشون و با معماری خودشون. یه منطقه 50 هکتار هست. معماری و محله حسابی فرانسوی. انگار داشتی توی پاریس قدم میزدی. منطقه پولدارنشین هم بود. کافه ها و خیابون و خونه ها کاملا کاملا فرانسوی. ما هم حسابی تیپ شب زده بودیم رفته بودیمچشمکچشمک

 

لیدر جان بهمون وقت داد برای قدم زدن و عکاسی و گردش. محل قرار هم کنار یک میدون کوچیک بود. حرفش تموم نشده با دوستم پریدیم کنار مکان های خوشگل و شیک ژست های لوس دخترونه مژه  خیال باطل گرفتن و عکس از هم. بعد میدویدیم جا به جا بشیم و دوباره عکس. من داشتم از دوستم عکس میگرفتم که یه سایه نزدیک خودم حس کردم. قبل از ترسیدن و نگاه کردن دیدم لیدر جان بود که گفت: بدید ازتون عکس بگیرم. کلی تشکر کردیم. لیدر چندتایی عکس دوتایی از ما گرفت (تقریبا همه عکسهای ما یا تکی بود یا سلفی. واقعیت نه دوست داشتیم مزاحم بقیه بشیم و نه نزدیک اونا بودیم. واسه خودمون میگشتیم. اعتماد هم نمیکردیم به غریبه گوشی بدیم) اما اینکه لیدر جان اون شب ما رو کمک و همراهی کرد خیلی خوب بود. بعدش بهمون تعارف کرد: بچه ها چیزی میخورید؟ ما هم استقبال کردیم و همراه لیدر جان و میلی رفتیم استارباکس.

میلی یه لقمه خرید و مشغول شد. ما میخواستیم کاپوچینو بخوریم. دعوای حساب کردن بین دوستم و لیدرجان آغاز شد. خیلی بامزه بود. البته بحث خیلی کوتاه بود و با یک جمله لیدرجان کوتاه اومدیم. اونم این جمله: حساب میکنم. من مرد ایرانیمابروابرو، قاطی میکنما نیشخند . بعدش کمی دیگه گپ و گفت داشتیم. شب قشنگی بود. با فضای قشنگ. آخرشب همگی به موقع برگشتیم به هتل ها. اون شب هم توی اتاق با دوستم کلی چرت و پرت گفتیم. و شادمانه و خسته به خواب رفتیم.

 از اینجا نشد خیلی زیاد عکس بگیریم. چند تا گرفتیم که قابل ارسال نیست و دیگه بقیه وقت هم که در معیت جناب لیدر خان جان بودیم چشمکنیشخندزبان

 

( یک نکته: اینکه تاکید میکنم چرت و پرت میگفتیم و میخندیدم این بود که تقریبا روز آخر فهمیدیم صدای ما میرفته اتاق بغلی و دقیقا ایرانی ها کنارمون بودن!!!!!!!! دیگه فکر کردن ما چیکاره ایم چه شخصیتی داریم خدا میدونه. البته گفتن فقط صدای خنده هاتون میومد! خدا کنه)

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٥ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

روز چهارم - یکشنبه هشتم فروردین:

 صبح بیدار شدیم و تند تند تیشان پیشان کردیم. لباس روز چهارم رو خیلی دوست داشتم.  خوشگل شده بودم. هر روز یه لباس بود و چقدر الان در طبقه بندی عکسها و روزها کمک میکنه این تنوع لباسمژه

باید ساعت 7 آماده می بودیم. حدود 6 بود که برای صبحانه پایین بودیم. دیدیم اوه جناب لیدر هم داره صبحانه انتخاب میکنه و کله سحر اومده هتل ما که از اینجا بریم دنبال اون یکی هتلی ها. سلام علیکی کردیم و صبحونه انتخاب کردیم. دقیقا میز ما که مسوول رستوران تعیین میکرد کنار میز لیدر جان شد. ایشون عذرخواهی کرد که پشتش به ماست و با تعارف دوستم بلند شد اومد کنار ما.

صبحانه رو با لیدر جان خوردیم واسه همین رومون نشد عکس ویژه صبحانه بگیریم! عین دو تا دختر دسته گل صبحانه خوردیم و مسخره بازی درنیاوردیم. با لیدر قبلا سر صف قایق سوار شدن در کاخ تابستانی در مورد اینکه طبیعت گرد هستم و ایران برنامه میرم صحبت کرده بودم.

مدت صبحانه به صحبت در مورد خودمون پرداختیم و که چیکاره ایم و چی خوندیم و چه میکنیم. گپ و گفت خوبی بود. یکی از سرگرمی های ما در اتوبوس خاطرات لیدر از سوتی های ایرانیها بود. سوتی هایی که در این مدت 10 سال جمع شده بود. بهمون گفت که چند تا سوتی توپ از گروه ما داره که قراره هفته بعد تعریف کنه. به اطلاع برسونم لیدر سر صبحانه گفت قضیه ( جوجه میخوای یا قیمه و جواب من: پوشش گیاهی اینجا چیه؟) از سوتی های قابل تعریفه نیشخندنیشخند

بعد از صبحانه لیدر زودتر رفت که ببینه چی به چیه من و دوستم زرتی از خودمون عکس انداختیم البته فقط با چای چون صبحانه رو جمع کرده بودن خنثی

 

میدان تیان آن من

همینطور که لیدر جان میگفت واقعا سفر به کشور چین یعنی سفر به "ترین ها"، میدان تیان آن من بزرگترین میدان دنیا. به معنی دروازه صلح آسمان. مکانی برای برگزاری مراسمهای مهم و جشن ها.

 

  

در سال 1989جنبش دانشجویان خواهان اصلاحات سیاسی که به کشتار منجر شد در این میدان اتفاق افتاده. ورود تانک ها برای سرکوب مردم و ایستادن آن مرد غریبه جلوی تانک ( فیلم کشتار تیان آن من رو در آپارات ببینید)

صحبتهای لیدر با اطلاعات خوبمون رو با همه وجود میشنیدم. مطالب زیاد و متنوع بود. اطراف میدان هم ساختمانهای مهمی بود. نماد شهدای گمنام در میدان بود که منقش به تصاویری بود.

  

یک سمت تالار یادبود و قبر مائو بود ( رهبر کمونیست چین) جسد مومیایی شده اش هم اونجا قرار داره که به علت شلوغی و کمبود وقت ما نرفتیم ببینیم. ( علاقه ای هم نداشتم)

سمت دیگه مجلس ملی نمایندگان چین قرار داشت. تعداد نمایندگان مجلس چین 2897 نفر هست. واقعا اعداد در این کشور عجیب و بزرگ و جالب هست!

موزه ملی چین هم یک سمت دیگه بود. شهر ممنوعه هم نزدیک همونجا بود. عکس بزرگی از مائو هم دیده میشد.


شهر ممنوعه

یکی دیوار چین بود. یکی این شهر ممنوعه که خیلی حس خفنی داشتم که میخواستم برم ببینمشون. البته در چین چیزهای زیبای عجیب زیادی دیدم. اما این دو تا  رو از ایران دلم غنج میرفت که دارم میرم ببینم. اسمهایی که از کودکی در کتاب تاریخ و فیلمها شنیده بودم. دیوار چین.... شهر ممنوعه ....

حالا در شهر ممنوعه ایستاده بودم. با یک عالمه صف و گشت و قانون وارد شده بودیم. این مجموعه بعنوان بزرگترین کاخ موزه دنیا در گینس ثبت شده. اسم شهر ممنوعه رو مردم به این مجموعه دادند. حدود 600 سال پای هیچ بشر عادی به اون باز نشده.

  

 9999 اتاق داره. تصور کنید . یعنی اگر از روزی که یک نوزاد به دنیا میاد، هر شب توی یک اتاق بخوابه وقتی 27سال و چهارماه و خرده ای شده، اتاقهای کاخ تموم میشه. خیلیه هااااا

72 هکتار بزرگیش هست. اینهمه اتاق برای جلوگیری از توطئه و سوءقصد به جان امپراطور بوده. کلی بدل داشتن. دور تا دور این فضای 72 هکتاری خندق کشیدن! میگن اینقدر نگران بودن که حتی سه متر زیر اتاق هم سنگ بوده که کسی نتونه تونل بزنه! هر شب در جای ثابتی نمیخوابیده.

  

یک چیز خیلی خیلی عجیب خشت اینجا بود که از خون خوک، سفیده تخم مرغ و پوست برنج هست. ملاتی که در سرما و گرما مقاوم بوده. به قول لیدر جان شاید بیایی ببینی بگی شهر ممنوعه! خب چقدر تکراری و دلگیره اما وقتی دقت کنی میبینی چقدر کار هنری شده. فنگ شویی چینی کاملا رعایت شده. دیگ های آب بزرگ در گوشه کنار بود و چون بنا چوبی بوده، آتیش سوزی زیاد  اتفاق میوفتاده.

توضیحات لیدر جان بینهایت جامع و کامل و جذاب بود. برامون نمایشنامه ای ترتیب داد. تاریخ و علت ساخت این شهر. یکی از همسفرها رو امپراطور کرد. دو تا دیگه رو پسرهای امپراطور. ایلیا کوچولو بچه پسر بزرگ امپراطور شد و لیدر شروع کرد به توضیح دادن. میخندیدیم اما این کار باعث شد داستان در ذهن ما بمونه.

   

این در و دیوار خاطره 24 امپراطور بوده. از سال 1406 میلادی تا 1911 اینجا چه چیزهایی به چشم دیده. طی این 600 سال دو سلسله مینگ و چینگ. کشته شدن پدر و برادر و برادرزاده و هجرت به این منطقه برای ساخت این مجموعه. ترس همیشگی به خاطر اینکه ریشه حکومت با خیانت آمیخته بوده. قتل 5هزار دختر کره ای که امپراطور میترسیده بهش خیانت کنند. و هزاران اتفاق دیگه که الان برای ما شبیه افسانه هست اما این فضا و مکان به خود دیده!

و بعدها دکتر سن یان سن محبوب و معروف بعنوان پدر دموکراسی چین (قبرش در شهر نانجینگ هست) میاد و این سلسله رو برمیندازه و اینا رو بیرون میکنه و حکومت جمهوری میشه. بعد سال 1949 که مائو میاد که رهبر کمونیست و پدر اتحاد مردم و بعد هم که دن ژائو پین پدر اقتصاد مردم (کسی که چین را با دنیا آشتی داد و ارتباط چین با دنیا رو اصلاح کرد)

میگن آخرین امپراطور میشه باغبان زندان! بعدها در زمان مائو براش خونه و حقوق در نظر میگیرن. میگن هنوز هم خاندان بانفوذی هستن.

میگن وقتی درهای اینجا باز شده مردم هجوم آوردن برای تماشا. خب حق داشتن. اما بعدش در طی یک نظرسنجی اکثریت گفتن خیلی باشکوهه اما یک زندان بزرگ هست. اینکه تصور کنی تمام سالهای عمرت رو اینجا باشی سخته. بعد از اون یک ضرب المثل در بین چینی ها رایج شده: " ازدواج مثل شهر ممنوعه است، دلت میخواد داخلش بشی اما وقتی اومدی، دوست داری بری بیرون" 

نتیجه اخلاقی: (مثلا) چه زندگی سختی خوب شد امپراطورزاده نشدیم!

فیلم آخرین امپراطور رو باید یک بار دیگه ببینم. تنها فیلمی هست که در این مجموعه فیلمبرداری شده (بقیه فیلمها جلوه ویژه هست)

توی این مجموعه یک عکس دست جمعی کل تور گرفتیم. یادش بخیر/ اینجا با کری هم عکس انداختیم. خیلی عکس بامزه ای شده. کری دست انداخت گردن ما دوتا که کل تور خندیدن. ما هم هیچی نگفتیم. چی بگیم خب! با هزار خجالت به لیدر جان گفتیم با شما هم عکس بندازیم؟ گفت شانگهای! اینجا که شبیه پارک ملته! ( راست میگفت. اونجایی که که ما پیشنهاد عکس دادیم چهارتا درخت کاج بود فقط)

  

خیابان هنگ چی ئائو

از شهر ممنوعه خارج شدیم. از چند تا خیابون کمی پیاده روی کردیم. حضور دستفروشان که کلاه و اسباب بازی و.. میفرختن جالب بود. کمی خیابونها و مغازه ها رو نگاه کردیم. دو تا دوغ هم خریدیم که شب بخوریم.

بعد کنار یک مرکز خرید و یک خیابون که فکر کنم اسمش هنگ چی ئائو بود ( فکر کنم ها) لیدر جان ولمون کرد و گفت برید ناهار بخورید و بگردید و فلان ساعت فلان جا جمع بشید. علتش هم این بود که خودش باید بچه های تور پکن رو ببره کارخونه ابریشم و ناهار و در آخر همگی بریم هتلهامون و از فرداش از اونا جدا بشیم. ( آخه تعدادی از ما پکن – شانگهای بودیم و تعدادی فقط پکن/ که اصلا اصلا اصلا توصیه نمیکنم)

ناهار رو به توصیه داداش محمد در پیتزا هات خوردیم! لیدر جان پیشنهاد داده بود استیک. پیتزا نخوریدها، پیتزای تهران خوشمزه تره!!. داداش محمد هم گفته بود استیک و یا میگو. منم که حرف گوش کن. پیتزا سفارش دادم خخخخ و دوستم استیک! هر دوش هم خوب و خوشمزه بود. پیتزا تهران خوشمزه تره نیشخند

 

بعد یه دوری توی مرکز خرید زدیم. دوستم یه کوله و کتونی خوشگل طوسی – صورتی خرید. بالاخره یک فروشنده تپل دیدیم! بعد دیدیم دیر شد! بدو بدو بدو تا رسیدیم به محل قرار. هی میگفتیم ما که خریدی نداریم!!! اما همش دست ما پر بود ( تقصیر دوستمه خب) تازه هی میگفتیم الان لیدر بهمون میخنده

کیف لیدر جان هم گم شدآخ. با پولها و کارت بانک و... . همگی غصه خوردیم.افسوس


هتل گردی

کل بعد از ظهر رو بیکار بودیم. جاهایی که لیدر گفته بود رفته بودیم. قرار بود فردا هم صبح زود بیدار بشیم واسه همین زمان استراحت زیاد بود. کمی استراحت کردیم و با دوستم دیدیم حیف هست هتل به این شیکی یه هتل گردی نکنیم. یه کمی دیده بودیم اما خوب نگشته بودیم. تیپ زدیم و رفتیم هتل گردی!

هتل خیلی با حال بود. خیلییییییییی جالب بود. تعداد زیادی رستوران های ویژه و متعدد. هر کدوم با دکورهای خاص. جلو در هم یک خانم شیک و مودب با لباسهای سنتی متفاوت ایستاده بود. وارد هر رستوران که میشدی به شیوه ویژه اون منطقه یا نوع رستوران به استقبالت میومدن و پذیرایی میشدی. ما هم هی لبخند ژکوند میزدیم که برامون جالبه اومدیم فقط نگاه کنیم! و بی نهایت بی نهایت بی نهایت با ما خوب برخورد میشد و تمام قسمتها با خوشرویی به ما نشون داده میشد. خیلی گوگولی و مهربون بودن.

قدم زدن طبقه VIP هتل و رستوران گردان آخرش بود. عین بچه تخس ها دور میزدیم و عکس میگرفتیم و هر هر میخندیدم. اونا هم مودب و اتو کشیده با احترام نگامون میکردن و لبخند میزدن. اما دوستمون داشتن. اینقدر صورت ما شاد و دوستانه بود که موج ما به اونا رسیده بود. اونا هم متقابلا پر از حس خوب بودن.

 

یه راهروی تاریک هم رفتیم که دیدیم اوه آشپزخونه اصلی هتل هست. فرار کردیم برگشتیم. بعضی رستوران ها هم رومون نشد بریم. پر بود. زشت بود بریم قدم بزنیم. با دختر خوشگلا عکس گرفتیم و خنده کنان و شیطنت کنان چند ساعتی گشتیم.

به استخر هم سر زدیم اما حوصله استفاده نداشتیم. خلوت هم بود. گفتیم بریم ماساژ. توی یه سالن شیک با احترام ما رو نشوندن و از انواع ماساژها توضیح دادن. قیمت ها اوووووووووووو خیلی بالا بود. مثلا یک ساعت 500 هزار تومن میشد. با دوستم میگفتیم بگیم 10 دقیقه چند؟ و غش میکردیم از خنده. گیر دادیم ماساژور خانم هست؟ گفتن هم خانم هم آقا. بسم الله بهونه چی بیاریم؟ رفتیم اتاق ماساژ هم دیدیم. بسی روح فزا بود. دوستم انگلیسی به من گفت نظرت چیه فردا بیاییم؟ الان خسته ایم. (حالا کل چرت و پرت ها رو فارسی میگفتیم ها)  منم جواب دادم که اره خوبه! رفتیم که فردا بیاییم و این در حالی بود که فردا ساعت 6 صبح اتاق ها رو تحویل دادیم و به سمت ایستگاه راه آهن حرکت کردیم که بریم شانگهای. قهقهه



تاريخ : شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

روز سوم - شنبه هفتم فروردین:

هر صبح یه مراسم ویژه با دوستم داشتیم تحت عنوان عکس صبحانه با تیپ روز! نیشخند خیلی خوب بود. صبحانه که برمیداشتیم و من از این طرف میز عکس میگرفتم اونم از اون سمت. یه مراسم دیگه هم داشتیم: عکسهای من با توپ طلایی هتل بود. اینقدر بطور اتفاقی این عکس تکرار شد که دوستم اذیت میکرد میگفت امروز با توپ، عکس نگرفتی ها. منم میگفتم ای وای عکس با توپ ساعت 11:32 شب ندارم. بدو بگیریم. بعد بهم فحش میدادیم و میخندیدیم. یکی دیگه از عکسهای محیط تکراری اما با لباس غیر تکراری، عکس با میز شیشه ای و گلهای تازه و زیبای وسط لابی هتل بود. هر روز باهاش عکس میگرفتیم. خیلی خوب بود.

   

صبحانه میوه ای من زبان و میز شیشه ای مخصوص مژه

مرکز طب سنتی

صبح اول وقت رفتیم سراغ مرکز طب سنتی چین. عکس و فیلم که ممنوع بود. توضیحات خانم رو، آقای لیدر ترجمه میکرد و توضیحات تکمیلی هم میداد. پمادی نشونمون دادن که بوی ویکس میداد و برای پوست بود. التهابات پوست و لک و جوش و.... . خانمه دستش رو به زنجیر داغ و سرخ شده ای زد و بوی پوست سوخته فضا رو گرفت. سریع از اون پماد زد و بعد از نیم ساعتی نشون داد که اثری از اون سوختگی نیست.

به نظرم دید چینی ها به طب سنتی خودشون مثل نظر ما به عطاری هاست. بگیر نگیر داره. از اونجایی که به هیچ عنوان هیچ دارویی بدون نسخه تجویز نمیشه ( هیچی ها... بعد ما میریم کیلو کیلو خودمون دارو میخریم) مردم چین روی به طب سنتی آوردن. البته طب سوزنی چینی خیلی معروف و علمی هست. من قبول دارم و خوشم میاد. خود من هنوز به طب سنتی خودمون هم معتقدم.


دیوار چین

وای یکی از جاهایی که تصور دیدنش هم منو به وجد می آورد دیوار چین بود. چیزی که از بچگی در تاریخ خونده بودیم. یک اسم گنده به اسم "دیوار چین". دیوار چین کمی از شهر دور بود.

توی مسیر لیدر جان کمی از زبان چینی گفت و یکی دو تا کلمه چینی هم بهمون یاد دادلبخند. همه ما تقریبا میدونیم که چینی ها حروف ندارن تعداد خیلی زیادی علامت دارند. فکر کنم حدود 5هزار علامتتعجب اما جالب اینجاست که مثلا همه لازم نیست کل این علامتها رو بدونن و نمیدون. مثلا تا مقطع دیپلم مثلا 2هزارتا یاد میگیرن. لیسانس مثلا میشه 3 هزارتا و.... جالب بود.

کم کم دیوار عظیم رخ نشون داد. لیدر جان از فردی هم که سالها پیش اونجا فوت کرده بود یاد شد. چه قسمتی! بیایی چین و بمیری.

 دیوار چین معروف به این هست که جز عجایب هفتگانه باستانی است ولی اینطور نیست. البته این از عجیب بودن این پدیده کم نمیکنه. عجایب هفتگانه باستانی تقریبا وجود ندارن و از بین رفتن. دیوار چین رو گاهی جز عجایب هفتگانه اسم میبرن.

اینم که از فضا قابل دیدن هست که شایعه است. اما دیوار عجیبی با طول 6000 کلیومتر و پهنای 8 متر طولانی ترین ساخته دست بشر هست. البته یه جاهایی باریک تر میشه. بزرگترین و طولانی ترین قبرستان دنیاست. یه جاهایی یه پیچ خورده و دوباره ادامه یافته که گفتن اونجا محل ذخیره غذا و نیرو بوده. تیکه تیکه قلعه هم داره. علت ساختش به خاطر جلوگیری از حمله مغولها در مرز شمال چین بوده اما الان هر دو طرف دیوار چین هست. 2هزار سال قدمت داره. واقعا اینا آدمهای 2هزار سال پیش ساختن؟ 

وقتی پیاده شدیم لیدر تاکید داشت زمان رو رعایت کنید و هرکی به موقع نیاد دیگه بمونه تشکیل خانواده بده چشمک چون ما سر ساعت بدون اون شخص میریم. من و دوستم هم گفتیم ما رفتیم ببینیم چی خیر پیش میاد و چی میشه خندهخنده

اینجا یکی از جاهایی بود که من و دوستم فقط در حال دویدن بودیم. لیدر یه سمت رو نشون داد با شیب کمتر و یک سمت با شیب تند. و پیشنهاد داد ماها سمت شیب کم بریم. من و دوستم هر دو رو رفتیم. البته خسته هم شدم. پله هاش خیلی بلند بود. فرت فرت هم عکس و فحش و خنده. آخرش هم بستنی بلوبری خریدیم و خوردیم. و بازم عکس. به موقع هم رسیدیم به ماشین. لیدر گفت فکر کردم نمیایین. چی شد پس؟ گفتیم مورد خوب ندیدیم نیشخندنیشخندنیشخند

  

  

ناهار در رستوران مسلمان نشین خوردیم. یه رستوران بزرگ و زیبا. ورودیش زیباتر بود. تمامش با سنگهای قیمتی و معدنی تزیین بود. سنگهایی که خیلیهاش رو در نمایشگاه های سازمان دیده بودم. درخچه ها سنگی که یکیش رو خونه دارم. کلا شبیه سازمان و نمایشگاه هاش بود! شاید اگر اینجا کار نمیکردم بیشتر و بیشتر مبهوت می بودم. اما مشابه اون سنگها رو زیاد دیده بودم. بازم لذت داشت. با یه گوی بزرگ و عجیب سرخ رنگ هم عکس گرفتیم. یه خانواده هم به سنگ دست زدن و به صورت بچه هاشون کشیدن. شاید میخواستن انرژی سنگ رو بگیرن.

   

همون گوی عجیب قرمز و جالب / ورودی بیرونی رستوران

در رستوران من پلو بادمجون و سبزیجات خوردم. خوشمزه بود. حتی برنج بی روغن و نمک هم پسندیدم. خب ذائقه اونا اینطوریه. خیلی هم سالم و خوبه

 

کارخانه یشم

یشم. بازم سنگ. سنگ زیبا. نکته جالب اینکه یشم شیشه رو خط میندازه اما خودش هیچ خش نمیوفته. النگویی که داخلش صاف باشه یعنی متاهل هستی و همش گرد باشه یعنی مجرد! بامزه بود.

   

در چین فقط یک استان سنگ یشم (جیدا) داره. استان سین جان. استان مسلمان نشین. اما به خاطر تبعیضات و تعصبات مذهبی و قومی در محدودیت و فقیر هستند. سنگ یشم به مرور زمان سفید میشه. مدال های المپیک 2008 پکن سنگ های یشم بوده!

 

 مدال های المپیک 2008 پکن

 هیچ میدونید سنگ یشم از عمرش که میگذره سفید میشه؟ یعنی یه سنگ یشم داشته باشی، ده سال بعد ببینیش رنگش تغییر کرده 

  

یک سازه بسیار جالب و زیبا. 9 شکل شبیه همین ظاهر رویی که داخل هم قرار داشت و اینطوری سنگ رو تراش داده بودن!!! یعنی این رو دست میگرفتیم تا 9 لایه گوی های متحرک میشد دید. / مجسمه کاهو چینی با یشم سفید 

دلم خیلی خیلی سنگ یشم خواست. اما چیزهایی که من میخواستم گروون بود. نمیدونم دلم یه گردن آویز میخواست. سنگ خالی باشه و زنجیرش. بدون قاب. خب بیخیال شدم. بقیه اش هم باب میلم نبود. دوری زدیم و عکاسی و عکاسی . خنده و فحش از ایراد گرفتن زوایای عکس از هم. من از عکس گرفتن دوستم ایراد میگرفتم اونم از عکاسی من. بعد غش میکردیم از خنده و فحش زیر گوش هم میدادیم.

    شیطنت های من و دوستم که موجب لبخند فروشنده ها میشد. کلا ما چهره محبوبی بودیم. بعدا بیشتر میگم زباننیشخند

 

نمایش ماسک طلایی

این تجربه ای بود که اصلا نمیشه ازش نوشت. باید رفت و دید. چیزی که فقط در چین میتونی ببینی. پیشنهاد بسیار عالی لیدر جان. ما تصمیم داشتیم که اوقات فراغت نداشته باشیم. چند تا برنامه پیشنهادی از تهران نوشته بودیم. لیدر گفت اینا براتون جذاب نیست. نمایش (Golden Mask) رو پیشنهاد داد. دلم میخواست برم ببینم. من کلا نمایش و تاتر رو خیلی دوست دارم. خب باغ وحش یا پارک ملل هم قطعا زیباست. من که مخالف باغ وحش و سیرک و خرید فروش حیواناتم. نگران بودم دوستم نخواد بیاد. خب روز اول سفر هست. من و دوستم اولین بار همسفر شدیم. نمیدونم سلیقه لیدر چطوریه. گرچه همون اول از نوع حرف زدنش و نظراتش در مورد بازدیدها کاملا نزدیک ذهن و سلیقه من بود. چیزی که بدتر بود اینکه مهناز اینا از اون گروه گفته بودن نمایش چرت و پرته! پول حروم کنی هست واسه یه ساعت.

از طرفی نمایش کار کارگردان افتتاحیه و اختتامیه حیرت انگیز المپیک 2008 بود. محال بد باشه. وقتی دوستم گفت: رویا بیا خودمون رو به نظر تورلیدر بسپاریم دلم میخواست از ذوق لوپهاش رو بکنم ماچش کنم.

تغییر صحنه ها اعجاب انگیز بود. تمام مدت به صحنه خیره بودم. موسیقی عالی. نمایشی با استانداردهای خاص چینی که از همه نمایش های مشابهش توی دنیا متفاوت هست.  حرکات عالی و رقصهای زیبا. افکت ها و تغییر صحنه های بی نظیر

به قول لیدر جان که از قول مسافرهای قبلی میگفت: خوب نبود، عالی بود. راست میگفت عالی بود. دلم میخواست بپرم آخر برنامه لیدر هم بغل کنمنیشخندچشمک. کلی ازش تشکر کردیم. به همگی خیلی خوش گذشت. فقط یک جمله به لیدر گفتم: اینقدر خوب بود که می ارزید فقط برای دیدن همین بیام چین! یعنی در این حد من خوشم اومدااااا

    

چند تیکه فیلم گرفتم. عکس اول ورود رقصنده ها با طاووس زنده روی سر!! تازه آخرش دوتاشون برواز کردنتعجب 

عکس دوم مربوط به تغییر صحنه ناگهانی و حجم عظیم آب! خنکای آب زیاد سالن رو سرد کرد. از دیواره های کنار سالن هم آب میریخت. 

توی خیلی از صحنه ها مبهوت میشدیم. نوربردازی ها و رقص ها. نمایش یک داستان تاریخی و افسانه ای عاشقانه صامت بود.

بزرگترین تلویزیون دنیا

یک تجربه دیگه. یک تلویزیون بزرگ که یک آمریکایی ساخته بود. 130 در 30 متر! در سقف. زیرش قدم زدیم و سر به هوا بودیم. غرفه های ماشین های مدل بالا هم بود که زر زر عکس انداختیم.

یه جایی بود مسابقه اینکه به سرعت کیسه خواب کوهنوردی جمع کنی و جایزه بگیری! یه غرفه بود چادر کوهنوردی و لوازم کوه بود. هی گفتم بذار من برم شرکت کنم. این مجید کابلی اینقدر صبحها ما رو تند تند عادت داده وسیله جمع کنیم حتما من اول میشم. دوستم گفت وقت نیست بدو بریم 😢😢😢

 

توی تلویزیون انیمیشن و تصاویر خوشگل گذاشته میشد. خیلی خوب بود. چه درختهایی و چه شکوفه هایی توی خیابون بود. دلم آب میشد.

    

برگشتیم هتل. فردا قرار شد هتل ما (KUNLUN) زودتر آماده بشیم. به مسیری که قرار بود بریم یکی از هتل ها با فاصه نیم ساعت از اون یکی حاضر میشد.

حالا مگه خوابمون میبره؟ بازم چرت و پرت و خنده. خنده که نه قهقهه. دوستم با قیافه جدی داشت مساله ای رو مطرح میکرد اخم هم کرده بود که یکدفعه چیزی گفت ( به طرف فحش داد) که اصلا به اون قیافه جدی نمیخورد خودش یکدفعه زد زیر خنده اندازه ای که اشکش دراومد. منم از خنده نفسم بالا نمی اومد. اون روز خیلی خندیدیم. به من و دوستم داشت خیلیییییییییی خوش میگذشت.



تاريخ : پنجشنبه ٢٦ فروردین ۱۳٩٥ | ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

 اول نوشت: برای دیدن عکسها در سایز بزرگتر کلیک کنید لبخند

اول نوشت2: بازم تکرار میکنم که من عکاس نیستم. فرصت عکاسی نداشتیم و بیشتر جاهای خیلی خیلی زیباتر خودمون هم ایستادیم وسط تصویر زبان

اول نوشت3: بازم تکرار کنم من هیچ عکس و مطلبی رو از اینترنت سرچ نکردم. همش شنیده ها و دیده ها و عکس ها از خودمه عینک

روز دوم - جمعه ششم فروردین:

دوستم یکربعی زودتر از من بیدار میشد تا موهاش رو درست کنه. مژه منم که نمی خوابیدم. بلند میشدم واسه خودم میپلکیدم. آماده شدیم و رفتیم پایین برای صبحانه. نمای بیرون از هتل ما خیلی خوشگل و زیبا بود. 

صبحانه چی بردارم؟؟ سوال به قول لیدر جان که بعدها گفت غذای چینی خیلی خوبه به شرط اینکه بدونی چی بخوری. خب درد منم این بود که نمیدونستم چی بخورم! اولین صبح همه چی به نظر مشکوک و بودار بود. سس ها خیلی باب میلم نبود. با خودم گفتم چیزهای آشنای بی خطر بردار. کمی سبزیجات برداشتم و حبوبات و میوه و یه نون و شیرینی. اما نتونستم صبحونه کامل بخورم. معده ام هنوز خواب و قفل بود. افسوس آب سیب خوردم. صبحانه تنوع زیادی داشت و میشد خوراکی های باب میل پیدا کرد. دوستم شده بود سوپرمن. انواع غذاهای جدید برمیداشت و تست میکرد و میگفت این خوبه و منم میخوردم. عزیز دلمقلب

 

 صبحونه روز اول خوشمزه

توی لابی هتل جمع بودیم. تیم ما در 2 هتل مستقر بود. موقعیت هتل ما بهتر بود و تعدادمون کمتر. طبق گفته لیدر جان، اول سراغ اون هتل رفتن و بعد سراغ ما اومده بودن. من و دوستم مشغول عکس انداختن بودیم. نمیدونستیم که همین تعدادی که اینجا هستیم هم برای دو گروه مختلفه یعنی بچه های اون لیدر هم در هتل ما بودن. دیدیم یه عده رفتن سمت اتوبوس. ما هم گفتیم این چند نفر باقیمونده که رفتن ما هم میریم، لابد اونا هول بودن!!!

عکس که انداختیم رفتیم سمت اتوبوس. بیرون هتل دیدیم لیدر جدی تر از دیروز تند و سریع همراه کمک چینی خودش داره میره سمت لابی و پذیرش هتل (کمک لیدر اسمش کری بود و شخصیت محبوب سفر از بس بامزه بود و وظیفه مهمش شمارش ما بود. صد بار ما رو میشمرد)  ما هم یک سلام علیک کردیم و رد شدیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم. نگو قبلا اسمها رو جلوی در اتوبوس خونده بوده و ما دوتا نبودیم! و با اون سرعت داشته میرفته من و دوستم رو پیدا کنه. واویلاگریهاسترس

وقتی توی اتوبوس سلام عیک کردیم همه گفتن لیدر اومد دنبال شما!!! وقتی لیدر برگشت پیش دستی کردیم گفتیم ما که سلام کردیم شما هم جواب دادییییییی چطور متوجه ما نشدید! دروغگو. بنده خدا فکر کرد ما توی جمع بودیم واسه همین گفت وقتی من اسم صدا کردم چرا جواب ندادید؟ جرات نکردیم بگیم موقع اسم خوندن اصلا ما نبودیم و داشتیم عکس میگرفتیم. نیشخند

بیا اول کاری عین دو تا دختر خنگ و بی نظم به نظر رسیدیم. اون از فرودگاه اینم از صبح روز اول وقت تمامکلافه

کشور چین / شهر بیجینگ ( پایتخت شمالی)

صبح توی ماشین لیدر پر دانش ما شروع کرد به افزایش اطلاعاتمون در مورد چین

چین کشوری است که همه چی تقریبا "ترین" هست. از نظر وسعت بعد از روسیه و کانادا سومین کشور بزرگ دنیاست. اسم پایتخت چین الان بیجینگ هست. مائو 1949 (رهبر کمونیست چین) اسم پکن رو عوض کرد و گفت بهتره اسم قدیم که مال 600 سال قبل بوده رو بذاریم و دوباره بیجینگ بنامیم. قدیم ها چین به خاطر وسعت زیاد، دو تا پایتخت داشته: بیجینگ (پایتخت شمالی) و نانجینگ (پایتخت جنوبی)

هیچ میدونید چین بالاترین رتبه رشد توسعه اقتصادی را داره؟ یک میلیارد و 450 میلیون جمعیت داره؟ در کارت شناسایی ما فقط محل تولد ذکر میشه اما در چین هم زادگاه ذکر میشه و همچنین قومیت؟ چون برمبنای  قومیت هست که میشه قانون تک فرزرندی اجرا بشه.

 قوم اقلیت فقط 150 میلیون هستند اما 55 قومیت هستند!! و بقیه که یک میلیارد و 300 میلیون یک قومیت هستند و بهشون میگن اکثریت "هان".

این "هان ها" نمیتونن بیشتر از یک فرزند بیارن اما بقیه اقوام اقلیت مجاز هستند که اگر خواستن فرزند بیشتر بیارن چون خیلی کم هستن. مثالهایی برای قومیت ها: اویگورها، تبتی ها و... . چین یک استان مسلمان نشین به اسم شین جان داره.

برای کنترل جمعیت به شدت قوانین سختی گذاشته میشده مثل جریمه های سنگین. مثلا مجموع درآمد سه سال پدر مادره!! واسه همین تونستن کنترل کنند. خلاصه الان یکی دو سال هست که این قانون هم نقض شده چون ممکنه چین در آینده دچار جمعیت بالای کهنسال بشه.

مردم چین ذاتا مطیع هستند و خیلی قانونمند هستند. هیچ میدونید  در پکن ماهواره ممنوع است اما کسی هم نمیره یواشکی بذاره. فیس بوک هم ممنوع هست!

در چین چهار شهر (بیجینگ، شانگهای، تیان جین، چان چن) و دو جزیره ( ماکائو و هنگ کنگ) خودمختار هم دارد. یعنی تحت حکومت چین هستند اما برخی قانون ها در اونجا ممکنه خیلی متفاوت باشه.

در چین اگر مال پکن نباشی نمیتونی اونجا خونه و ماشین بخری تا جمعیت شهرها الکی اضافه نشه. اگر مجرد باشی نمیتونی در شانگهای خونه بخری. ( واقعا میدونن میخوان چیکار کنند. لجم دراومد که چرا در تهران داریم منفجر میشیم اما پکن که 19 برابرتهران هست فقط 15 میلیون جمعیت داره و از هر 1000 نفر فقط 10 نفر ماشیندارن)

روبان قرمز دوست دارند. عروسی داشته باشند به اگزوز میزنن. عزادار باشند به آیینه. میخوان مبارک باشه و ماشین سالم بمونه به برف پاک کن. ( من اینو میدونستم به چمدون هام روبان قرمز زده بودم خنده)

 

کاخ تابستانی

لیدر جان گفت پکن شهر عجیبی هست. فاصله دما در تابستان و زمستانش خیلی زیاده. یک شهر تاریخی است. به خاطر گرما و سرمای زیادش دو کاخ تابستانی و زمستانی برای ییلاق و قشلاق امپراطورها ساخته شد. کاخ الان دیگه داخل شهر هست. که به دیدنش رفتیم. بزرگترین مجموعه کاخ باغ دنیاست با 390 هکتار بزرگی!تعجب

 علت خنکی این کاخ یک چیز خیلی خیلی خیلی عجیب بود. دریاچه دست ساز تعجب به نظر میومد محال باشه که اینو 10 میلیون کارگر در 20 سال ساخته باشند. تصور کنید 20 سال 10 میلیون کارگر کار کنن. تازه خاک رو بریزن کنار تا تپه ای ساخته شده و روی تپه کاخ ساختن. اعداد عجیب غریب و کارهای شگفت انگیز! یک سوم اونجا دریاچه (130 هکتار) است.


 

 باورتون میشه این دریاچه رو آدمها کنده باشن؟ و اون خشکی ها تپه دست ساز باشه که روش کاخ ساخته باشن؟؟؟ خیلی جالبه ها

 

 اونجا طولانی ترین راهرو امپراطوری دنیا وجود داره. سه کیلومتر! با ده هزارتا نقاشی روی سقفش! بعد از بازدید سوار قایق های ویژه و جالب دریاچه و از در دیگه خارج شدیم. قایق خیل خوشگل بود. شبیه اژدها، به سرعت اما بدون هیچ تکون خاصی حرکت کرد. خیلی لذت بخش بود.

  

نمایی از دریاچه و قایق / عکس از سقف زیبای قایق در گوشه عکس 


 صف قایق که ایستاده بودیم اولین گفتگو بین من و لیدر شکل گرفت. بنده خدا باید حواسش به بالای 40 نفر آدم می بود. جدا از برنامه ریزی بازدیدها. گفتگوی ما در مورد اینکه گهگاه طبیعت گردی میکنم و دارم سعی میکنم ایران رو بگردم. و بعد در مورد اینکه چقدر ماها مواظب آثار تاریخی و طبیعی خودمون نیستیم. از نیزارهای آتیش گرفته دریاچه آهنک تا آشغالهای آبشار بیشه و اینکه خدا نکنه در ایران یک جایی رو مردم بلد بشن. یکی دوسال بعد دیگه وجود ندارهناراحت چشمه های باداب سورت و قدرنشناسی مردم. اطلاعات لیدر در مورد ایران خیلی به روز و عالی بود. با اینکه مقیم چین بود. لیدر جان همینه دیگه

کاخ تابستانی رو سال1150 میلادی میسازن بعد در دور مرحله کاملتر میشه. خرد خرد بهش اضافه شده. 150 سال پیش مادر امپراطور پولی که دستش بود که باید خرج نیروی دریایی می کرد، زحمت کشید و کاخ پسرش رو لوکس تر کرد! بلهزبان

این هزینه ای که خرج نیروی دریایی نشد باعث شکست چین در مقابل انگلیس (سر مساله جنگ تریاک) شد و باعث شد هنگ کنگ 99 سال برای انگلیس بشه و ماکائو برای پرتغال و در سال 1999 به چین برمیگردن اما هنوز حال و هوای اونجا رو دارن. و الان این دو خودمختار هستند تقریبا

  

 گوشه ای نقاشی های روی سقف و معماری و زیبایی بنا


فرصت عکاسی بد نبود. خوب بود. گاهی عقب می موندیم و اصلاحی که بین من و دوستم تا آخرین روز سفر تکرار میشد این بود: بگیر بدو زبان. گوشیهامون رو جا به جا کرده بودیم و از هم عکس میگرفتیم و میگفتیم حالا بدو. خب توضیحات لیدر جان خیلی جامع و کافی بود و اصلا دوست نداشتم از دست بدم که خوشبختانه تقریبا تمامش رو میشنیدم. توضیحات لیدر حرف نداشت. 

باغ باشکوهی بود. با معماری بنای زیبا و طبیعت فوق العاده. اینکه این همه قدیمی هست. درختان پرشکوفه زیبا و بیدهای مجنون، آدم رو لیلی میکرد. واقعا تصور اینکه این دریاچه دستکند باشه غیرقابل باور بود.

   

موسیقی سنتی چینی در فضا پیچیده شده بود. پیرمردی کنار دریاچه مینواخت. اسم ساز رو نمیدونم جرات هم نکردم از لیدر بپرسم. لیدر یه جوری ترسناک اما خوشایند بود ( البته خب صبح روز اول بود. البته تا آخرش من خیلی راحت نتونستم سوال بپرسم) نوای ساز جالب و عجیب و روح نواز بود. (کمی ویدیویی ضبط کردم، کسی دوست داشت بگه براش ارسال میکنم)

یکی از سرگرمی های افراد سن بالا یا به قولی بازنشسته ها در چین نوشتن جملات با آب روی زمین بود. لیدر میگفت همینطوری واسه دلشون این کار رو انجام میدن و دوست دارند. اگر اسمت رو بهشون میگفتی برات مینوشتن و معتقد بودن نور خورشیدی که به این نوشته و زمین میخوره باعث میشه اتفاق خوب بیوفته یا دعایی بگیره و... با خودم فکر کردم ما هم میگیم آب روشنایی هست. چه کار تمییزی. باعث کثیفی هم نمیشه. آب خشک میشه و اثری از آلودگی نمی مونه!

 توی راهروی امپراطوری هم قدم زدیم. مسیری سنگی هم نشونمون داد که گفت امپراطور با پای برهنه روی این قدم میزده برای ماساژ کف پا! دلم میخواست کفشهام رو دربیارم و قدم بزنم. منتها باید عکس میگرفتم و میدویدم!نیشخند

  

نوشتن افراد مسن روی زمین /// محل قدم زدن امپراطور واسه ماساژ کف پا

تصویر وسط: میگم شیر از ایران به چین رفته. سر در ورودی یه جایی در باغ شیر بود. یک جفت شیر دقیقا دقیقا دقیقا شبیه هم. فقط اونی که کره زمین زیر پاشه نماد شیر نر و اونی که یک بچه زیر پاشه نماد شیر ماده هست. زیبا بود

 

کارخانه و فروشگاه مروارید

مروارید زیباست. شکل گرد و خوشگلش دل آدم رو میلرزونه. اونم مروارید صیقل داده شده به دست هنرمند خداوند در اعماق اقیانوس و در جان و دل صدف! بهش میگفتن مروارید اقیانوسی (مروارید آب شور). این یک نوع مروارید هست. کاملا شکل هندسی گرد داره بدون صیقل در رنگهای مختلف و زیبا. مسحور کننده

یک نوع مروارید هم که تهیه شده از سنگ و شیشه و پلاستیک هست خندهکه به وفور یافت میشه و ملت فکر میکنن واقعی هست. متفکر

  

 مرواریدهای اقیانوسی قلب

اما نوع سوم چیزی بود که من و بقیه برای اولین بار دیدیم. مروارید پرورشی. دونه های ریزی رو در دل صدف میکارن و بعد از مدتی تبدیل به مروارید میشه. عمر یک صدف هم از تعداد دایره هایی که پشتش هست میشه فهمید. شکل این نوع مروارید گرد هم نیست. کمی کج و معوجی داره. کرم مروارید هم وجود داشت. میگن پودر مروارید رو بعد از دوماهگی بارداری میخورن برای زیبایی بچه.لبخند

  

 نمایی از فروشگاه / به دونه های مروارید پرورشی دقت کنید. در جان صدف رشد کردن 

اولین روز هنور نوع طنز لیدر دست ما نیومده بود و رفتار ما هم دست لیدر نبود. گاهی مات نگاه میکردیم. از بس قیافش هم جدی بود. کلا من که نمیخندیدم. بعد که میگفت بی مزه بود؟ میدیدیم شوخی کرده تازه میخندیدیم. چی کنیم خوووووو قیافش اصلا شبیه شوخها نبود!

ناهار روز اول که با تور بود در یک رستوران ایرانی به اسم پرسپولیس بود. یه جوجه و یه قیمه سفارش دادیم و که بتونیم با هم جا به جا کنیم. قیمه اش خوشمزه تر بود. صبح که لیدر داشت از ما آمار میگرفت که سفارش رو زودتر به رستوران اعلام کنه به ردیف من و دوستم که رسید پرسید جوجه یا قیمه؟ من گفتم الان دوستم میگه دیگه. فقط سوالی که توی ذهنم بود پرسیدم: ببخشید پوشش گیاهی اینجا چیه؟ و این بعدها خیلی باعث درست شدن خاطرات شیرین شد.فرشته

 

مراسم چای سنتی چین

از تهران خیلی ذوق اینو داشتم که این مراسم رو ببینم. فرهنگ چای در شرق و چین خیلی مهم هست. اما چیزی که دیگه کمی عصبانیم کرده بود سر و صدای بیش از حد بچه های همراه و بی خیالی پدر مادرها بود. صدا به صدا نمیرسید. کمی با دوستم تذکر دادیم. بنده خدا لیدر جان هم تمام تلاشش رو میکرد دیگران رو ساکت کنه اما کلا فایده نداشت.

محل برگزاری و دیدن این مراسم خیلیییییییییییی زیبا و جذاب بود. میزهای خیلی خیلی زیبا و صندلی های خیلی خوشگل. تزیینات پر رنگ و آب و زیبا. چای گروون بود! کلا چای در چین گرون هست. دوست داشتم همه تجربه ها و فضا و خوردنی های چین رو بغل کنم ببرم خونه که مامان اینا ببینن. همش دوست داشتم اونا کنارم بودن!

  

 یکی از اتاقهای برگزاری مراسم چای / میزی که روش انواع چای چیده بود

چای جنسینگ: این چای که اون موقع برای امپراطورها استفاده میشده. توی یک قورس سفالی که بیرون نرم داره و درونش زبر هست. قوری رو با آب شست و بعد چند پیمانه ریخت و آبجوش رو اضافه کرد. برای این چای باید آب حتما 100درجه باشه. بعضی چای ها لازم نیست آب کامل جوش باشه. برای کلیه مفید هست. معروف به چای آقایون هست. برای گلودرد هم خوبه. در چین چای یک داروی گیاهی هست نه مثل ما برای شسته شدن چربی غذا.

دو تا ظرف چای بود. فنجون کوچولو. یکیش مثل استوانه بود و یکی شبیه پیاله. چای در ظرف استوانه ای بود. پیاله رو در اون گذاشتیم و برعکسش کردیم. بعد اون پیاله رو به روشی که لیدر توضیح داد نوشیدیم. طرز دست گرفتن فنجان که خانمها چطوری دست میگیرن. و آقایان چطوری دست میگیرن هم یاد گرفتم. با سه قورت خوردیم. عطر و طعمش عالی بود. سه قورت با صدا که نشون دهنده لذت بردن از طعم چای بود.

چای سبز: میگن قبل از خواب نخورید چون آدم رو سرحال میکنه. طعم چای سبز لذتبخش و 180 درجه با اون چای سبزی که در ایران میخوریم فرق داشت. نمیدونم چه علفی به خورد ما میدن! چای سبز چای بسیار گران و خوش طعمی بود. اینجا با هزارتا هل و نعنا و لیمو قاطی میکنیم که مزه گس و بدش بره!

چای سبز که داخل گل پیچیده شده بود: یک چای رمانتیک و فانتزی. گلوله های بهم پیچیده بود ( مثل بقچه کوچولو) که وقتی در ظرف جام مانند گذاشت و آبجوش رو روی اون ریخت از هم باز شد و مثل یک تصویر نقاشی چشم رو نوازش میداد. چای برای مهمانان خاص

   اصلا این چای یه جوری خیلی باحال و زیبا بود.

 چای لاغری: در مورد این درست یادم نیست. فقط میدونم بهش سن میگذره و گرون تر میشه. مثل سیرترشی ما مثلا شاید. یعنی مثلا چای پنجساله. طعمش هم یادم نیست

چای لیچی همراه با غنچه گل رز: چای که برای پوست بین چینی ها معمول هست. به صورت عادی روزی سه بار میخورن. به خاطر وجود میوه لیچی و سرشار از آهن بودن برای خانمها مفید هست. شیرین مزه بود اما شیرینی از خودش بود.

چای میوه ای: قوطی پر از میوه های خوش عطر خشک شده. رنگ چای قرمز آلبالویی شد. بسیار مطبوع و خوشمزه. عالی عالی عالی.

 

سر و صدای سه تا کوچولوی تور دیگه آزاردهنده بود. طفلک لیدر از من و دوستم عذر هم خواست. عکاسی کردیم و از فضا لذت بردیم حسابیلبخند

 

مرکز خرید خاص

توضیح لیدر خیلی بامزه بود. اسم مرکز خرید یادم نیست. اما اینکه فروشنده هاش فارسی و انگلیسی بلد بودن و بهت میچسبیدن تا بخری خیلی جالب بود. لیدر میگفت هر قیمتی گفتن شما مثلا بر 5 یا 7 تقسیم کن بگو

هرچی لیدر با تم طنز گفته بود و من فکر میکردم شوخیه و شلوغش میکنه. اما واقعا در واقعیت همین بود.تعجب هرچی خرید میکردی و اونا قیمت میگفتن تقسیم بر 7 یا 8 میکردیم و میگفتیم و میخریدیدم! از هر مغازه ای بیرون میومدی حس میکردی سرت کلاه رفته و میشده ارزون تر خرید. کمی آدم رو عصبی میکرد. این مرکز کمی خرید کردم.

قشنگ سناریو همین بود در همه مغازه ها: اولش میگفت مثلا 1000 یوان بعد که میگفتی گرونه. ماشین حساب رو میذاشت جلوت که چند. یک عدد میزدی. اونا چشم گوله میکردن که دیوونه شدی این کمه. دوباره میومدی بیرون و میومدن دنبالت که برگرد و به فارسی میگفتن: آهرش چن؟ آهرش؟

عجیب ترینش که دیگه حسابی من و دوستم رو کفری کرد این بود که از این ست چوب غذاخوری چینی بود. برای این خرید قاشق ها چون قصد خرید نداشتیم و فقط پرسیده بودیم (مگه جرات میکردی قیمت بپرسی؟ قشنگ 40 دقیقه معطل میشدی و آخرش میخریدی) من و دوستم بعضی جاها فرار میکردیمهیپنوتیزم.

خلاصه هزار یوان رو از لج دختره و وقت خرید هم تموم شده بود و خسته هم بودیم، زدیم 30 یوان که کلا عصبانی بشه و بندازه ما رو بیرون. گفت نه و ما هم گفتیم پس هیچی و اومدیم بیرون و گفت باشه بیا ببر!

نه تنها ما بلکه کل اتوبوس حس میکردیم میشد ارزون تر. میشد ارزون تر. حس جالبی نبود. اینهمه چونه و حرف و بکش بکش و برو و بیا واسه یه کالا! اما تجربه جدیدی بود. خوش گذشت. البته اینم بگم بعضی مرکز خریدها اینجور نبود. قیمت. پول. خرید. تمام

وقتی رسیدیم هتل یه گشت توی طبقات زدیم. هتل به اون باکلاسی رو هیچی جز لابی و آسانسورش ندیده بودیم.! نیشخند از یه پله برقی بالا رفتیم. دیدیم یک راهرو بزرگ هست. ردیف چند تا تابلو مثل نقاشی روی سه پایه های نقاشی گذاشتن و تصویرش یه دختر پسر جوون در ژست های مختلف هستند. یه تابلو خیلی خیلی بزرگ هم بود که همون دختر پسر با لباس عروس دومادی بودن. کلی جلوی چشم گرد شده آقایی که اونجا بودی عکس گرفتیم (البته اجازه گرفتیم اما نمیدونم چرا متعجب بود) بعد فهمیدیم اونجا مراسم عروسی بوده! فکر کرده بود مهمانیم بعد دید نه، فضولیم. یه سرک کشیدیم توی مراسم. همه ساده و شیک و پیک. تجربه جالبی بود. چیدن این تابلوها خیلی جالب بود.

شب توی اتاق بازم هر هر و کرکر من و دوستم بلند بود. چرت پرت گویی. فحش بهم دیگه. وای فای رایگان هم در اتاق داشتیم هر شب گزارش به خانواده ها میدادیم. دیروقت خوابیدیم و باید فردا صبح زود بیدار بشیم و یک روز پر برنامه دیگه داشته باشیم.



تاريخ : دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٥ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

برای اولین بار که دبی رفتم دیدن اون همه برج های بلند و جاهای خیلی شیک و مدرن و تجملی برام تازگی داشت و خیلی جالب بود. وطن دوستیم باعث میشد متاسف بشم. با خودم میگفتم اینجا فرقش با کیش چیه؟ دبی اینور خلیج فارس هست و کیش اونورش. آب و هوا جغرافیا یکیه. هر دو کشور هم نفت دارن. اینا چطوری جهنم رو بهشت کردند و ما برعکس؟

من از اون سفر بسیار لذت بردم و استفاده کردم. نه پام رو توی کنسرت­ خواننده های ایرانی گذاشتم و نه کلاب و دیسکو رفتم. اما توی بهترین برج ها و هتل های دبی غذا خوردم و گشتم. در مدینه الجمیرا قایق سواری کردم. توی بهترین و گرونترین مراکز خریدش قدم زدم و لذت بردم. یک سفر باب میل با استفاده بهینه از زمان و امکانات.

گاهی حسرت میخوردم و دلم برای کشورم میسوخت. گاهی بدبین میشدم نسبت به ایران. البته بیشتر اوقات بیخیال بودمابرو و از سفرم لذت میبردم. برعکس خیلی از ایرانی ها من از عربها بدم نمیادزبان. خب دوستان قدیمی زیادی دارم که همگی مهربون و خوب هستند. یعنی در واقع از هیچ قومیت و هیچ دین و آیینی بدم نمیاد.

بعد واسه اینکه خیلی دلم نسوزه با خودم گفتم تمدن گذشته! شعار دادم که بالاخره اصالت ایران یه چیز دیگس. ما اینهمه قدمت داریم و....

مدتی پیش به چین سفر کردم. 8 روز سه شهرش رو گشتم. پکن و شانگهای و هانجو. سفر به کشوری با تمدن خیلی خیلی کهن.  ایران و چین جز 4 کشور کهن دنیا هستن (ایران کهن تر هست). مورد ظلم و جنگهای متعدد هم قرار گرفتن. این دیگه امارات نبود. چین بود. اسمی بزرگ و ریشه دار

حالا میشد مقایسه کرد. اصلا علت سفرم به چین همین بود. تقریبا تمام کسانی که در تور ما بودن، همه جا رفته بودن و بعد اومدن چین. اما من از چین شروع کردم. همشون هم دکتر و کارخونه دار و دنیا گشته بودناز خود راضی. نمیدونم من اون وسط چیکار میکردم قهقهه البته هیچکدوم اندازه من، طبیعت ایران رو نگشته بودن. چشم و گوشم رو خوب خوب باز کردم تا ببینم. گشتم. حسابی هم گشتم. با کیفیت و کمیت بالا هم گشتم.

 یک عالمه تجربه های ناب به دست آوردم که دوست دارم ازش بنویسم. اگر مطالب قبلی من رو خونده باشید همیشه نوشتم که من سفر زیاد میرم اما از همش نمی نویسم.

من از تجربه های خاص خودم مینویسم. مطالب این سفر هم تماما تجربه و یافته های خودم و صحبتهای راهنمای سفر هست. برای هیچ عکس و مطلبش از جستجوی اینترنت استفاده نکردم.


تصمیم گیری کوتاه و سریع در اسفندماه

-  بیا بریم یه سمتی. یه جایی که هرکسی نره.

- کجا بریم؟

-من نمیدونم. اما جایی متفاوت میخوام. از این کشورهای اطراف نه. دلم میخواد بریم یه جای درست درمون

- میگم بریم چین؟

- میایی؟؟؟ تعجب

- آره. فقط بریم از خانواده ها اجازه بگیریم.

فردای آن روز

- اجازه گرفتی؟ من اوکی شدما

-  منم لبخند پس یه پیگیری با چند تا آژانس میکنی؟

- آره خیالت راحت

 

دو سه روز بعدش با یه آژانس مسافرتی نزدیک سازمان قرارداد بسته شد. مدارک ارسال شد. ثبت نام کردیم. حتی هردومون پول برای ارز هم از خانواده قرض کردیم.خنثیالبته من کمی بیشتر سخت بود اما جور شد.

من و دوست عزیزم  عین دو تا دختر دسته گل ایرانی در 4 فروردین ساعت حدود 8 شب از فرودگاه امام به سمت پکن حرکت کردیم.

روز اول پنجم فروردین:

ساعت مچی روی دست ما 3 و خرده صبح رو نشون میداد. اما آفتاب زده بود. ساعت محلی از 7 صبح گذشته بود. به دختر کوچولویی که کنارم نشسته بود گفتم: تا حالا 3 صبح روشن دیده بودی؟ با خنده و تعجب گفت: نه

سرخوش و دلخوش رفتیم سمت گیت های بررسی ویزا و.... بعدش توی (free shop) شکلات ها و عطرها رو دیدیم و سر صبر سیم کارت خریدیم. همچین خیلی ریلکس و خونسرد. با مهناز و موژان و شوهرش که هم ویزایی بودیم دوست شدیم و میگشتیم.

من و دوستم تصمیم گرفتیم یک سیم کارت مشترک داشته باشیم و بیخود هزینه دو تا خط ندیدم. گوشی هامون رو هم از حالت پرواز خارج نکردیم. فرودگاه وای فای داشت اما کار نکرد و سرعت نداشت.

هر هر میخندیدیم. بعد رفتیم سر وقت چمدون ها که همه برداشته بودند جز ما!! دو تا چمدون واسه خودش میچرخید. سریع برداشتیم و حرکت کردیم. هی هم غر میزدیم واه واه چرا هچکس دنبال ما نیومده!!!!! دیدیم یک جمعیت 50 یا 60 نفره ایستاده و نشسته، منتظر ما هستن. کل تور جمع شده بودند.زبان

دو تا لیدر که هر دو هم کچل کرده بودند کاغذ به دست یه کمی اخمالو و منتظر ما. یکیشون از همون دور نظرم رو جلب کرد و گفتم کاش این لیدر ما باشهنیشخند. نزدیک که شدیم همونی که نظرم رو جلب کرده بود با قیافه خیلی خیلی خشک و جدیش اومد جلو و اسمهامون رو گفت. وقتی گفتیم بله. گفت این جمعیت رو می بینید؟ ما مات نگاه کردیم. ادامه داد: معطل شما بودن. کجا بودید؟

ترسیدیم استرس و گفتیم چمدونهامون نیومده بود!!!! نگفتیم داشتیم چرخ میزدیم

دوستم خیلی لجش اومد و گفت عجب لیدر بداخلاقی، کاش اون یکی مال ما بود. منم الکی اخم کردم و گفتم آرهچشم اما ته دلم خوشحال بودم.مژه

نمیدونستم راهنمای ما چطور آدمیه. ظاهر و حرکات و سکناتش که از تیپ آدمهایی بود که من خوشم میاد. و حسم میگفت اخلاقش هم همونطوره (که برخورد جدی و بداخلاق اولش بهم ثابت کرد درست فکر کردم).زبان

ساعت دیگه 12 ظهر بود. ما از ایران اومده ها خسته و خوابالو بودیم. 8 ساعت پرواز و بهم خوردن سیستم بدن. البته من حس میکردم سرحالم. سلام پکن. سلام خورشید شرق. سلام اینور دنیا بغل

توی اتوبوس هرچی سوال میکردیم راهنما میگفت فردا جواب میدمخنثی. دوستم خیلی حرص میخورد. میگفت این کلا هیچ سوال ما رو جواب نخواهد داد. گفتم عیب نداره خوبه که مارلون براندویی برای خودش و قاه قاه خندیدم. یه کمی هم شبیه کویین کاستنر هم بود. دوباره به خاطر دل دوستم اخم کردم و فحشش دادم که این دیگه کیه!!چشمک

خب برنامه تور ما از قبل توسط آژانس چیده شده بود و جدول زمانبندی داشت. یه نیمه روز و یک روز کامل هم وقت آزاد داشتیم که داداش دوستم برامون برنامه اضافه پیشنهاد داده بود که وقتمون هدر نشه. منم که عاشق اینم که سفرم پر از بازدید باشه و هیچ وقتش حروم نشه

لیدر جان گفت حالا که 2 ساعت مونده به تحویل اتاق هتل، واسه این که وقت حروم نشه بهتره بریم و به شهرک المپیک سر بزنیم. خیلی خوشم اومد. برای وقت ما ارزش قایل بود.

سازه فولادی آشیانه پرنده

تداعی کننده یک پرنده که اومده با شاخ و برگ لانه ساخته. یکی سازه فولادی محض! بدون به کار رفتن سیمان و بتن. پر هزینه تر از المپیک لندن و جام جهانی آفریقای جنوبی. لیدر جان تعریف کرد که سال 2003 که از این منطقه اتفاقی رد میشده بهش گفتن قراره اینجا المپیک برگزار کنیم. یک بیابان بوده و سال 2008 یعنی فقط بعد از 5 سال اون شهرک و اون سازه ساخته شد.

ظرفیتش هم 88888 (در چین عدد 8 رو دوست دارن. پلاک 25 هزار دلاری هست چون همش 8 هست) ساعت 8:08 صبح روز هشتم ماه هشتم افتتاح شد و چین هم قهرمان شد.

برج میلاد تقریبا 200 میلیارد تومن هزینه شد و این سازه 500 میلیون دلار هزینه برده است و کل اون مجموعه پارک المپیک 4 میلیارد دلار خرج کردن اما خیلی درآمدزایی نداشته براشون. بازدیدی اجمالی از بیرون داشتیم و عکاسی کردیم و به هتل برگشتیم. آشیانه پرنده جز 20 سازه سوپر مدرن دنیا هست.عینک

    

نمایی از گوشه از شهرک المپیک و آشیانه پرنده (سازه تمام فولاد)


محله و خیابان وانگ فوجینگ

ما میخواستیم بریم یه جایی دیگه اما لیدر جان پیشنهاد دادن که عصر به خیابان وانگ فوجینگ بریم. ما هم بچه های حرف گوش کن بودیم . بعد از کمی استراحت در هتل آماده شدیم و با تاکسی به این خیابون رفتیم. پکن شهر بزرگی بود. خب 19 برابر تهران هست.

خیابان وانگ فوجینگ یکی از دیدنی ترین مراکز خرید پکن است. در این خیابان خودرو تردد نمی کرد و خیلی زیبا و پر زرق و برق بود. فقط یک مرکز خرید تلقی نمیشد. یه جورایی منطقه گردشگری هم بود.

در اواسط خیابان کوچه ای بود که سنتی و قدیمی بود. دکورها و نورپردازی های جذاب و مجتمع های مدرن رستوران و بوفه های قدیمی و سنتی هم بود. قسمت غریب داستان و چیزی که تجربه جدید من بود دیدن بوفه های غذایی بود که سیخ های افراشته که بهش انواع عقرب و رتیل و جک و جونورهای عجیب غریب. استرسعقرب بیچاره دست و پاش تکون میخورد.نگران با دوستم کمی شوکه شدیم. عکس انداختیم و زود از اونجا دور شدیم. نمیشه عمومیت داد که کل غذای چینی ها اینه. اون محله مثل مثلا دل جیگری های ما بود. بالاخره هر جایی یه جوره. من از دیدن این پاچه های و کله های کز داده شده گوسفند هم فرار میکنم.

  

روی عکسها کلیک کنیداسترس

وجود چرخی هایی که دستفروش غذا بودن، جالب و زیاد بود. کمی بوی غذاهای عجیب، حال من رو بد کرد اما من اومده بودم تجربه کنم و ببینم. سرخوش با دوستم مشغول رفتن در فروشگاهای برند شدیم. لباس پرو میکردیم و میخندیدیم.

اینقدر چیزهای خوب و زرق و برقی بود که آدم دلش میخواست همش رو بخره. ما با یکی دو تا خرید کوچولو تصمیم گرفتیم برگردیم! ساعت 10 شب انگار دیگه هیچ خبری نبود. خیابان سوت و کور و خلوت و فقط چند تا توریست بودن. نتیجه این که با دوبرابر کرایه تاکسی برگشتیم (100 یوان) و فهمیدیم نباید تا دیروقت در خیابان بمونیمهیپنوتیزم. توی تاکسی هم هی ترانه میخوندیم و میخندیدیم. تا رسیدیم هتل شیک و قشنگمون (BEIJING KUNLUN HOTEL)

فردا باید ساعت 8:30 دقیقه صبحانه خورده منتظر لیدر جان عینک میشدیم. سرخوش و خندون . چرت و پرت گویان به خواب رفتیم. یک خواب راحت و شیرین

 

 

 

 

 

پی نوشت1: من خیلی اهل عکس انداختن از جاهایی دیدنی صرف عکاسی نیستم. تعداد عکسهایی که خودم توش نباشم خیلی کمه  نیشخند منم که در وبلاگ عکس شخصی نمیذارم. خلاصه ببخشید لبخند



تاريخ : جمعه ٢٠ فروردین ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

اردیبهشت 94 که با اون ماجراها رفتم دزفول و سفر به یادماندنی رو تجربه کردم تصمیم گرفتم که از آبشار شوی که فرصت نشده بود دیدن کنم و این تصمیم رو در قالب اجرای برای گروه عملی کردم. زنده باد

من و دزفول دوباره

این آبشار در رشته کوههای زاگرس از توابع دزفول واقع در استان خوزستان و با فاصله  اندکی از استان لرستان واقع شده، یکی از دلایلی که باعث شده آبشار شوی بکر و دست نخورده باقی بماند سختی مسیر آن است زیرا اولا تا نزدیکی محل هیچ راه ارتباط جاده ای وجود ندارد و ثانیا خود مسیر هم طولانی است و تنها باید پیاده پیموده شود.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

برنامه ریزی این سفر با توجه به سفر نوروز و کارهای مرتبط به اون و با توجه به شلوغی آخر سال و هزارتا کار و بار خیلی سخت بود و اذیتم کرد. اما سفر به بهترین شکل ممکن اجرا شد و توی ذهن همه همسفران و خودم باقی موند.

چهارشنبه شب از تهران حرکت کردیم و صبح زود روز پنجشنبه دزفول بودیم. محمد و اون یکی محمد (راهنمای برنامه) اومدن و به سمت روستای سرتنگ راه افتادیم. بین راه یک صبحانه مفصل خوردیم. دوست داشتم به عنوان سرپرست صبحانه را سرفرصت بخوریم و از طبیعت لذت ببریم. 

ساعت 12 به روستای سرتنگ رسیدیم از روستا حدود 2 ساعت پیاده روی به سمت آبشار  داشتیم، ساعت 13:30 به آبشار دوم و ساعت 13:45 به آبشار با عظمت شوی رسیدیم. سلام شوی... من اومدم و اینگونه روبروی تو ایستادم تا با خنکای ریز قطره هایی که به صورتم می پاشیدی مرا خوشامد گویی.

ناهار خوردیم. عکس انداختیم و به زور سعی می کردیم زیبایی های آبشار را در عکسها جا بدیم و ثبت کنیم اما انگار نمیشد.

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

در مسیر برگشت به روستا که قرار بود اونجا چادر بزنیم. همزمان با پیشنهاد یکی از دوستانم نظر من عوض شده بود که بهتره برگردیم دزفول. بچه ها هم استقبال کردن. فقط نگران جاده تنگ و خراب مسیر اونم در شب بودم که آقای میرزایی گفتن مشکلی نیست و لطف کردند و از ما دعوت کردند که شب را در باغ میوه بسیار زیبای ایشان که در نزدیکی دزفول بود بمانیم و ما با کمال میل پذیرفتیم.

خسته تر از اون بودیم که شام بپزیم. همی فلافل خوردیم و شب در باغ موندیم. و چه تصمیم درستی بود. حسابی خستگی درکردیم و خوب خوابیدیم. صبح هم که با 50 تا تخم مرغ و 4 کیلو گوجه که راننده مهربون زحمت کشیده بود و خریده بود املت درست کردیم که واقعا چسبید.

به سیاوش گفتم خیلی سال هست موتور سوار نشدم و دلم میخواد. قول داده بود تهران برگشتیم موتور سوار بشم. گوشه باغ یک موتور بدون کلاج بود گفت نیشخند گفت سوار میشی؟ گفتم آره زبان  خلاصه بهش اعتماد کردم و حسابی موتور سواری کردیم تا مینی بوس رسید و شهرگردی دزفول آغاز شد.

از پل قدیم دزفول که بزرگترین ،قدیمی ترین و پایدارترین پل قدیمی جهان است دیدن کردیم. خود به خود خاطرات اردیبهشت و زهرا همسفرم برام تداعی میشد. محمد آذرکیش که کنارمون بود و مهربونیش مثل اردیبهشت صمیمانه بود و لطفش به من زیاد. و بازم دل به دلم میاد و هرجور میخواستم کمک میکرد. سرپرست سرپرست گفتن بچه ها و سربه سر من گذاشتن هم که لطف سفر بود. هم حرص میخوردم هم میخندیدم. تیمی که اومده بود بهترین بود. بهترین ها

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

آسیاب ها رو دیدیم و بعد خانه تیزنو و حمام کرناسیان (موزه مردم شناسی) دزفول دیدن کردیم. یه بستنی خوشمزه گاومیش هم خوردیم و بالاخره به نقطه عطف اون رو یعنی کت رسیدیم. "کت" (kat) رو خیلی دوست داشتم در برنامه باشه. مخصوصا اینکه بچه ها کنار آبشار به خاطر سردی زیاد آب شنا نکرده بودن. محمد بازم لطف داشت و کلید کت رو گرفت و بچه ها حسابی حسابی آب بازی کردن. اینقدر بهم آب پاشیدیم و جیغ زدیم تا خسته شدیم. مریم جون هم که یه سوپ درست درمون بار گذاشته بود ( گاز و قابلمه از قبل هماهنگ کرده بودم) 

بعد جمع و جور کردیم و عصر به سمت تهران حرکت کردیم و صبح زود شنبه تهران بودیم. با بهترین خاطرات

 

AxGiG,عکس گیگ پایگاه آپلود عکس ویژه وبلاگنویسان

 

پی نوشت1: کت ها حفره های غار مانندی هستند که توسط انسان در دیواره های سنگی حاشیه رودخانه دز که از سنگ کانگرومرا تشکیل شده اند ، حفر شده و در طول مسیر رود به تعداد زیاد دیده می شوند. «دراسکایا» مشرق شناس روسی، کلمه کت را به کندن معنی کرده است. دیواره های کت ارتفاعی بین 2 تا 4 متر داشته و سقف آنها توسط سنگ های ریز و درشت تزئین یافته اند . 

مردم برای فرار از گرمای طاقت فرسای هوا در تابستان که درجه حرارت تا 50 می رسید و نیز استفاده از آب رودخانه و شنا کردن و لذت بردن از این محیط به این اتاقک ها و فضاهای خالی موجود در صخره های مجاور رودخانه پناه آورده و از آنها استفاده می کنند)

پی نوشت2:  خیلی ممنونم. از دوستان و تیم همراهم. از محمد عزیز دوست مهربونم. از آقای میرزایی که رگ و ریشه کورد داشت و اونهمه مهربونی و ذوق و آقای الله وردی راننده خوش اخلاق خوبمون

و مرسی خدا جونم. مرسی مرسی مرسی. دوستت دارم. شکرت که کمک کردی این برنامه رو به خوبی اجرا کنم



تاريخ : دوشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٥ | ٧:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

سلام دوستان خوبم

توی دنیایی که همه چی شبکه های اجتماعی و ارسال مطالب کپی در تلگرام و واتس آپ و.... شده، مطلب نوشتن توی وبلاگ مثل زندگی توی خونه زمینی با حوض آبی وسط حیاط هست.

انگار سنتی تره و دلنشین تر

سال نو همگی مبارک باشه. من به وجود تک تک همون اندک خوانندگان عزیزم افتخار میکنم. براتون بهترین ها رو آرزو دارم. ممنون از پیامهاتون چه عمومی ها چه خصوصی ها

وبلاگم مدتی خراب بود و باز نمیشد. خدا رو شکر مشکل مرتفع شد.

به من سر بزنید. دلگرم میشم به حضور شما



تاريخ : یکشنبه ۱٥ فروردین ۱۳٩٥ | ٦:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.