دیروز رفتیم. واقعا خیلی چیزی برای عرضه نبود. اما فضا قشنگ بود. بی نظم بود. طبیعیه. هم اولین سال برگزاری در این منطقه بود ( البته از این لحاظ که به ما نزدیک شده خیلی خوب بود) و کلا هم بالاخره ملت همون ملت هستن دیگه. 

ولی به من خوش گذشت. خیلی وقت بود با آبجی مریم بیرون نرفته بودم. بارون و طوفان هم پیش اومد. با باد شدید. هم ترسناک بود هم هیجان انگیز. البته من بارون رو دوست دارم اما همیشه از باد میترسیدم. کلی خیس شدیم و خندیدیم.

یاد بچگی هام افتادم که محرم ها به خاطر من میومد بیرون. من دوست داشتم هیات ها رو ببینم اما برای آبجی مریم جذابیت نداشت. اما هر جا میخواستم برم و دور بزنم صبورانه دنبالم میومد تا خسته بشم. 

دیروز هم اینجوری بود. با این فرق که اون عاشق کتاب هست. اما بازم به خاطر من جاهایی رو در نمایشگاه رفت که من میرفتم و دور میزدم. فقط یکبار گفت: قربونت برم اومدیم کتاب هم بخریم نه اینکه بین جمعیت هی اینور اونور بریمزبان

خیلی دوستش دارم. برام خیلی مهمه. برام خیلی ارزشمند هست. من هرچی که هستم از دعای مامان اینا و تربیت آبجی مریم هست. همیشه من رو در بین همسالان خودم متفاوت بار آورد و من متفاوت بزرگ شدم.

دقیقا دیروز انگار سالها پیش بود. همون حس کودکی رو داشتم. خیلی وقت بود به خاطر درگیری های شغلی با آبجی مریم بیرون نرفته بودم. چقدر لذتبخش بود.

آبجی مریم خانم عزیزم، من فقط آبجی کوچیکت از نظر سن و سال نیستم. من همیشه آبجی کوچیکه می مونم. ته تغاری ته تغاری، تا آخر عمر

 

 

پی نوشت: یه نیم ماجرای بامزه و آموزنده خیلی وقت بود دیگه از تاکسی های خط مترو شاهد استفاده نمیکردم. قبلا که مسیرم به خط یک میخورد مسافر دایم اون خط بودم. دیروز توی باد و سرما ایستاده بودیم. هیچ تاکسی هم نبود. صف طولانی و ما هم چون خیس شده بودیم احساس سرما میکردیم. غروب هم بود. یهو یه آقا با قد بلند و یه مشت ریش و چشمهای سبز از دور گفت: آهای مسافر قدیمی! بیا به خاطر شما با این ون صحبت کردم ببردتون. ماشین نیست. جاده بسته است. دیدم یکی از راننده های همون خط بود که رفته بود خط دیگه. سلام علیک و تشکر کردم. بازم گفت به خاطر شما که مسافرمون بودی. صد بار هم با همه گفت فقط به خاطر این خانم. وقتی سوار شدیم هم در ون رو بست و گفت: خداحافظ خانم

کلی با بچه ها خندیدیم. یادم افتاد من فقط همیشه سلام و میکردم و یک کلمه میگفتم خدا قوت! همین. من عادت ندارم با راننده ها حرف بزنم. و چقدر این یک کلمه معجزه میکنه.



تاريخ : شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

این روزا تا دلم میگیره آهنگ کوردی میشنوم. نتیجه: آروم میشم.

خسته که میشم رقص کوردی میبینم. نتیجه: خستگیم تموم میشه

تفریحم شده حفظ کردن شعر و آهنگ کوردی و خوندنشون!

گاهی هم کوردی رقصیدن! دیشب برای اولین بار خونه دوستم براشون کمی کوردی رقصیدم. جلوی دوستام هیچوقت روم نشده تکی برقصم. ادعایی توی بلد بودن ندارم اما کلی دوستام خوششون اومد.

چند وقت پیش شعره یه آهنگ کوردی رو خیلی خیلی خیلی همیشه دوستش داشتم و عاشقش بودم برای اولین بار حفظ کردم و خوندم. همراه خواننده منم خوندم. تکرار کلمات کوردی پشت سر هم یه حسی عجیب غریب بود. همراهش اشکهام میریخت و انگار همراه اشک نگرانیهام تموم میشدن

وقتی توی این محیط دست ساخته خودم قرار میگیرم انگار یه حریم امن دورم رو میگیره. یه آغوش. یه دست. یه پناه

من نمیدونستم که اینهمه کورد هستم. کورد بودم. تازگی فهمیدم. چقدر هم محکملبخند



تاريخ : پنجشنبه ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ۱:٠۸ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

 روز هشتم - پنجشنبه دوازدهم فروردین

 صبح بیشتر از همیشه خوابیدیم. انگار خستگی و دلتنگی کل هشت روز توی بدنم بود. چشم باز کردیم رفتیم برای صبحانه و بعد برگشتیم و شروع کردیم به جمع جور کردن وسایل.

دوستم با یک کوله کوچیک اومده بود ولی شش هفت تا کیسه خرید داشت. وسایل من در چمدونم جا شد. من تونستم کمکش کنم. سنگین هم بود اما چاره نبود.. مخصوصا میوه ها

همراه ملی به ایستگاه راه آهن رفتیم. حیف نشد مثل هتل کونلون، این هتل شرایتون رو بگردیم و زیر و رو کنیمنیشخند. توی ایستگاه راه آهن دوستم میخواست چمدون بخره اما خیلی گروون بود و پشیمون شد. فکری هم برای ناهار نکرده بودیم و خلاصه ساعت 2 ظهر بعد از خداحافظی با ملی مهربون، سوار قطار شدیم. گرسنه بودیم و این رو بگم که این گرسنگی تا 11 شب توی هواپیما کشیده شد. هیچ جا فرصت خرید یه غذا نکردیم!!

توی قطار خوابیدیم کمی. بازم همون قطار سریع. اما اینبار یک ساعت بیشتر طول کشید. همش نگران بودیم توی فرودگاه فرصت جا به جایی وسایل رو نداشته باشیم. دوستم یک ساک با خودش آورده بود و کلی از وسایلش در چمدون من بود و میخواست این وسایل جدید و قبلی رو در ساک بریزه اما نگران وقت بودیم.

از قطار پیاده شدیم و با راهنمایی لیدر اون یکی گروه به سمت بیرون رفتیم. یکدفعه چشممون به جمال لیدر جان روشن شد. فکر میکردیم در فرودگاه ببینیمش که ویزاهامون رو بده اما لطف کرده بود و ایستگاه راه آهن اومده بودلبخند. فکر نمیکردم دلم براش تنگ شده باشه. بقیه هم همینطور دلتنگ بودن. خودش هم حال من و دوستم رو پرسید و گفت که دلش تنگ شده بودااااا قلب

بهش گفتم گروه جدید رو بیشتر از ما دوست نداشته باشیاااا! گفت نه بابااااا شماها خیلی خوب بودید و کمی نمک و شوخی در مورد گروه جدید گفت و گفت کارم زاره با اینا. خندیدیم. شاید این رو دقیقا هفته پیش در مورد ما به گروه قبلی گفته بود.

توی اتوبوس و در مسیر فرودگاه لیدر برامون حرف زد. ما ساکت و دلتنگ بودیم. خودش هم. دکتر خوش صدای خوش ذوق هم کمی آواز غمگین خوند که مطمئنم همگی بغض کردیمنگران. لیدر برامون یک آرزوی قشنگ کرد: اینکه الهی پولهاتون برای مسافرتهای شاد و زیبا خرج بشه.

دلتنگ خونه/ دلتنگ خانواده/ دلتنگ برگشت به دنیای عادی کار/ دلتنگ تموم شدن مسافرت/ دلتنگ لیدر/ دلتنگ خاطرات زیبا همگی رو ساکت کرده بود. لیدر گفت چون تعدادمون زیاد هست (بچه های فقط تور پکن هم اضافه شدن مجدد) و فرصت خداحافظی تک تک نیست همونجا توی اتوبوس همه ما رو به خدا سپرد

توی فرودگاه تا جایی که دیگه ممنوع بود همراه ما بود. هر دوشون انگار داشتن عزیزانشون رو بدرقه میکردن. هر دو خیلی مهربون و دوست داشتنی بودن. من و دوستم آخرین نفر بودیم. چون داشتیم گوشه فرودگاه وسیله جا به جا میکردیم. خلاصه چمدونها عالی چیده شد. کمی زنجبیل و عرق نعنا و آجیل داشتم که توی یه پاکت خوشگل گذاشتم و بدو بدو رفتم پیش لیدر جان. خوشحال شد و گفت چیزهایی که اینجا پیدا نمیشه. معده ام درد میکرد کاش چیز دیگه آرزو میکردم. لبخند زدم

خداحافظی کردیم و رفتیم. من رو صدا زد خانم رویا، خانم رویا برگشتم بدو بدو پیشش. یک چمدون جا مونده بود! چمدون بزرگ. خندیدیم و گفتم من اینو میبرم و اگر صاحبش پیدا نشد. لیدر جان گفت مال خودت. ( همون موقع دیدم یکی هم سفرها هراسان داره دنبال چیزی میکرده.  بهش گفتم چمدون شماست؟ گفت فکر کردم خانمم برده. گفتم بس که خرید کردید ماشالا ) بازم خندیدیم و دوباره خداحافظی کردیم. خوب که ما دور شدیم نگاه کردم دیدم هر دو رفتن. لیدر جان رفت تا فردا صبح شروع کنه خاطرات زیبا برای گروه جدید خلق کنه

توی هواپیما همگی جدا از هم افتادیمناراحت. اما شب هم بود. باید میخوابیدیم. 8 ساعت پرواز برگشت طولانی بود. دیگه دلم میخواست خونه باشم.

آهنگ کوردی مورد علاقه ام که در طول سفر هرشب بارها قبل از خواب میشنیدم رو گوش کردم. بارها از اول. یاد عزیزی میوفتادم که وقتی که این آهنگ رو میشنیدیم یه جاهایی از آهنگ رو همراه خواننده زمزمه میکرد و میخوند و من خیلی خوشم میومد. آهنگ خیلی قشنگیه. خیلی دوستش دارم. از چند سال پیش این آهنگ رو دوست داشتم

پرواز به وقت تهران ساعت 4 صبح نشست. توی فرودگاه امام بعد از گرفتن چمدون ها و خداحافظی با همسفران و دوستان جدید که یکی دوتاشون هنوز دوست موندیم، بیرون رفتم. تنها. ساعت 5 صبح بود. انصاری (راننده من) مثل همیشه گیج بازی دراورد و گم شده بود. تهران سرد و بارونی بود. احساس کردم یه سرمای خیلی شدید زیر پوستم رفت. و البته این باعث شد یک هفته مریض بشم و روز 14 هم نتونم برم سرکار.

رسیدم خونه. خونه. بغل آبجی ها و مامان جونم. دلم براشون پر میزد. ذوق زده از یک سفر بینظیر. به آبجی مریم گفتم دعات قبل از رفتن گرفت برام. اینکه گفتی: الهی این سفر بهترین سفرت بشه تا به الان. آبجی خندید گفت: هر سفری که بری همین رو برات دعا میکنم. اینکه همش بهتر و بهتر و بهترین تا اون موقع باشه.

سیزده بدر بود و خاله اینا خونه ما بودن و خواب. توی آشپزخونه نشستم و ماجرا و داستان تعریف میکردم. طفلی ها خوابشون هم میومد اما من بدنم تنظیم چین بود و سرحال. بعد رفتیم خوابیدیم. ساعت نزدیک 9 صبح بود

تمام



تاريخ : دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

روز هفتم - چهارشنبه یازدهم فروردین

 

سفر یک روزه به شهر هانجو

اینجا رو خیلی دوست داشتم. بهترین بود. یک تجربه کاملا متفاوت بود. واقعا ترتیب بازدیدها از روز اول سفر تا روز آخر روبه بهتر شدن بود. صبحانه رو خوردیم و عکس ویژه هم انداختیم و حرکت کردیم. صبحانه های شرایتون واقعا به من میچسبید و خوشمزه بود.زبان

 

روز مادر و زن هم بود. زنگ زدیم به مامان ها تبریک گفتیم. من توی جمع مطرح کردم. لیدر جان هم به ما خانمها تبریک گفت. البته بگم یادم بودااااااااااا اما آبجی مریم پیامک داد جهت یادآوری چشمک

هانجو بهتر از شانگهای و شانگهای بهتر از پکن. هر کدوم جذابیت خودش رو داشت اما هانجو واقعا جای کم نظیری بود.

این برنامه جز تور نبود و براش 100 دلار دادیم که بریم. از 10 سال پیش هم همین قیمتش بوده! لیدر جان قرار بود که ما رو ببره هانجو و عصر ما رو تنها بذاره ناراحت و به "ملی" بسپره و شب با پرواز بره پکن تا مثل هفته پیش ما، از تور جدید استقبال کنه و عصرش ما رو از فرودگاه بدرقه کنه. آخیش داشت سفر تموم میشد.افسوس

طبق معمول توی راه لیدر جان مشغول زیاد کردن اطلاعات عمومی ما شد. مسیر طولانی بود. برامون از سوتی های ایرانی ها میگفت و جوکهای مختلف و خاطرات زیبا هم گفت. کلی خندیدیم.

هانجو

معروف به شهر ماه عسل پولدارهای چین. در دریاچه اش نه اجازه کشتی و قایق با سوخت فسیلی داده شده نه ماهیگیری و نه شنا. بکر و زیبا نگهش داشتن. چشم نوازی اون دریاچه واقعا خاص بود. حس بی نظیری داشت. آرامش کنار دریاچه بی نهایت زیاد بود. این رو من میگم که طبیعت بکر زیاد رفتم.

  

سمبل شهر هانجو دریاچه اش هست که پشت پول یک یوانی تصویرش هست. کلمه هانجو به معنی "شهر قایق" . انصافا تمییز نگهش داشته بودن و اونجا هیچ ویلا سازی نمیشد، تازه اتوبوس هاش هم با باتری کار میکرد که آلودگی اینجاد نکنه. چند ماه آینده هم همین شهر میزبان گروهی G20 خواهد بود و همه شهر داشت آماده میشد و خیلی از ساختمون ها داربست بندی بود. لیدر میگفت هانجویی ها شبیه سیا ساکتی رانندگی میکنن خنده راست میگفت

  

پکن خب پایتخت هست. شانگهای که هیچوقت پایتخت نبوده. اما هانجو 1200 سال پیش پایتخت کل چین بوده. راستی اونجا قبر 4 بازرگان ایرانی که در زمان حمله مغول برنگشتن ایران و دولت وقت چین بهشون میگه میتونید برگردید کشور خودتون اما اونا می مونن و از مردم چین دفاع میکنن کشته و شهید میشن و بارگاه کوچیکی داشتن و برای مردم محترم هستن. پارچه سبز هم روشون بود. قلب

اون زمانی که هانجو پایتخت بوده خیلی کمتر جنگ بوده و امپراطوریش بیشتر به شعر و ادبیات و رقص و آرامش بها میداده.

هانجو مرکز استان جوجیان هست که این استان 45 میلیون جمعیت داره ( عددها رو تعجب). به چند دلیل غنی هست. در ایران هم استان پولدار و محروم داریم. در این چین استان تبت از استانهای محروم هست. یه بخش کوچیک گردشگری داره و بقیه اش سنگ و کوه و... هست. لیدر میگفت اونجا آب نیست! ممکنه یک شخص دو ماه یا سه ماه حمام هم نتونه بره! تعجب میتونید تصور کنید؟؟؟ برای همین خیلی عود سوزونده میشه. یکی دیگه از استان های فقیر شین جان هست که استان مسلمان نشین هست و باوجود اینکه نعمت زیاد داره مثل سنگ یشم و... اما محروم هست. مرکز استانش خوبه و پیشرفته اما بقیه استان فقیر هست.

شهر پولدار در چین اولی هنگ کنگ هست و دومی شانگهای اما یکی از استان پولدار چین استان گوانگ دونگ که مرکزش گوانگجو هست. شهری که که 60 سال پیش با 5 تا دونه غرفه نمایشگاه شروع کرد و الان سالی دو بار نمایشگاه برگزار میکنه که عمومی هست و هر صنعتی بگی هست و شرکت میکنند. یه چیزی حدود 5 برابر استادیوم آزادی فضا هست و غرفه غرفه هست. جمعیت استان هم 85 میلیون نفر هست و کشتیرانی داره و سرسبز و بارونی هست. میگن از هر 10 تا کشتی که در چین میبینی نه تاش داره جنس میبره و یکیش جنس میاره! سال گذشته 1400میلیارد دلار درآمد ارزی چین بوده!!! دنیا رو گرفتن دیگه.

   

استان بعدی همین استانی بود که شهر هانجو مرکز اون بود. اینجا سرزمین مادر چای سبز هست. دخترهای هانجو خیلی قشنگ هستن و با جاهای دیگه فرق دارن و اندام کشیده و زیبایی دارن که به خاطر همین چای سبز هست. البته خدایی نکرده لیدر جان ندیده هاچشمک. سرش همیشه پایینه. بقیه بهش گفتن. به علت مزارع بزرگ چای سبز و صنعتی بودن استان باعث شده این شهر ثروتمند بشه و البته بزرگترین بخش این ثروت برای مساله توریسم هست. میگن تا 9 سال آینده پردرآمدترین صنعت دنیا تورزیم خواهد شد. خیلی از کشورها دارن سرمایه گذاری آنچنانی میکنن. متاسفانه ایران رتبه اول در توریست خروجی داره! و رتبه های آخر در توریست ورودی داریم. یعنی هیچکس نمیاد ایران رو ببینه ولی از ایران زیاد میرن اینور اونور. خلاصه ماشالا به رتبه ها

لیدرجان گفت از همکارهاش در ترکیه گفتن که بعد از این بمب گذاری ها هتلهایی که شبی 800 دلار هم جا نمیداد و مخیله ایرانی ها هم نمی گنجید برن اونجا الان زده شبی 50 دلار و 30 دلار که فقط پول آب و برق دربیاد. همه دنیا دیگه نمیرن ترکیه و البته به غیر از ایرانی های عجیب غریبابله

رسیدیم به دریاچه زیبا، آرام و دوست داشتنی، واقعا اینجا برای عاشق شدن ایده آل بود. اوه اینجا یک عکس با لیدر جان انداختم عالیییییییییییی شده. نیشخندنیشخند

یک داستان قدیمی و معروف برای هانجو هست که همیشه کنار دریاچه عاشق میشن. دختری که با چتر در باران قدم میزنه و روی پل راه میره. پسری رو میبینه و ناگهان جرقه عشق در دل هر دو زده میشه و عاشق میشن. هرجایی در  داستانهای چینی پل و دریاچه بود اشاره به داستان این شهر هست.

   

من و دوستم گفتیم حتما چتر میخریم و میریم کنار دریاچه یهویی به یکی برخورد کنیم. لیدر جان شنید و ادامه داستان رو گفت که درسته این عشق واقعی هست اما باید عاشق و معشوق در هانجو بمونن و ترکش نکنن وگرنه جدا میشن. ما گفتیم خب می مونیمنیشخند. لیدر گفت: ویزاتون گروهیه!زبان کلی خندیدیم. در نمایشی که شب دیدیم دقیقا این عاشقی و تصمیم به رفتن و جدایی به نمایش دراومده بود.

توی قایقی زیبا نشستیم. قایقی که فقط خود گروه ما بود. قایق سبک چینی. همه جلوی قایق جمع بودن. من و دوستم به راهروی پهلوی قایق اومدیم و نشستیم روی زمین. پامون هم آویزون بیرون از قایق. سکوت بود و زیبایی... قابل وصف نیست. اصلا

  

بعد از قایق سواری کمی محوطه رو گشتیم و رفتیم برای ناهار و یک خیابون برای وقت خرید. دلم میخواست یک معبد رو برم ببینم اما گروه خرید رو ترجیح دادن. لیدر هم که باید میرفت فرودگاه و ما رو سپرد به همکارش و ملی جان.

یک خیابان بزرگی بود. از اون مدل آویزون بشی و بحث کنی هم نبود. یک سمت تمامش برندهای خارجی و سمت دیگه تمامش برندهای خوب چینی. اینجا هم به من و دوستم کلی خوش گذشت. دعوامون هم میشد و با خنده تموم میشد. کادری که من میخواستم توی عکس نمیگرفت. بعد میگفت من حرفه ای هستم و خلاصه میزدیم زیر خنده. کمی بارون هم گرفت و هوا هی سرد شد.

   

بعد از اون تازه بی نظیرترین بخش اون روز شروع شد. جایی که اگر بهم بگن توی این 8 روز مجبوری یک جا رو انتخاب کنی میگم این دهکده و این نمایش. رفتن به دهکده ای به اسم سونگ که تاریخ هانجو رو میگه که 1200 سال پیش پایتخت بوده. یک سالن 8هزار نفری داره که یک نمایش تحت عنوان "رقص امپراطور" بود.

گردش در دهکده سونگ

اینو اولش بگم که اینجا خیلییییی عکسهای توپ دارم. دلم نمیومد از محیط عکس بگیرم. جا نداشت دوربین واسه همین توی همش خودمون هستیم. نیشخند واسه همین برعکس اینکه اینجا از همه جا زیباتر بود من کمتر میتونم براتون عکس بذارم. ببخشید دیگه

چندین خیابون بود که تمامش این دست و اون دست غرفه مانند بود با محصولات فرهنگی و بومی این دهکده قدیمی. نمایش های خیابونی آداب و رسومش. معبد بودا. غرفه های غذا و شیرینی که همونجا پختش هم میدیدیم. غرفه های موسیقی که اجرای زنده داشت. تمام آدمهای اونجا از مسوولین جلوی در تا فروشنده ها و نوازنده ها با لباس محلی بودن. انگار در هانجوی 1200 سال پیش بودی. حتی توالت هاش در چوبی داشت و روشویی از جنس چینی!

   

 رفتیم کنار معبد. اومدم سه تا شمع از این آقای معبد بخرم که کمک بشه. مجبور شدم کل مراسم بودا رو اجرا کنم ( فیلمش موجوده) دوستم میگفت خاک تو سرت ایمانت هم دادی رفت. گفتم نه، اینجوری نیست و خندیدم. من تمام ادیان و اندیشه های نیکو رو قبول دارم و هیچکدوم رو رد نمیکنم. با هیچ آیین و هیچ قومیت و ملیتی مشکل ندارم. نه در شعار در عمل اینطورم. اما خب خودم قومیت و دینی دارم که بهش معتقدم

گردش خیلی مزه داد و کلی عکس انداختیم و خوش گذروندیم. شیرینی خریدیم و خوردیم. موسیقی زنده گوش دادیم. نورپردازی ها بی نظیر بود. تمام سقف کوچه ها فانوس های خاص چینی بود. همه جا پر زرق و برق بود.

  

 من در حال تعظیم در معبد نیشخند  و کوچه هاب فانوس بندی شده

ساعت 19:30 دقیقه رفتیم توی سالن برای دیدن نمایش. لیدر جان قبلا کمی توضیح داده بود که چی به چیه. جامون برخلاف دو نمایش دیگه اصلا خوب نبود. دلم سوخید. نمایش شش پرده داشت. قسمت اول دین و آیین بودا بود. موسیقی و صحنه ها که عالی و مرتبط به حرکات و نمایش. قسمت دوم تولد امپراطور بود که نشسته بود با ملکه اون بالا و مثلا از همه جای چین و استانهاش برای اهدای هدیه میومدن و براش میرقصیدن. مثلا کره ای ها، یک گروه زن خوش لباس کره ای که رقص فلکلور کره ای اجرا کردن. در رقصشون با طبل میرقصیدن که بر روی طبل با میله میکوبیدن. زیبا بود. مثلا قسمت مسلمانها تقریبا لباس و حال و هوای بغداد و عربی داشت. به قول لیدر که خودش خبر نداره اما بهش گفتن کلا 18 سانت پارچه لباس رقصنده ها بود. اینم خیلی زیبا بود. کلا رقص ها عالی و البته همه نمایش خیلییییییییییییی زیبا بود. گروه رقصنده ها از بین و کنار ما رد شدن و به صحنه رفتن. اونهمه رنگ و برق و زیبایی. واقعا واقعا خوشگل بودن دخترهاش

 

 

قسمت سوم حمله مغولها به روستا و چین بود و اینکه چطور میشه دیوار چین ساخته میشه و داستان سرباز معروفی که جون خودش رو به خطر میندازه و یک نوزاد رو به آغوش مادرش برمیگردونه. خیلی هم عاطفی و زیبا بود. چیز جالبی که این قسمت داشت آوردن توپ واقعی جنگی وسط سن و شلیک و صدای مهیب اون بود که زهله همگی آب شد.

قسمت چهارم مزارع کاشت چای سبز بود. کلی دختر خوشگل روستایی شعر شاد میخوندن و با سبد چای میچیدن و میرقصیدن. عده ای از همین دخترها هم شروع کردن به پذیرایی چای در قسمتی از سالن. صحنه و شعر و لباسها خیلی شاد بود و خوش رنگ و آب

 قسمت پنجم همون داستان معروف عشقی بود. بارون و آبی که شرشر در صحنه می بارید و نم آبی که از سقف برای چند ثانیه روی سر ما پاشیده شد. خیلی زیبا بود. پل وسط صحنه و عاشق شدن دختر و پسر و ناگهان جدایی، رعد و برق و خراب شدن همه چی.

 و قسمت ششم که هانجوی مدرن بود.

ساعت 10 گذشته بود که نمایش تموم شد. سرد شده بود بیرون و تاریک. همه غرفه ها هم بسته بود. به سمت اتوبوس رفتیم و به شانگهای برگشتیم. خسته شده بودیم اما فردا صبح هیچ کاری نداشتیم جز اینکه 12 ظهر اتاق ها رو تحویل بدیم و آماده بشیم برای بازگشت به پکن و فرودگاه و برگشت.

لیدر جان نبود و همگی احساس یتیمها داشتیم. اما بیشتر مسیر از خستگی خواب بودیم. روز خسته کننده ای بود اما نه اینکه باعث بشه من و دوستم چای نخوریم و نخندیم و چرت و پرت نگیم. قول دادیم تا هر وقت دلمون خواست بخوابیم. خوابیدم... آرام و شاد



تاريخ : دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()

اول نوشت: از دوستان صمیمی کسی عکس بیشتر خواست میفرستم. فیلم هم خواست میفرستم. برای دیدن عکسها در سایز واقعی روشون کلیک کنید.لبخند

 

روز ششم – سه شنبه دهم فروردین:

 خوشبختانه صبح لازم نبود خیلی زود بیدار بشیم. قرار 8 و نیم بود. دیگه کمی دلتنگ بودیم و چقدر خوب بود این تنوع اومدن به شهر دیگه. اونایی که فقط پکن بودن چطوری تحمل میکردن؟ رستوران صبحانه هتل شرایتون خیلیییی باحال بود. گرد بود و دورتادورش باغ و آب و آبشار و طبیعت بود. صبحانه اش هم خیلی خوشمزه تر بود. میدونستیم یک روز پر برنامه داریم. 

 

 طبق معمول در مسیر هم از اطلاعات و صحبتهای لیدر جان استفاده میکردیم. هیچ میدونستید اولین هتل 5ستاره آسیا در شانگهای هست؟ میدونستید چینی ها 70 درصد روستانشین و کشاورز هستن و فقط 30درصد از اونا شهرنشین هستن؟ اونوقت کشور ما هرچی زمین کشاورزی هست رو دارن تبدیل میکنن به ویلا و خونه و میان شهرنشین میشن. چی بگم؟

بازم از زیر تونل که بخشیش زیر رودخانه بود عبور کردیم. تا به بخش شانگهای جدید برسیم. باز هم ساختمهای بلند رو دیدیم. ساختمان های بالای 400 متر. برج شانگهای 620 متری که بعد از برج خلیفه دبی بلندترین هست. میگن کف شیشه ای داره و بازدید عموم نداره و میگن روش که راه میری ترک میخوره! و صدا هم میده.

  نمایی از برج شانگهای و برج های معروف شهر

 

برج مروارید

برج مرواردید. کف شیشه ای و اولی در آسیا 468 متر داره. 40 متر از میلاد بلندتر هست و سومی در جهان. آسانسورش هر 10 طبقه رو یک ثانیه میرفت! همراه لیدر رفتیم تا به طبقه بالا و کف شیشه ای برج رسیدیم. خیلی خوب بود. تمام شانگهای تقریبا زیرپات بود. خیابونا کوچیک بودن. رودخانه و ساختمانهای بلند دیده میشدن. با دوستم کلی عکس انداختیم. و با هم قدم زدیم و از زیر کف شیشه ای هیجان دیدن شهر رو تجربه کردیم. و شانس خوب ما که مطمئنم به خاطر دعای مامان جونم هست هوا بسیااااااااااار صاف و تمییز و خوب بود و حسابی دید داشتیم. لیدر جان گفت گاهی از بالا هیچی دیده نمیشه.

   

 برج مروارید. شهر شانگهای زیر پای من و دوستم. نگاه به برج های بلند

 بعد که برگشتیم پایین نزدیک یک ساعتی هم مشغول موزه مردم شناسی شدیم. تاریخ شانگهای. جالب بود و نورپردازی و ماکت ها فوق العاده بودن. ماکت هایی از بافت قدیم شهر. شغل ها و حرفه ها. بسیار جامع و دیدنی بود. با اینکه من از موزه خیلی خوشم نمیاد. البته همیشه موزه مردم شناسی شهرها رو لذت میبرم و این هم واقعا جذاب بود. خیلی زیاد و اصلا زمان یک ساعت رو نفهمیدیم چطور گذشت.

   

 

چند تا نمونه از ماکت های زیبای موزه مردم شناسی

 

کارخانه ابریشم

وقتی لیدر گفت کسانی که فقط تور پکن هستن رو میخواد ببره کارخانه ابریشم من حسودیم شد. بعد دیدم ما این بازدید رو در شانگهای داریم. استفاده از ابریشم در دو بخش بود. بخش اول که همون داستان کرم ابریشم و گرفتن نخ از پیله و تهیه نخ و بعد تولید کالاهایی مثل شال و روسری و لباس و غیره از ابریشم. پیله ها رو قبل از پروانه شدن در آبجوش میندازن و بعد یه فرچه مانند رو میچرخونن و سر چند تا نخ بالا میاد و باهم تنیده میشه تا بشه یک نخ ( مثلا 8 یا 9 تا نخ باهم). یک پیله رو سر نخش رو بگیری و بکشی میگن 3000 متر نخ هست! از ابتدا تا پوسته اش سه هزارتا داره. این که میگن فلان لباس یا روسری ابریشم هست یه جورایی کلک هست و حتما ترکیب داره چون یک لباس معمولی حدود 3هزار تا پیله لازم داره. تا اینجا که برای همه ما آشناست و در ایران هم داریم.

  

 پیله و نخ های ابریشم - قالبهایی که در مورش در قسمت پایین خواهم گفت

بخش دوم که خیلی جالب بود استفاده از پیله ها بود. و ما ندیده بودیم. با این پیله های کوچولو پتو درست میکنن!!!! . این مرحله من فیلم گرفتم اما براتون کمی توضیح میدم. پیله رو در آب از هم باز میکنن. کرم توی اون رو بیرون میارن. شبیه یک پارچه سفید به اندازه گردی کف دست فرض کنید. این رو کش میدن و تارهای پیله از هم باز میشه و میشکن سر یک قالب. دو بار این کار رو انجام میدن. بعدش این دو لایه رو باز برمیدارن و میکشن سر یک قالب بزرگتر. و بازم کش میاد و بزرگ میشه. این کار رو ده بار انجام میدن. یعنی میشه 10 تا از اون دوتایی ها. بعد میذارن خشک میشه. اینی که میگم بزرگتر حدود گردی یک دایره با قطر 30 سانت در نظر بگیرید. بعد که خشک شد. چهار تا خانم چهار طرف این رو میگیرن و همزمان بدون اینکه پاره بشه میکشن تا به گستردگی یه لحاف بشه! و اینقدر این کار رو میکنن تا یک قطر مناسب به دست بیاد. تصور کنید چند لایه لازمه. و بعد ملحفه میکنن و میشه لحاف. سبک . گرم. عالی. تمام لحفهای هتل های ما از این نوع بود. توی فروشگاهش لحافها با سایزهای مختلف و وزن های مختلف بستگی به مناطق سرد برای فروش وجود داشت.

 عکسهای از رییس جمهورهای مختلف از جمله پوتین و بوش و... اونجا بود که همگی یک لباس خاص از جنس ابریشم خالص خالص به تن داشتن و با رییس جمهور چین عکس انداختن. واسه وقتی که از اینجا بازدید داشتن. سالی که میزبان دختر شایسته هم بوده عکسهایی از ملکه زیبایی به در دیوار بود.

فروشگاه لباس و روسری هم دیدیم و کمی عکس انداختیم و رفتیم بیرون. خیلی از اینجا خوشم اومد. جالب و خاص بود.

 

باغ یو

باغ بسیار بسیار زیبا. یعنی خیلی زیبا. نمیدونم چطوری در موردش بنویسم. محله شلوغ و پیچ در پیچ بود. و این باغ 400 سال قدمت داره. قدیمی ترین جای شانگهای اینجاست. پدر در شهر نانجینگ هست و امپراطور هست. پسر در هانجو هست. پسره براش این باغ رو ساخته و میگه بیا برات باغ ساختم. اما بین راه میمیره و به باغ نمیرسه. و اسمش میشه باغ یو.

  

پر از درخت بونسایی (درخت کوچکی که ممکنه 150 ساله باشه) و درختهای ماگنولیا و یک درخت هست که در دانشگاه تهران ازش هست و خاصیت ضد سرطانی و آلزایمر داره. اسمش هست "جینگوبیوبا" و این درخت رو دیدیم. با 400 سال عمر! همزمان با ساخت اینجا. نمونه یک باغ چینی. یه قسمتی پر از ماهی بود. لیدر جان همیشه براشون غذا خریده بود و به ما داد که براشون بریزیم.  از دری وارد شدیم و از در دیگه وسط بازارچه محلی خارج شدیم. توی این باغ خیلی کیف کردم. در ضمن یک عکس سه نفره هم با لیدر جان در باغ انداختیم. بعله مژه

   

 

بازارچه محلی

یک منطقه چینی محض. معماری کاملا چینی. جالبه در کشورهای دیگه "محله چینی ها" داریم که معنی خودش رو داره. در خود شانگهای محله ای هست به اسم (محله چینی ها / china town) که همین منطقه بود. یعنی دست نخورده و چینی ناب ناب. کمی دور زدیم و خرید کوچولویی کردیم.

   

 ناهار هم که قرارمون جلو در یک مک دونالد بود. قبلش من و دوستم خسته لب یک دیوار کوتاه نشستیم. من با لباس سیاه سفید و روسری گره شده به پشت گردن شبیه یک دختر عجیب مسلمان بودم. دوستم با موهای فرفری رنگ شده و چشمهای رنگی (لنز بودا) . هر دو میخندیدم و صحبت میکردیم. بعد دیدیم حدود بدون اغراق 9 یا 10 نفر از ما اجازه گرفتن که ازمون عکس بگیرن! دوربین های حرفه ای هم داشتن. با موبایلشون هم عکس انداختن. کنارمون هم می ایستادن و عکس. سوژه عکاسی شدیم. پشت سرمون هم دریاچه و باغ زیبای یو بود. منظره عالی. حتی پیشنهاد دادن که سرهامون هم بهم بچسبونیم و ما هم با نیش باز این کار رو کردیم. اشاره ای هم به درشتی چشمهای ما کردن و یه چیزایی چینی هم گفتن. انگلیسی نمیدونستن. با دوستم بعدش کلی خندیدم.

  این که با ایرانی ها یا ما عکس بگیرن چیز غیرمعمولی نبود. هم تکرار شده بود هم دیده بودم که با بقیه هم میگیرن. اما یک دفعه اینهمه عکاس حرفه ای با دوربین های بزرگ جالب بود که همگی همزمان از ما عکس میگرفتن

   

اینا دارن از ما عکس میگیرن قهقهه

خیابان نانجینگ لو

اولین خیابونی که تیر چراغ برق در چین داشته. سازنده این خیابون یک یهودی بوده. یهودی که فقط دربون هتل بوده. با یک زن چینی نه چندان خوشنام معروفه عروسی میکنه. با کمک پول اون مغازه رو میخره. از سرمایه اون استفاده میکنه. مغازه رو میفروشه و از انگلیسی ها الوار میخره و کف اینجا رو چوبی میکنه. این شهرت در همه شانگهای میپیچه و هجوم مردم و مرکز خرید شدن و رونق مغازه هاش. بعد چراغ برق میزنه و کل مغازه ها رو هم میخره و اولیت هتل پنج ستاره آسیا که در شانگهای هم هست رو میخره! داستان برای 90 سال پیش هست. و بعد میلیادر شده بوده و میرسه به ورثه ها و... این یهودی در رونق این خیابون نقش داشته.متفکرمتفکر

  

خیابون خیلی شیک و زیبایی بود. همه ملت که میرفتن سمت مغازه های برند. اما من و دوستم دنبال میوه فروشی بودیم چون میخواستیم میوه های خاص استوایی بخریم. موفق هم شدیم و با باری از میوه کل خیابون رو گشتیم. توی مغازه میوه فروشی این میوه های عجیب غریب رو راحت میدادن تست کنیم. اما مثلا گیلاس رو یه دونه به یه نفرمون داد! گفت ببخشید این میوه گرونی هست! اینقدر ذوق میوه های جدید میکردیم دیگه داشتن سیب و پرتقال و هندونه هم به ما معرفی میکردن. دوستم هم ریلکس و کش دار گفت. اینا تو کشور ما زیاده و میدونیم چیه از خود راضیزبان

حاصل من از خیابان معروف نانجینگ خرید یک بلوز بسیار شیک برند بود. دنبال برند نبودم چون میدونستم این جا گروون بیخودی هست اما این بلوز به یک دامنی میخورد که آبجیم از فروشگاه آمریکایی لبنان خریده بود برام و بلوز نداشت! و در شان اون دامن خاص بود. همین جا از دوست عزیزم تشکر میکنم که چشمش به این بلوز خورد و پیشنهادش رو داد. فداااااششششششبغلماچبغل

خیلی خوش گذشت. مغازه های شیک و خنده های از ته دل من و دوستم. همراه با شیطنت ها و چرت و پرت گویی. یه اتوبوس واگنی هم بود که سوار شدیم و کل خیابون رو دیدیم. از توی اتوبوس هم هی میگفتیم وای برگشتنی بریم این مغازه رو ببینیم. وای فانوس نخریدیم. وای اینو نخریدیم. وای اونو نخریدیم.نیشخندنیشخند

  دماسنج محل قرار. دقت کنید هوا عالیههههه 

قرارمون زیر دماسنج بزرگی روی یک ساختمان بزرگ بود. به موقع رسیدیم و طبق معمول لیدر جان ایستاده بود. کمی از میوه ها تعارف کردم و پز دادم که بالاخره خریدیم. گفت خراب میشه هاااا منم لجبازانه میگفتم نههههههههه خراب نمیشهههههههههه.قهر اونم میخندید

 

میوه های خوشمزه استوایی 

کشتی

به خاطر اینکه حجم بالایی از نور مصرف میشه ساعت 10 خاموش میشد. چند تا گشت رو رد کردیم تا به کشتی رسیدیم. یک عالمه جمعیت. هر سه طبقه پر بود. کناره ها پر شده بود و من و دوستم وسط عرشه بودیم و غصه میخوردیم ناراحت که توی این تاریکی چطوری عکس بگیریم؟سوال. بعد گفتیم از زیبایی منظره لذت میبریم. نورپردازی های ساختمون ها و برج ها که بی نظیر بود. عالی و شیک و مدرن. بعدش دوگوله من کار کرد یول و خلاصه من با موبایل خودم نور مینداختم توی صورتهامون و دوستم عکس میگرفت.نیشخند هم سلفی و هم تکی ها عالی شد. آخراش هم اومدیم طبقه پایین که دید بهتر هم شد و حسابی عکس انداختیم و کلی خوش گذشت هورا

 

 

نورپردازی جذاب برج های بلند- شانگهای شهری که 150 سال پیش یک روستا بوده!

آخر شب برگشتیم هتل. خدایی رومون زیاد بود. خسته و هلاک. توی طول اون روز اونهمه راه رفته بودیم. ولی توی اتاق لباسهایی که خریده بودیم رو می پوشیدیم. بعد تازه میرفتیم برای درست کردن چای و دوش گرفتن و آماده برای خوابیدن. تازه پروژه چرت و پرت گویی و غش غش خنده ما.

صبح زود باید راه میوفتادیم تا به یک شهر دیگه بریم. به قول لیدر جان شهر ماه عسل چینی های پولدار. هانجو



تاريخ : دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.