مطلب "بگذار چای امشب رو من دم کنم" رو خیلی وقت پیش اتفاقی دست به قلم شدم. این مطلب هم دیروز نوشتم. ولی هنوز صوتی نخوندمش. شاید بخونم

 

تقدیم...

برای من خیلی فرق نمیکنه که تو باشی یا نباشی

اینکه تو را زود به زود ببینم و یا دیر به دیر

اینکه با هم قهر باشیم یا آشتی

اینکه با دیگران بخندی و دوستشان باشی یا اینکه برایشان اخم کنی و تحویلشان نگیری

اینکه مرا دوست بداری و مراقبم باشی و یا اینکه فقط دوستی ساده باشی

اینکه دلتنگم شوی و بهانه ای جور کنی برای دیدار یا اینکه هرگاه پیش آمد بیایی

هیچکدام فرقی نمیکند

من

من از تو عکسی دارم که تمام دلتنگی هایم را با آن رفع میکنم

تو در آن عکس همیشه برای منی، میتوانم زود به زود ببینمت. همیشه با من آشتیست

عکست با هیچکس جز من نمیخندد و هیچکس را تحویل نمیگیرد

مرا دوست دارد مراقبم هست

من هر شب با تو در کوچه ای زیبا که از سر در حیاط خانه هایش گلهای شب بو و یاس پیداست و عطرشان در فضا پیچیده قدم میزنم. کوچه با چند چراغ برق کمی روشن است. کوچه سنگفرش است و از باران چند ساعت قبل خیس. هوای کوچه همیشه خوب است. هوای دل من و تو نیز...

دستانم در دست توست و گرمایی عجیب و زیبا بین دستهایمان جاریست. و سکوتی عجیب تر بینمان

گاهی دستت را از دستم خارج میکنی و به لباست میکشی و میگویی "دستم عرق کرده" و دوباره دستم را میگیری

فهمیدن معنای نگاهت سخت است.

من به در خانه میرسیم. به داخل میروم و برای خداحافظی به تو لبخند میزنم و دست تکان میدهم. تو هم

عجیب است. حتی در خیال من هم چیزی نمی گوییم.

من دوان به اتاقم میروم. سینه ام سنگین کلام و بغض است. عکست را برمیدارم: سلام عزیزم ... من آمدم



تاريخ : سه‌شنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٥ | ٦:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.