هوای امروز صبح ابری و پاییزی بود. صبح توی اتوبوس نشسته بودم و مثل همیشه بیرون رو نگاه میکردم. وقتی از جلوی در دانشگاه تهران رد شد دیدم تعداد زیادی دختر و پسر با پدر مادرهاشون ایستادن که برن توی دانشگاه. حدس زدم باید ثبت نام دانشگاه باشه. یکدفعه حال و هوای روز ثبت نام خودم برام زنده شد چون همون موقع هوا ابری بود. با خواهر بزرگم اومده بودیم و سرتاپا هیجان بودم. یه عالمه بچه درسخون جمع بودن که همگی دانشگاه تهران قبول شده بودیم و همگی احساس غرور میکردیم که شاخ این غول رو شکستیم. من نتیجه کنکور رو ساعت 5ونیم صبح از تلفن گویا گرفتم و تا خود صبح از خوشحالی گریه می کردم و همش میگفتم مامان خوده خوده دانشگاه تهران قبول شدم اونم قربون صدقه‌ام میرفت.از خود راضی

 هیچوقت اشک ذوق بابام رو فراموش نمیکنم که نذر کرده بود تهران قبول بشم. به خاطر دل مامان بابام که دوست نداشتن برم شهر دیگه (به قول خودشون شهر غریب!) اینقدر درس خوندم کلافهاینقدر خوندم که رتبه سه رقمی آوردم!!

به نظرم اینقدر دانشگاه بزرگ اومد که فکر نمیکردم هیچوقت یاد بگیرم از کجا به کجاش میشه رفت هیپنوتیزمو میترسیدم گم بشم. خیلی ها یعنی اکثریت از شهرستان اومده بودن با چمدون و ساک و بسته های بزرگ منتظر بودن. اسم تمام همکلاسی هام رو از روی کد رشته پیدا کرده بودم و هرکدوم رو که میدیدم میگفتم اِ پس جلالی شمایی؟ اِ پس بختیاری شمایی؟ فقط یه دختر بانمک هم دیدم که هم رشته من بود و اسمش رو پیدا نکرده بودم و بعدا یکی از بهترین دوستام شد.

دخترها رو از خودشون میپرسیدم اما پسرها رو میرفتم بالای سرشون و سرک میکشیدم توی فرم ثبت نام ببینم رشته اش چیه و همکلاسی من هست یا نه. اول سراغ پسر خوشتیپ ها عینکرفتم فایده‌ای نداشت چون هیچکدوم همکلاسی من نبودن. واسم مهم هم نبود اما نمیدونم چرا میخواستم بدونم کیا هستن شاید جالب بود که توی یه کلاسی میشنیم که برعکس دبیرستان توش پسر هم هست! خواهرم چندتایی رو نشون داد و گفت اینا همه همکلاسیت هستن و من فقط چشمام گرد شد و توی دلم گفتم خدا رو شکر که اهل این شیطونی‌هازبان نیستم وگرنه حسابی ناامید میشدم!

امروز احساس ناشناخته ای که توی دل همه اون دختر پسرهای جلوی دانشگاه هست رو درک میکنم و تجربه کردم. اصلا ورود از دبیرستان به دانشگاه مثل ورود یه رود به دریاست. میشه توی این دریا گم شد، عوض شد و حتی عوضی شد و میشه با گرمای خورشید بالا و بالاتر رفت، بخار شد و تکامل پیدا کرد و یه بارون قشنگ شد و برگشت.

تو یک کلام یا این شیطان شد یا اینفرشته.

اونوقتها فکر میکردم چون اینجا دانشگاه تهران هست هیچکس ناحسابی و بد نیست اما همه جور آدمی دیدم وقتی یکی سیگار میکشید تعجب کردمتعجب و میگفتم وا مگه میشه اینجا کسی سیگار هم بکشه. بعدها چیزهایی دیدم و شنیدم که فقط باعث تاسفم شد. گرچه دوستان خوبی پیدا کردم که آشنایشون مسیر زندگیم رو عوض کرد و همینطور دیدن اساتید بزرگ و مطرح کشور و دانش‌ها و تجربه هایی که به دست آوردم بی نظیر بود و هیچ جای دیگه هم نمیشه بدست آورد و یکی از افتخارات زندگی من تحصیل و ورود به دانشگاه تهران هست ولی با این حال فهمیدم آدم بودن و آدم شدن ربطی به دانشگاه نداره.

اما امیدوارم همه این بچه هایی که امروز پشت در این دانشگاه و دانشگاه‌های دیگه ایستادن باعث افتخار خانواده و کشورشون بشند و لحظه لحظه زندگی احساس پیروزی و امید و انگیزه و آرامش کنن که همین احساس اینها باعث پیروزی، امیدواری، انگیزه و آرامش این مملکت خواهد بود.

خلاصه‌ نتیجه این همه تفکر و فرو رفتن توی خاطرات خیال باطلاون روزها هم این شد که ایستگاه فردوسی رو رد کردم و از دروازه دولت پیاده برگشتم فردوسی. یکی هم نگفت خب دختر خوب، یه ایستگاه رو با اتوبوس برگرد که هول نشی و نصف راه رو ندوی و جون به سر بشی! اوه



تاريخ : یکشنبه ٢٧ شهریور ۱۳٩٠ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.