قبل از ورودی مترو صدای بلندش رو میشد شنید. کمی نگران شدم فکر کردم دعوا شده. صدای بحث بود. به زبانی که نفهمیدم چه زبانی بود. از پله‌ها که پایین میرفتم شک کردم صدا از کی هست. پشت سرش بودم با فاصله اما معلوم بود پیرزن هست. موبایل دستش بود و داشت با کسی با گله و شکایت بلند بلند حرف میزد و حرکت می‌کرد. اولش خنده ام گرفت که چه بامزه با موبایل کنار اومده. خیلی پیر بود.

از پشت سر که نگاش کردم یاد مادر جونم افتادم. مادر بزرگ خدا بیامرزم که همین روزا سالگرد فوتش بود. مدل راه رفتن و چادر نگه داشتنش. پیرزن ریزمیزه‌ای بود. تند تند هم راه می‌رفت. با خودم گفتم من هم پیر بشم اینطوری میشم! معلوم بود جوونی آدم قد بلندی نبوده. من که نمیفهمیدم چی میگه اما وقتی صداش به هق‌هق افتاد و موبایل رو قطع کرد، دوباره توجهم بهش جلب شد. صورتش رو هنوز ندیده بودم. دلمم نمیخواست ببینم. قلبم درد می‌گرفت. با دست اشکهاش رو پاک کرد و گاهی هم دماغش رو بالا میکشید.

یه بغض گنده گلوم رو گرفت. کی دلش اومده بود اذیتش کنه؟ دلش رو بشکنه؟ توی این تنهایی اینطوری آزارش بده؟ خیلی مظلوم بود.

ای که چون غنچه به شیرازهٔ خود می‌بالی      باش تا سلسله جنبان خزان برخیزد

اهل قضاوت نیستم اما یه قانون توی خانواده من هست. یک پیر هرکاری هم کرده باشه، هرچی هم مقصر باشه و کوتاهی کرده باشه باید دیگه بهش رحم بشه... چون ناتوان هست و پیر... چی کار میتونه کنه؟ چطوری جبران کنه؟ تازه همه اینا وقتی هست که بگیم شاید مقصر باشه.. اما یه مادر؟ یه مادر هیچوقت مقصر نیست. عمر همه ما در گذره... اگر پیر نشیم که هیچ... اگر شدیم چه؟ دوست داریم باهامون چطوری حرف بزنن؟

دنگ..،دنگ..
ساعت گیج زمان در شب عمر
می زند پی در پی زنگ.
زهر این فکر که این دم گذر است
می شود نقش به دیوار رگ هستی من...
لحظه ها می گذرد
آنچه بگذشت، نمی آید باز
قصه ای هست که هرگز دیگر
نتواند شد آغاز...  (سهراب سپهری)

ندیدمش کجا رفت و چی شد. اما هنوز یادآوری راه رفتن مظلومش و هق هق تلخش آزارم میده...



تاريخ : یکشنبه ۱٠ آذر ۱۳٩٢ | ٩:٥۳ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.