هیچ دوست ندارم وقتی بارون اینطوری به شیشه پنجره میخوره و منو صدا میزنه، من فقط سرم رو سمت پنجره کنم و بهش لبخند بزنم و حسرت بخورم

دلم میخواد برم بیروننگران. توی اداره و اتاق حبس نباشمافسوس. به همکارم گفتم میایی بریم قدم بزنیم؟ گفت: نه بابا همینطوری گیر مرخصی‌هامون هستیم. به اون یکی همکار گفتم. جواب داد: عزیزم من اهلش نیستم! ناراحت میخواستم بگم زیر بارون قدم زدن مگه اهلیت میخواد؟تعجب

به کی بگم؟متفکر به آقایون همکار؟چشمک به رییس جان؟زبان    استغفراللهاسترس

همش میرم کنار پنجره و تا کمر خم میشم بیرون و با بارون کیف میکنم. دوست ندارم تنها برم بیرون. تنهایی مزه نمیده. کاش دوستانم نزدیکم بودند. گرفتار شدیم توی این ساختموناااااااااا.

دلم میخواد یه بلوز شلوار بپوشم. موهام هم دم اسبی ببندم بعد با یه دوست برم زیر بارون بدویم. بعد صورتمونو بالا بگیریم. نوک دماغ و لوپهامون از سرما صورتی شده باشن. بعد برگردیم یه جایی پر از آرامش مثل خونه و یه لیوان پر چای داغ بخوریم...

پی‌نوشت: از اونجایی که بلوز شلوار و موی دم‌اسبیش محاله... بقیه اش هم محاله لابد نیشخند

پی نوشت 2: لطفا هرکسی میتونه و دوست داره یا به قول همکار محترم اهلش هست فرصت رو از دست نده... برید زیر بارون..



تاريخ : چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳٩٢ | ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.