راه می‌رفت و با خودش فکر می‌کرد، نشست با خودش فکر می‌کرد، حتی خوابید هم با با خودش فکر کرد که: خدایا من نمیخوام عوض بشم. من خوب نیستم؟ اینهمه صبوری نمیکنم؟ من با بقیه مگه چیکار کردم؟ هرکسی از راه میرسه میخواد منو از من بگیره. بهونه‌اش هم احساسی و حساس بودن منه. میگه ضرر میکنی. میگه آسیب میبینی. میدونه چقدر حساسم بعد میگه یه کاری نکن اشکت رو دربیارم. بعد که پریشون میگم نه ..نه اینطوری نکنی یه وقت.. پیروزمندانه میخنده میگه اینطوری نباش. به خودت سخت نگیر اما اینقدر هم احساسی نباش.. میخوام بگم واسه احساسی نبودن باید خیلی به خودم سخت بگیرم اما نمیتونم بگم. سکوت میکنم.

مگه میشه ماهی ماهی نباشه؟ آب آب نباشه؟ پرنده پرنده نباشه؟ مگه هرچیزی ماهیتی نداره؟ ماهیت من هم عشقه. خمیره من عشقه. تو اینجوری آفریدی منو. پیشه‌ام عشق و جز عشق هیچ نیستم. عشق به هرچی که تو آفریدی. به یکی بیشتر به یکی کمتر. اما هست. پر رنگ و عمیق هم هست. چطور دلشون میاد اشکم اینطوری سرازیر بشه؟ خدایا نمیشد من طوری دیگه بودم؟ همه رو دوست دارم. اما بند‌ه‌های تو اذیتم میکنن. هرکسی هر داستانی دلش میخواد برای خودش میسازه. میگن نگران من هستند دوست دارم بهشون بگم اتفاقا من نگرانتون هستم. خدایا منم که از جنس توام. منم سرمست فریاد میزنم که: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست..... عاشقم... عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.. اما بنده هات یادشون رفته. آدمها رو میگم چون طبیعتت.. جاندارانت.. اصلا همه زمین و زمانت یادشون هست که عاشقند ..

دم سحر که شد... فهمید چی میخواد.. زیر لب زمزمه کرد: « ز خاک من اگر گندم برآید.. ازآن گر نان پزی، مستی فزاید.. خمیر و نانبا دیوانه گردد.. تنورش بیت مستانه سرآید.. مرا حق از می عشق آفریدست.. هم آن عشقم اگر مرگم بساید.. منم مستی و اصل من می عشق.. بگو از می بجز مستی چه آید؟ »

حالش بهتر شد و دیگه صبح شده بود. سلامی به دنیا کرد و بلند شد. مثل همیشه عاشق از در خونه زد بیرون...



تاريخ : سه‌شنبه ٢٤ دی ۱۳٩٢ | ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.