شب تولد پیامبر برای من شب عجیبی هست. برای من و خانواده‌ام. نمیدونم چطور تاریخ و روزگار چرخیده تا این‌طور شده. سال 72 یعنی دقیقا بیست سال پیش در شب تولد پیامبر تنها دایی من در سردخانه بود! و درست 18 سال بعد یعنی دوسال پیش در همین شب پدر من در خاک خفت!

دو مرد که برای من اسطوره بودن. دو مردی که بزعم همه طبع شعر، دیدگاه به عرفان، صبوری و خوشرویی رو از یکیشون و احساسی بودن، مهربونی، علاقه به طبیعت و حیوانات، سخی‌طبع بودن رو از دیگری ارث بردم.

حالا امشب چطور میتونم آرام باشم؟ ناخودآگاه دلم میخواد نفر سوم فامیل که در این شب خواهد رفت من باشم. سالش هم مهم نیست. اما حتما خبری هست. امشب شادم و امشب افسرده‌ام. امشب پر شورم و امشب شیدایم. امشب پر از امیدم و امشب پر از یأسم. امشب آرامم و امشب پریشانم. این‌همه حس متناقض؟

پیامبر مهربانم به خدای تو سوگند که این دو مرد مهربان بودند. ملائک را، آسمان را، زمین را، شاهد میگیرم که این دو مرد مهربان بودند... مهربان بودند...

پیامبر مهربانم بر تو درود و سلام بی‌پایان میفرستم. بر تو و خاندان پاکت که عشق به شما آرامش دهنده من در تمام روزگاران سخت است. روزگار سخت...

میلاد رحمه‌للعالمین، میلاد صاحب خلق عظیم، میلاد ختم خیرات

و امام ششم، عالم و صادق آل عبا فرخنده باد

 

پی‌نوشت ( یک خاطره): پدرم طول این 18 سال یک بار بعد از رفتن دایی ما رو جلوی دختردایی‌ها نبوسید. میگفت خدایی نکرده دلشون نسوزه! سالهای اول که از خونه میزد بیرون و اصلا توی خونه نمی موند. بعدها هم همیشه مراعات میکرد. اینهمه مهربونی رو چطوری توی دلت جا داده بودی بابای دل نازک من؟



تاريخ : شنبه ٢۸ دی ۱۳٩٢ | ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.