یه حس خوب دارم.. یه حس پر از امید و آرامش... یه حس قدرت و پیروزی... نمیدونم حسم چقدر درست هست و چقدر واقعی... هست... متفاوت هم هست..

بعد از سه ماه آشفتگی، غرق اطمینان شدم... خدایا شکرت.. تو چقدر بزرگ و مهربونی هرچی رو که بخوای و البته اگر بنده‌ای زیرک باشه هرچی که رو که به دستت میسپارد رو ظریف حل و فصل میکنی.. چطوری آخه؟ توی باور من که نمیگنجه

هر بار اینطور قدرتت رو نشونم میدی من بیشتر شرمنده میشم که برات بندگی نمیکنم و همیشه انتظار دارم برام خدایی کنی... از بس مهربونی... از بس مهربونی... از بس مهربونی...

چهارشنبه شب پیش، 52 روز منتظر یه اتفاق کوچیک بودم... افتاد... دقیقا دو روز بعد از این‌که فکر و روحم آزاد شد و تصمیم مهمی گرفتم...

این تصمیم که محکم روی اعتقادم بایستم و به خدا بگم: من اونطور که شایسته تو هست هرگز برات بندگی نکردم اما ببین حرفت رو گوش میدم... پس هوامو داشته باش... پا روی خواسته‌ام (که سفر به جایی بود که آرزو داشتم) گذاشتم تا پا روی باورهام نذارم... حسم میگه بعد از این تصمیم اون اتفاق افتاد و اتفاق‌ها خواهد افتاد

حس میکنم همه اینا بهم ربط داره... یه رشته نامرئی همه چیز رو به هم وصل کرده... دو تا سفر و سه تا مسافر... یکی به مشهد و دونفر به کربلا... هرسه میگن داریم میریم حاجت‌هایی رو که واست گرفتیم رو بیاریم... حتی نمیگن بریم حاجت بگیریم... میگن گرفتند حاجت رو، میرن بیارنش... همدیگه رو نمیشناسن... هرسه رو من میشناسم... امام رضا و برگ‌های ضمانتش با مسافر مشهد... کربلا و قمربنی هاشم و سیدالشهدا... نجف و پادشاه نجف... سوره‌یس... خوابی که دیده بودم... همگی با یه رشته بهم وصل شدند... تا خواست و اراده حضرت حق چی باشه... من که سراپا تسلیم و رضا هستم...



تاريخ : شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.