دیروز در یک تالار بزرگ، روبروی یک آیینه

به خودم پی بردم

گرچه یک دوست به من گفت روزی: تو چقدر پر شوری

دیگری گفت به من: مهربون بسیاری

آن یکی گفت: همش میخندی و چقدر خوشرویی

نظر خاطره این است: عاقل و پر کارم

خواهرم می گوید: تو صبوری دائم

ولی من، به خودم پی بردم

.

من کمی لجبازم

هرچقدر عقل و دلیلم نصیحت کردن که تو را ببرم از یادم!

من همش لج کردم

تو مرا دوست نداری شاید، ولی من لجبازم

.

من کمی مغرورم

دوست دارم بنشینم پیشَت با همه احساسم

دست در دست تو، آهسته بگویم که دوستت دارم

ولی چون مغرورم

هر وقت تو را می بینم، خودمو می گیرم

تا نفهمی رازم، تا نفهمی زارم

.

من کمی خودخواهم

آرزو می کنم ای کاش که نزدیکانت

از کنارت بروند

تا فقط من به تو نزدیک شوم

.

اشک از گوشه چشمم جاریست

مادرم می خواند هرچه در دفتر شعرم گفتم

سپس آهسته و با افسوس، زیر لب می گوید

دختر مظلومیست 



تاريخ : سه‌شنبه ٥ مهر ۱۳٩٠ | ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.