دیشب بغض کردم... گریه کردم... خندیدم... اخم کردم... تعجب کردم... غصه خوردم... دیشب یه عالمه احساس داشتم.

آبجی مریم آلبوم های عکس قدیم رو آورده بود کمی مرتب کنه. چند سالی میشه که عکس ها به لطف دوربین های دیجیتال و موبایل ها دیگه کاغذی نیست. اونم البته جنبه های مثبت منفی خودش رو داره.

دیشب غرق در آلبوم ها شدم. عکسها و سفرهای قدیمی. عکس توی حیاط خونه صغری خانم. لباس عروس پوشیدیم و نسیمه که همین خرداد امسال عروسیش هست توی بغل مریم خوابیده. من و نسرین کنار هم ایستادیم. دو تا شونه صورتی گنده هم به موهامون زدیم و زبون من یه متر بیرونه!

عکسهای دوران مدرسه. با معلمهای محبوبم و اعظم دوستی که خبری ازش ندارم و ای کاش داشتم. نمیدونم کجا رفت و چی شد. آخرین بار دوران دانشگاه توی اتوبوس دیدمش و اون زمان موبایل نداشتیم و دیگه هیچ!

عکسهای خانوادگی با حضور بابا! ما قد و نیم قد بودیم. یکی بغلش و یکی دست توی دستش و عکسهای از قدیم تاااااااااااااا چند سال پیش که عکس کاغذی داشتیم. چقدر سخت بود.. چه روزهای خوبی بود قدیم... کوچیک بودیم و هرگز غم توی دلم زیاد نبود.. فکر نمی کردم یه روز بابا نباشه...

عکسهای گربه های قدیمی مون. عکسی بود که "مدلر" بغل فرشته بود 20 سال پیش! دقیقا بهار 73 بود و خودمون چقدر بچه بودیم. من یه بچه گربه رو شونه ام هست و دو تا بغلم! عکس گربه مورد علاقه خانواده یعنی "عسل"!

عکسهای روستای مادری، سفرهای خانوادگی یا اردوهای دوستانه با همسایه ها به بی بی شهربانو و جاهای دیگه، عکسهای سیزده بدرها، عکسهای سر سفره هفت سین، عکسهای تولدهامون و...

چقدر عکسهای کج و کوله داشتیم! اونوقت ها نمیشد فهمید چشم ها بسته افتادن یا نه، وقتی ظاهر میشد می دیدیم اوووو چقدر بد افتادیم ولی حالا میگیم: خراب شد یکی دیگه بگیر! مانتوهای قدیمی که الان حسابی از مد افتاده ولی اونوقتها واسه خودش کلاسی داشت!

و اما عکس های آدم هایی که نیستند و رفتند... بعضی ها به دور شدن و بی خبری از هم... بعضی ها به مرگ... بعضی ها با بی عاطفگی... بالاخره همشون یه جورایی رفتند و دیگه نیستند و عکسها زنده کننده خاطرات هستند...

و چقدر عزیزهای از دنیا رفته... حتی یک صفحه آلبوم تقریبا همه رفته بودند. چقدر دلم گرفت... چقدر دلم تنگ شد... چقدر خاطرات و خاطرشون عزیز بود...

فهمیدم چقدر بزرگ شدم و چند سال بعد بازم الان چقدر جوون به نظرم میاد. ورق زدن آلبوم حس خوبی داشت. حس بهتری نسبت به دیدن عکس توی کامپیوتر... نمیدونم من بیشتر لذت بردم... گلچینی از عکسهای سال های اخیر رو میخواییم کاغذی کنیم و توی آلبوم بذاریم...

خدایا نمیدونم چند سال بعد آدمهایی که الان باهاشون عکس میندازم و میگردم باشند یا نه... توی آلبوم های دیشب خیلی هاشون هنوزم از عزیزان و دوستانمون بودند و خیلی هاشون نه... خدا را شکر برای اونایی که هستند... نمیدونم حس خوب و بد رو باهم دارم. دلتنگی و مرور خاطرات شیرین...

امیدوارم سالهای بعد هرچی که پیش میاد با دیدنش افسوس نخورم... دیشب که نخوردم... کاری نکرده بودم که پشیمون باشم... آدمهایی بودن که اون سالهای خیلی حضورشون پررنگ بود و حالا هیچ و برعکسی آدمهایی که در زندگی ما خیلی کمرنگ بودن و الان حسابی دوستیم... انشالله همگی قدر دوستیها رو بدونیم... و قدر عزیزانی که الان داریم کنارشون زندگی میکنیم... خانواده های خوبمون!



تاريخ : یکشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩۳ | ٧:٤٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.