من از سن چهارده سالگی موی سپید پیدا کردم. یادم نمیاد عکس العلم چی بود. خب یکی دوتا تار بیشتر نبود. میدونستم ارثی هست چون پدرم موهای پرپشتی داشت اما زود سفید شده بود.

هرکسی توی زندگی غصه ها و غم هایی داشته... برای من بارزترینش سال 72.. 83 و سنگین ترینش هم 90 بود... صبوری شاید زیادش کرد... بهرحال الان من تارهای قشنگ سفید میشه گفت تقریبا زیادی دارم.

دو هفته پیش یکی از دوستان نگاهی به موهام کرد. تعجب جالبی توی چشماش بود. بهش گفتم: چیه؟ موهای سفیدم رو میبینی؟ سریع گفت: موی سفید به رخ میکشی؟ اینها و گیجگاه خودش رو نشون داد که چند تار سفید داشت. از عکس العملش خندیدم و چیزی نگفتم. شاید فکر کرد ناراحت شدم!

حالا از اون روز توی فکر رفتممتفکر. شاید جدا از ارثی بودن، من از بچگی بزرگ بودم! آخه من توی همون چهارده سالگی دندون عقل هم دراوردم. هر چهارتا باهم. دکتر یادش بخیر باورش نمیشد. فکم کوچیک بود و جا نداشت. مجبور به جراحی شدم.

شایدم چون برای هرچیزی غصه خوردم. روی هر چیزی حساسم. حتی یادآوری چشمهای گنگ گاوی که پشت کامیون بود و داشت به جایی برده میشد من رو چند روز غمگین میکنه...

آره فکر کنم زود بزرگ شدم... زود درد دنیا فهمیدم...



تاريخ : دوشنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۳ | ٢:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.