جمعه یک روز بود اما واقعا انگار دو روز بود

کوه

جمعه کنکور کارشناسی ارشد بود.ابرو خب من که برنامه گروه رو نرفتم که برم خیر سرم کنکور بدم. از اونجایی هم که همینطوری روز آخر ثبت نام کرده بودم اونم توی یه رشته دیگه قطعا قبول نمیشدم، دلم نیومد کل جمعه عصر که داره حروم میشه، من هیچ کار نکنم. برای همین یه برنامه کوه هم هماهنگ کردم! از خود راضی

مامانم مونده بود دارم چی کار میکنم. یه سمت کوله میچیدم یه سمت یه جامدادی برداشته بودم، کارت شناسایی و مداد پررنگ و پاکن و... میذاشتم!نیشخند پرسید فردا داری کجا میری بالاخره؟ گفتم از 5 صبح تا ظهر میرم کوهعینک و از 3 بعدازظهر تا 7 شب میرم کنکور!یول

با سه تا از دوستان غیر از گروه قرار گذاشته بودم که دو تاشون کنسل کردندعصبانی و من موندم و یکی دیگه. من همیشه اعتماد به نفسم توی برنامه ها کمه و فکر میکنم آمادگی جسمانی کم هست و البته قدمهام سریع نیست اصلا. ایشون هم کم لطفی نکرد و حوصله به خرج داد و کند قدم برداشتن و غرغرهای بنده رو صبورانه تحمل کردفرشته و از پناهگاه هم بالاتر رفتیم تا گردنه زین اسبی رو چون من خسته شده بودماوهاز قله منصرف شد و منت سر بنده گذاشتن و تخفیف دادند! بله

روش رفتن ما هم روش هل دادن و کشش بودمتفکر. یعنی یه قسمتهایی از مسیر توی سربالایی ها کوله منو هول میداد که به سرعتم اضافه بشه تازه من قهر قهرهم میکردم و میگفتم اینطوری خسته میشم!! و در شیب برگشت هم دسته کوله منو از پشت می گرفت و می کشید عقب که من سر نخوردمنیشخند. یه جورایی نقش ترمز نیشخندخلاصه فکر کنم کشتم بنده خدا رو... البته آخرش گفت خیلی خوب اومدیتشویق

من کلکچال زیاد رفتم ولی همش خاطرات یکیش توی ذهنم موندهقلبدل شکسته (هم تلخ هم شیرین)  اما هیچ وقت از پناهگاه بالاتر نرفته بودم و این بار اولین بارم بود. چقدر هم نق زدم آخه ماشاالله این همراه ما اصلا دلش نمیخواد استراحت بده هی میره هی میره! یه جا قاطی کردم گفتم مگه داری اسیری میبری من دیگه نمیام میخوام بشینم... یا التماس می کردم تو رو خدا بذار 5 دقیقه استراحت کنم اما گوش نمیکرد. دو تا شیب خفن نشون میداد میگفت همین مونده فقط!  والا ... اما خیلی خیلی بهم خوش گذشت. از همراه محترم بابت اعتماد به نفسی که به من داد متشکرم

یه چیزی هم کشف کردم. من ترک خودم. از این لحاظ که تیم ما یک تیم حرفه ای و مدرن هست اما این همنورد ما حرفه ای سنتی... پیش هر دو هم تجربه کسب میکنم اما بعضی حرفهاشون برعکس هم هست و باعث میشه ترک بخورم!

کنکور

همراه محترم محبت خیلی خیلی زیاد کرد و منو رسوند دم در حوزه امتحان. حالا من که کوله ام همراهم نبود که نشون بده کوه بودم. کوله رو گذاشتم توی ماشین چون نمیخواستم گوشه سالن دانشگاه بذارم گم گور بشه (والا 300 تومن کوله است) بعد توی پارک جمشیدیه هم زرتی خوردم با زانو زمین و سر زانوم پاره شدکلافه. حالا هی همراه محترم میگه زانوت رو ماساژ بده آسیب ندیده باشه منم هی میگم ای وای دیدی چی شدگریه شلوار کوهم پاره شد!نگران

اینطوری شد که با قیافه درب و داغون و شلوار خاکی و پاره رفتم سرجلسه. هی هم مثل اینایی که به خودشون شک دارن به ملت که نگام میکردن کفشم رو نشون میدم ( به عنوان تنها شاهد) و میگفتم من کوه بودما... بهرحال زحمت کشیدم و سه تا سوال هم پاسخ دادم زبان و قیافه ام هم اینطوری بود خواب.... بعدش هم نشستم چندتا شعرگونه عاشقانه نوشتم... با اینکه شب خسته بودم اما روز بسیار بسیار شیرین و خوشایندی بود و با یک عالمه خاطره خوب.

پی نوشت: کلا وقتی خیلی میریم کوه خودمون رو به بز تشبیه می کنیم. کنکور هم که نمیخواستم برم دوستم برای تشویق گفت: تو فلان کشور به یک میمون یاد دادن فقط چطوری خونه های برگ کنکور رو پر کنه و اونم همینطوری زده و تازه رتبه اورده قبول شده دیگه از میمون که کمتر نیستی برو و امتحان بده! بله اینم از این

پی نوشت2: تازگی ها دوستان عزیز و دلسوز و مهربونم کشف کردند من استعداد و تواناییم خوبه اما باید یکی مجیورم کنه. بعد یه بار گفتند اگر دیدیم رویا ایستاده با چوب میزنیمش راه بره! یاد یه حیوون مظلوم توی مسیر امامزاده داود افتادم. شما چطور؟

 پی نوشت 3: یه شعرگونه کنکوری: توی کارت آزمون نوشته «معلولیت: ندارد» .... توی آزمون عشق تو مینوسم دارد.... آخه با دیدن تو..... دل و عقل و هوشم همگی فلج میشن.... دستها و نفسهام به لرزه میرسن... پاهامم راه نمیرن.... واسه من «سهمیه» در نظر نمیگیری؟



تاريخ : یکشنبه ۱۱ خرداد ۱۳٩۳ | ٧:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.