از مهرماه امسال بالاخره حقوق خانم‌های جامعه محقق شد و مشکلاتشون حل شد. چطوری؟ خب از اونجایی که زنان جامعه هیچ مشکلی ندارند و فقط فقط جاشون تنگ بود سهم واگن متروشون از 2 تا به 3 تااااااا رسید. تازه اونم باز این آقایون نمی‌تونند ببین و همش به حقوق ما خانم‌ها تجاوز می‌کنند. حالا بماند میخواستم اینو براتون تعریف کنم که یه روز که خوشحال در واگنی که تازه حقمون شده سوار بودم که از قضای روزگار خلوت بود طوری که جای نشستن داشت! خلاصه از خلوتی خیلی احساس اروپایی بودن بهم دست داده بود و داشتم کیف میکردم. اما یکدفعه قبل از ایستگاه طالقانی تقریبا نیم ساعتی ایستاد و راهبرش هم چند دقیقه یکبار عذر میخواست و میگفت که کارشناسان مربوطه دارن مشکل رو بررسی می‌کنند. ما که نفهمیدیم مشکل چی بود و کسی توضیحی هم نداد ولی خدا خدا کردم خودکشی نبوده باشه .بالاخره راه افتاد و من هم از احساس اروپایی بودن خارج شده بودم.

چشم کسی روز بد نبینه متروی دروازه دولت که همیشه خدا پر از جمعیته اما تصور کنید با نیم ساعت تاخیر چه تعداد آدم عصبی و منتظر ایستاده بود. از اونجایی هم که حق ما زنان رو مردها نمیدونن یا خودشون رو به ندونستن میزنن و چون قبلا این واگن مال خودشون بوده و فکر میکنن لابد هنوز هم هست حدود 20 یا 30 نفری مرد همراه با تعداد معدودی هم خانم جیغ‌کشان تقریبا به داخل پرتاب شدن و هوار این خانم‌ها که آی آقا اینجا دیگه واگن زنها شده رو هیچکدوم نشنیدن و وقتی درب مترو بسته شد فحش و داد و بیداد و فریاد و نفرین بود که بلند بود. مردم ما هم که خدا رو شکر اعصاب درست ندارن و شرایط بد رفت و آمد هم عصبی‌ترشون میکنه. توی این همه جمعیت فقط تونستیم که یه پیرزن رو از اون وسط بکشیم بیرون بنشونیم و یک خانم بچه به بغل رو.

یه چند ایستگاه بعد کمی خلوت شد و مردم کمی آروم شده بودن و سکوت تقریبا برقرار بود حتی فروشنده‌های داخل مترو هم ساکت بودن چون توی اون ازدحام نمی‌تونستند چیزی بفروشن. صورت‌های همه پر از خستگی و اخم بود. دلم سوخت که چرا باید مردم ما بلد نباشن بعد از یک شرایط سخت زود فراموش کنن و لبخند بزنن. توی شیشه مترو که به خاطر تاریکی بیرون آیینه شده بود نگاه کردم و دیدم من هنوز لبخند میزنم. منم لبخندم رو خوردم و به بیرون نگاه کردم.

بچه همون خانومی که نشسته بود لپهای تپل مپلی داشت و تقریبا 7 یا 8ماهه بود. توجهش به پاکت دوناتی که بغل دستی مامانش خورده بود و همش مچاله‌اش می‌کرد و صداش رو درمیاورد جلب شده بود. دختره که دید توجه بچه جلب شده شروع کرد با بچه بازی کردن و بچه خندید. اونم نه یه خنده کوچیک. از ته دل میخندید و گاهی خنده‌هاش از شوق به جیغ کش‌دار بامزه‌ای تبدیل می‌شد. دوباره به مردم نگاه کردم. توی صورت زن مرد خنده نشسته بود. همه با شوق اون بچه انگار انرژی مثبت گرفته بودند و خود به خود توی صورتشون محبت و لبخند قشنگی دیده می‌شد. از دیدن این منظره کیف کردم و با خودم فکر کردم چرا که نه؟ همین بچه کوچولو که پاکه مثل فرشته‌ها با خنده‌اش اینهمه آدم رو شاد کرد و صداش که انگار یه موسیقی دل‌انگیز بود.

به این فکر کردم اگر همه و همیشه به چیزهای قشنگ و کوچیک اطرافمون دقت می‌کردیم میتونستیم توی دنیای به این بزرگی و شهر به این شلوغی یک عالمه چیزهای خوب ببینم و همیشه لبخند به لب داشته باشیم.

جایی خوندم: خوشبختی یعنی منتظر شادی‌های بزرگ نماندن و کیف کردن از تمام چیزهای کوچک



تاريخ : شنبه ۱٦ مهر ۱۳٩٠ | ۸:٢۳ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.