امسال با نزدیک شدن به روز تولدم حالم با سالهای قبل فرق می کرد. زیاد برام دلچسب نبود. و نمیدونم چرا

فکر می کردم هرسال که اینقدر خوش میگذره به خاطر حس و حال خوب خودمه

اما دیشب کلی با مامان و آبجی ها گفتیم و خندیدیم. خاطرات بامزه قدیم. شام خوشمزه و هدیه. شب بسیار شیرینی شد. 

صبح اومدم سر کار. خود به خود همه چی عالی شد. همکارهای مهربونم چه توی وایبر و چه تلفنی

دوستهای عزیز گروه کوهنوردیم هم چه توی وایبر و چه تلفنی

تبریک آبجی ها اونم اول صبح

و پیامهای پر از عشق و پر از انرژی مریم صبح و هدیه قشنگش

اومدن همکارها و دوستهای سازمانی دور هم خوردن بستنی. مخصوصا فال حافظی که آقای شه بخش برام گرفت.

و تبریک دو نفره وحید و سحر همزمان و هم صدا که آخر روز اداری رو حسابی شیرین کرد.

روز خوبی شد. امسال رو هم حسابی دوست داشتم. اونی که فکر میکردم نشد اما طوری که شد خیلی خیلی شیرین بود. رکورد تبریک...

امروز خیلی خدا رو شکر کردم. خدایا شکرت که اینقدر آدم خوب دور و برم هست. خدایا ممنونم برای وجود عزیزانم... برای من نگهشون دار... آمین

 

ای که با سلسله زلف دراز آمده ای...



تاريخ : یکشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩۳ | ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.