شما دوستی دارید که دوست باشه؟ نه همینطور الکی واژه دوست ها. دوست باشه. یعنی دلش پیش دلتون باشه. یعنی هوای شما رو داشته باشه. ببین هواتونو داشته باشه ها. یک عالمه تجربه های جدید به شما یاد بده. بعدش تجربه های خودش هم به شما یاد بده. غصه بخورید.. بفهمه. از شادی شما شاد بشه

غصه بخوری بفهمه. چیزی بخوای بفهمه. اصلا زحمت نکشی و بهش نگی اون میفهمه. اشتباه کنی دعوات میکنه. جدی میشه و گاهی ازش بترسی. بعد بتونی بغل همون بغض کنی و اونم لوست کنه.

اصلا پول... پول هم لازم داشته باشی حتی بیشتر از نیازت به حسابت بریزه. کسی اذیتت کنه بخواد طرف رو بکشه. تشویق کنه که هی بیشتر و بیشتر پیشرفت کنی و یاد بگیری. الکی توی تاکسی نشستی و موقع اذون دلت گرفته و بغض کردی. بعد یهو پیامش بیاد که به این وقت عزیز برام عزیزی و دعات میکنم. عکس العمل و حرفهاتون به وقایع عین هم باشه. خوشبختی تو رو خوشبختی خودش بدونه. 

یک کلمه براش مهم باشید.

تقویم چینی گروه باشه. مریم نیومده باشه به خاطر کلاس. تو هم پات رو که گذاشته باشی توی جلسه به خاطر موضوعی حالت گرفته باشه. بعد بگی پس مریم کی میاد خونه مجید بگه خودش میاد. بچه ها هم از جلسه دونه دونه خداحافظی کنن و برن و تو چون هیات مدیره ای شک نکنی چرا اینا رفتن. فقط باز دلت بگیره چرا درست درمون ازت خداحافظی نکردن!

بعد خسته پله های خونه مریم رو بگیری بری بالا. مجید جلوتر و ترگل پشت سرت. مثل همیشه. مجید در رو باز کنه و بره تو. تو هم دنبالش. خونه مریم اینا مثل همیشه که میریم تاریکه. هنوز درست نرفتی تو کل برق ها روشن بشه و همگی بلند " تولدت مبارک" برات بخونن! و البته از ترس چنان جیغ بکشی که باعث قهقهه بقیه بشی

از ترس بری بغل دوستت. همون که بالا ازش گفتم. هم خنده اش گرفته هم نگرانت شده که ترسیدی. اینهمه زحمت کشیده و شام درست کرده و تدارک تولد برات دیده بعد هی بگه: بمیرم ببخشیدا ترسیدی!

چقدر لذت داره از این دوست و این دوستها... چقدر احساس آرامش میکنی. همه کسایی که برات مهم بودن و دوستشون داری اومده باشن. یا اگر نیومدن زنگ بزنن. کنارشون بهت خوش بگذره. کلی بخندی و کنارشون شاد باشی. بگی بازم امسال سریالی شد. تولد سریالی رویا

اما فرداش بازم خدا رو شکر کنی. برای اینهمه نعمت خوب. برای سلامتی. آرامش. خانواده خوب و همراه . و دوست... دوست به معنای واقعیش... خدا جونم شکرت

پی نوشت: آقا به قول احمد پس تو این فیلمها چی نشون میدن یهو برق روشن میشه و طرف کمی هیجان زده میشه و رومانتیک ذوق میکنه. این رویا که داشت سکته میکرد! راست میگه احمد پس چرا من قبض روح شدم!نیشخند

پی نوشت2: به قول سولماز: بچه ها از این به بعد خواستیم سورپرایز کنیم کسی و این امکان هم لحاظ کنیم. ممکنه طرف سکته کنهنیشخند



تاريخ : شنبه ٥ مهر ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.