من کتاب روانشناسی زیاد نمی خونم. واقعیتش زیاد که نه. اصلا نخوندم. حوصله و شاید اعتقادی هم بهش نداشتم. وین دایر... آنتونی رابینز... جان گری... شون کاوی... فلورانس اسکاول شین.. هلاکویی... حلت... و غیره

من سی دی هاش رو هم ندارم. زبان انگلیسیم هم اصلا خوب نیست. کسی هم به روزش رو از اون ور آب برام نمیفرسته!

آبجی مریم زیاد میخونه ازشون. اون کلا کتاب زیاد میخونه و اون بود که با مطالعه ما رو آشنا کرد. میگه خوندشون فایده نداره وقتی یه ذره بهشون عمل نکنیم. میگه هزاری هم بخونی باید بتونی به کار ببریش. میگه با نخوندنشون چیزی رو از دست ندادی

 

آخرش همه اینه که آدم باشیم. حواسمون به دیگران باشه... دیگران رو درک کنیم

نه اینکه کامل ردش کنم. اتفاقا به خیلی از ادمها کمک میکنه. خیلی ها علاقه دارند بخونن. این نظر کامل شخصی من هست.

راستش من مهارت زندگی رو با شعر یاد گرفتم. من با شعر فارسی بزرگ شدم. زندگی رو با شعرهای گذشتگان یاد گرفتم. آقاجونم با اون شخصیت خاصش که شعرخوانی رو در ما نهادینه کرد. با تک بیت شعرهایی که مامانم گاهی میگفت. دایی جون که باید حالا حالاها می بود و باهاش سر و سرها می داشتم و حتی آقای صابر که هنوز لازمش داشتم. و با یک صفت از بابا. مهربونی محض... هیچکدوم از ادمهای اسطوره ای زندگی من تحصیلات عالی دانشگاهی نداشتند. اما دکتر مهندسها بودن که سر به فروتنی جلوی اینا خم کردند.

افسانه دو گیتی تفسیر این دو حرف است. .. با دوستان مروت با دشمنان مدارا

اینطوری یاد گرفتم با دوست و دشمن چطوری باشم

 

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن.... منم که دیده نیالوده ام به بد دیدن

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم.... که در طریقت ما کافریست رنجیدن

اینطوری یاد گرفتم که باید مثبت و زیبا نگاه کنم. از کسی نرنجم

یا این: از آن زمان که مرا دیده جهان بین داد..... صفای برگ گل، در نوک خار می بینم

 

ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال.... مرغ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

تکیه بر تقوا و دانش در طریقت کافریست... راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

با این توکل رو یاد گرفتم

 

آقاجون همیشه میگفت: آن که اول بین بود، اعمی بود... وانکه آخر بین، چه با معنا بود

هرکه اول بنگر پایان کار... وندر آخر او نگردد شرمسار.... بعدش میگفت: آقا اعمی یعنی کور

اینطوری یاد گرفتم هرکاری رو شروع میکنم به آخرش فکر کنم و پای کارم بایستم.

 

دندان که در دهان نبود، خنده بد نمادست.... دکان بی متاع چرا وا کند کسی؟

عمر عزیز خود منما صرف ناکسان... حیف از طلا که خرج مطلا کند کسی

اینو یاد گرفتم که حرف بیخود نزنم. برای کسی که ارزش نداره مایه نذارم

دوستی با مردم دانا چو زرین کوزه ایست.... نشکند، کر بشکند باز هم توانش ساختن

دوستی با مردم نادان سفالین کوزه ایست.... بشکند، گر نشکند باید به دور انداختن

شعر دوستی زیاد بلدم . این یکیش بود. یا میگفت: آقا حواست باشه که دوستت یا به درد دنیات بخوره یا به درد آخرتت. یا این دنیا باهاش خوش باشی و خوش بگذرونی و همدمت باشه. یا ازش چیز یاد بگیری و آدم بهتریت کنه برای اون دنیات.

پوچی دنیا و بی وفایی مردم و دل نبستن به هیچکدام:

به هیچ یار مده خاطر و به هیچ دیار.... که بر و بحر فراخ است و آدمی بسیار

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد ..... که این عجوز عروس هزاردامادست

تو نیکی می کن و در دجله انداز ... که ایزد در بیابانت دهد باز

یک عالمه شعر دیگه که الان خاطرم نیست.

 

و مهربانی را زمانی یاد گرفتم که وقتی اولین بار اشک پدر را زمانی دیدم که از کشته شدن چند توله سگ در کنار مادر پریشان بود. کاری از دستش برنیامده بود.  وقتی از کودکی پدر و مادر هر حیوان زخم خورده ای رو درمان می کردند. با دواگلی و ... . شاخه های جارو رو میشکستم و در حیاط میریختم تا یاکریم خسته نشه از چوب جمع کردن برای لونه سازی... فرشته بچه گربه گم شده را از مدرسه زیر مقنعه می گرفت و به خانه می اورد. کم کم فهمیدم به جهان خرم از آنم که جهان خرم ازوست... عاشقم بر همه عالم که همه عالم ازوست

مهربانی را زمانی یاد گرفتم که محال بود همسایه برای گرفتن چیزی به در خانه بیاید و مادر نه بگوید. دو نان میخواست و مامان پنج نان میداد. یخ. تخم مرغ. حتی ابزار از قیچی باغبونی تا ماله و بیل و کلنگ. ظرف و ظروف.. و هرگز نه نشنیدن. درست کردن کاچی برای هر زائو. همگی داوطلبانه. در حد توان کمی که داشتند. سر زدن به همسایه جدید که مبادا چیزی بخواد به خاطر غربت و خجالت طلب نکنه. زمان جنگ بود و برق میرفت. ما همیشه گاز روشنایی داشتیم. بابا در بوتان گاز کار می کرد. چراغ روشنایی ما روی دیوار بود که نور نصف بشه. نیمی ما روشن باشیم نیمی همسایه. شب های تابستان و شام در حیاط.

مهربانی را زمانی یاد گرفتم که دیکته و کار دستی و درس دادن ریاضی و انشا کل بچه های کوچه را آبجی مریم انجام میداد. به اعظم و داوود و مریم و سمیه درس میداد. کار دستی و کار مدرسه کمکشون می کرد. راستی این سلسله تا اینجا ادامه پیدا کرد که کارهای پیک نوروز ریحانه را امسال انجام داد. ریحانه؟ ریحانه دختر همان سمیه خط بالاست...

سختی زندگی زیاد بود. خیلی. اما فقط عشق و علاقه نذاشت هیچ آسیبی به ما برسه. عشق با هم بودن و اعتماد به خدای مهربان که حامی ما بود و هست. ما خیلی هم از نظر مالی قوی نبودیم. اما عشقی .... زیاد

من ته تغاری اون خونه بودم و هستم. از همه همه چی رو ارث بردم. همه چیز در من چند برابر شد.  حالا کسی بیل و کلنگ و تخم و مرغ و نون نمیخواد. اما آنجه در توانم هست برای کمک به دیگران انجام میدم. آرزوهای دیگران آرزوهای من شدند.

یاد گرفتم اگر بین مظلوم شدن و ظالم بودن قرار گرفتم اولی رو انتخاب کنم. ادم مورد ظلم قرار بگیره بهتره تا ظالم باشه. حالا خوشحالم از اینی که هستم. شخصیت قوی و مستقلی دارم. به گذشته که نگاه میکنم خوشحالم. یه چیزایی دلم میخواد که نشده و نمیشه اما خیلی چیزا آرزوم بوده که الان بهش رسیدم. خوشحالم هرجا رفتم و قدم گذاشتم ( دایره اجتماعی من وسیع هست) به آدم احساسی و حساس. مهربون. خوش خلق و تا اندازه لازم توانا شناخته شدم.

نمیدونم چرا بحث اینجا کشید. اینارو اول پست نمیخواستم بگم. اما بی ربط هم نیست. پاکش نمیکنم. دلم نمیاد

 یه روز وقتی رفتم پیش مشاور و گفتم: آقای دکتر هرچی تست بلدی و وجود داره توی دنیا از من بگیر میخوام بدونم گیر رفتاری دارم. عیبم چیه. لایق اینهمه تعریف و لطف اطرافیانم هستم یا نه. خندید گفت همین که به این موضوع گیر دادی یعنی خوبی دیگه پاشو برو. گفتم نه میخوام خودم بدونم. تست ها رو جواب دادم و هفته بعد برای تحلیلش رفتم. یک عیب داشتم که براش خدا رو شکر کردم. گرچه دکتر عصبانی بود و دیوونه خطابم کرد

رویای عزیز! جواب تحلیل تست شخصیتت اینه ( چیزای خوبی گفت که شخصیه و گفتنش غرور کاذب میاره) اما دختر خوب. بالاترین درجه ایثار که در حد جان فدا کردن و کلا حذف خود و ندیدن خود هست، 30 هست. و این عدد در تو 27 شده. داری چیکار میکنی دختر؟ اصلا بلدی از کلمه "نه" استفاده کنی؟ لبخند زدم و گفتم "نه" بلد نیستم بگم "نه". دیدی بلدم بگم "نه".

 خلاصه بهونه واسه کمک نکردن نداریم چون:

گر وا نمی کنی گره ای، خود گره مشو                  ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

  

 پی نوشت: یکی رو آزار دادم. یه دوست رو.. چند روز پیش. مطمئنم رویای بالا برای اون غریبه باشه. بپرسید بگه فکر نکنم اینطور باشه. فکر میکنه بخشیدن بلد نیستم. نامهربون هستم. رفتارم باهاش دلایلی داشت که نتونستم بهش بگم. نشد بگم و هرگز نمیتونم بگم. اما قسم میخورم برای هر آزاری که بهش دادم هزار برابر خودم اذیت شدم. نمیخواستم اذیت بشه. اما مجبور بودم.

 پی نوشت 2: دوستان! دو صد گفته چون نیم کردار نیست... نیست... نیست... نیست

 



تاريخ : سه‌شنبه ٢٢ مهر ۱۳٩۳ | ۱:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.