گاهی قناری ها اگر در باغ هم باشند

مانند مرغان قفس, دلتنگ می خوانند

دچار یه بی تفاوتی و خلا روحی شدم. چند روزی هست و نمیدونم چقدر ادامه پیدا کنه. هیچ چیز خوشحالم نمی کنه و حتی ناراحتمم نمیکنه. بی تفاوت کامل

میگم میخندم کار میکنم اما واقعا بطور اتوماتیک. هیچ کارم پشتش فکر و انگیزه نیست. همش انجام وظیفه است. و انجام کارهای روتین. امروز دیگه اینقدر روی اتومات بودم که صبح آسانسور سازمان رو سوار شدم وقتی پیاده شدم دیدم طبقه11 هستم!! طبقه ای که چهارسال توش بودم ولی الان 2 ساله که اونجا نیستم.

انگار آدم توی این حال که میره دوست داره برگرده عقب. ذهنش پناه میبره به گذشته. اتفاقا مریم هم چند روزیه اینطوریه و فکر کنم واسه همین دلش برای کودکیش تنگ شده. منم که طبقه11 پیاده میشم و همش به خاطرات قدیم فکر میکنم. اینطوری نشده بودم زیاد. یعنی اصلا یادم نمیاد.

علتش نارضایتی از حال هست؟ بعید باید باشه. آخه زمان حال که الان من دارم سرشار از آرزوهایی هست که بهش رسیدم. مرتب برنامه میرم. جاهای زیبا و خاص میبینم. با دوستانم از ته دل میخندم. کارم خوب هست و دوست دارم. خانواده ای حامی و پر از محبت و بی نظیر. حتی به یکی از بزرگترین آرزوهام که قبول شدن در ارشد بود هم رسیدم و ثبت نام کردم. باورم نمیشه دانشجوی ارشد شدم اما اینقدر برام بی تفاوت هست که نه زیاد به دیگران میگم و نه حتی به کسی شیرینی دادم.

گاهی خودم رو نصیحت می کنم و چیزهای خوبی که دارم رو میشمارم. گاهی خودم رو دعوا میکنم که ناشکر شدی. خوشی زیر دلت زده. گاهی منطقی و علمی بهش نگاه میکنم و میگم برای هرکسی ممکنه پیش بیاد. گاهی هم تسلیم میشم. 

من. رویا. اینقدر بی تفاوت شدم که حتی گریه هم نمیکنم. یعنی واقعا هیچ احساسی اشکم رو در نمیاره و هیچ کسی خشمگینم نمی کنه. به هرچی که آرزو داشتم فکر میکنم که اگر بهش برسم چی میشه. هیچ حسی ندارم. هیچ حسی. رسیدم که رسیدم. نرسیدم که نرسیدم. 

یا بزرگ و پخته شدم. یا پیر دارم میشم. یا ناشکر شدم. یا دیوونه!

هرچه که هست. در گذرست و گذراست...



تاريخ : سه‌شنبه ٦ آبان ۱۳٩۳ | ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.