کاش همون روز مینوشتما. الان که گذشته انگار همتش رو ندارم و اون حس و حال و هیجان همون روز هم کمرنگ شده. بهرحال یاد و خاطره اش خیلی شیرینه اما شاید کلمات یاری نکنه

یه صبح پاییزی. قید همه چی رو بزنی و مرخصی بگیری از اداره. با لادن قرار بذاری توی همون ایستگاه اتوبوس ترمینال دکتر قریب. با هم خیابون و کوچه هایی که چهارسال قدم زنان به دانشگاه رسیدید رو مرور کنید. نم نم بارونم به صورت یخ زده بزنه. حس همون دخترک 22 ساله رو پیدا کردیم. مغازه به مغازه خاطره. کوچه به کوچه شادمانی. به درب دانشگاه رسیدیم. قیافه مظلوم و البته کلام صادقانه من مثل همیشه انتظامات رو قانع کرد و با لبخند ازمون دعوت کرد وارد دانشگاه بشیم.

-   آقا سلام خسته نباشید. روزتون بخیر. ما چند سال پیش دانشجوی دانشکده ادبیات اینا بودیم. دلمون برای استادهامون تنگ شده. میخواییم بریم اونا رو ببینیم.

-   دانشجوی اینجا بودید؟

-   بله آقا و همه افتخارمون تو زندگی اینه دانشگاه تهران درس خوندیم

-  (با لبخند) بفرمایید. انشالله خوش بگذره.

با لادن ذوق زده وارد شدیم. ما هشت سال پیش فارغ التحصیل شده بودیم. فکر نمی کردم وجب به وجب دانشگاه خاطراتش رو به یاد بیارم. گاهی از یادآوری بعضی خاطرات، خنده هامون بلند میشد و گاهی ریسه میرفتیم. گوشه گوشه فضای باز دانشگاه که در قدیم عکس یا خاطره ای داشتیم، عکس می گرفتیم و از تعجب دیگران میخندیدیم.

فضای دانشکده. برای من که الان 33 ساله هستم خاطرات ده دوازده سال پیش یعنی واقعا گذشته. یعنی شادی و حس خامی و سرحالی اون زمان. جزوه ها کتابها دوستان و اساتید.

بعضی مسوولین هنوز همونا بودن. مسوول آزمایشگاه زبان. مسوول سایت دانشگاه. رفتیم دفتر گروه. دکتر فقهی رو دیدیم. پیرتر شده بود. گفت کمی یادم میاد شما رو. وقتی گفتیم 8 ساله فارغ التحصیل شدیم تعجب کرد که چقدر دور اونجا بودیم. شنیدیم جلسه دفاعیه دکترا هست. رفتیم و نشستیم. من روبه روی دکتر فوادیان و مهمون لبخندهاش شدم. لذت بردم. یاد دفاعیه دکترای امید مجد افتادم. چهره ای که الان کم سرشناس نیست. استاد خود دانشگاه تهران شده. اتاقش رو دیدیم! با لادن به لقبی که بهش داده بودیم خندیدم و بعد لب گاز گرفتیم که باید فراموش کنیم.

هر استادی رو دیدم یه دونه "خدا مرگم بده چقدر پیر شده" میگفتم. راستش از اینکه من رو بیشتر از لادن یادشون بود کیف کردم. مزه داد. خیلی هم دانشجوی درسخون نبودم اما مطرح؟ نمیدونم اما فکر نمی کردم اینقدر توی ذهن مونده باشم. حس خوبی بود.

با یکی دو تاشون هم عکس انداختیم. دعوت شدیم به یه دفاعیه دکترا که هم جلسه چسبید و هم چند تا دیگه از اساتید رو دیدیم. لبخند گیرای دکتر فوادیان برای من دنیایی بود و اینکه گفت چقدر بامعرفتیم که بهش سر زدیم.

ظهر به بوفه رفتیم که هم ناهار بخوریم و هم خاطرات اونجا رو زنده کنیم. بابا عجب تغییر کرده بود. با لادن واقعا دهنمون باز مونده بود. عجب نور و سردری. عجب منوی متنوعی! کلی خندیدیم. ناهار خوردیم و یه ذره راستش رو بخواهید پشت آقایون محل کارمون حرف زدیم که غیبت نکرده باشیم! و بعد گشتی دیگه زدیم و یک روز بسیار زیبا رو سپری کردیم. چقدر جای دوست سوم که مدتیه خبری ازش ندارم خالی بود. جمع سه نفره خوبی بودیم

حالم خوب شد. از همه چیز رها شده بودم. حالا از اینکه ارشد هم قبول شدم خوشحال بودم. حس شیرین اون روزا با خاطرات خوبش زنده شد. میدونم سالهای بعد همین روزهای الان هم برایم خاطره ای شیرین خواهد بود. گذشته را دوست دارم. امروز را نیز و میخواهم به آینده لبخند بزنم و بگویم بیا... با خیر بیا... شاد بیا...

پی نوشت: توصیه می کنم و واقعا توصیه می کنم. هر وقت دلتنگ و ناامید بودید. حتما گذری به گذشته و اون مقطعی که توی زندگی براتون لذت داشته بزنید. به مدرسه و محل قدیم کودکی. به دبیرستان. به یه دوست اون دوران زنگ بزنید. به دانشگاه. محل کار قبلی... بالاخره اون جایی که خاطرات قشنگ دارید... واقعا موثر هست. و اگر زمان حال زیباست. خب! به زیبایی حال بیندیش



تاريخ : یکشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩۳ | ۸:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.