امروز بعد از نماز زهراسادات رو صدا کردم. روبروی هم دراز کشیدیم. صورت به صورت نزدیک هم. لب ورچیدم و بهش گفتم: زهراسادات میترسم اعتقاداتم متزلزل شده باشه.

بعدش اون گفت. منم گفتم. اون گفت. من گفتم. من گریه کردم. اون گریه کرد. من اشکم از روی بینی چکید و برام پاکش کرد. اون اشکش چکید من دستش رو گرفتم. و بعد دیگه فقط اون گفت. گفت و گفت و گفت... من لبخند زدم. اونم لبخند زد.

بعد بلند شدیم. من رفتم توی بغلش. انگار یه باتری خالی رو به یه منبع انرژی وصل کرده باشن. دقیقه ای ثابت موندم. شارژ میشدم. آروم شدم.

زهراسادات ازت ممنونمفرشته

 

 

 

پی نوشت: من کلمه سادات و سید رو برای هرکسی اسم نمیبرم. تا الان از خانمهایی که میشناسم دونفر. و آقایون یک نفر.

پی نوشت2: دوست نعمت بزرگیه. هرکدوم یه گوشه از دلت و روحت رو مینوازن. دوست زیاد= نعمت زیاد

 

 



تاريخ : یکشنبه ٢٥ آبان ۱۳٩۳ | ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.