مامان گربه خونه ما  میشل

وقتی دوست اوبا کوچولو بود میشناختمش. بهش میگفتم دماغ سیاه. خیلی دختر مهربونی بود و از بچگی با اوبا مهربون بود. بعد هم جفت اوبا شد.

وقتی اوبای طفلک مریض شد و مرد، اسم دماغ سیاه شد میشل! بعدها شد مامان میشل

خونه ما بزرگ نشده بود اما چون حامله بود، مثل همیشه که مامانم به حیوونهای باردار غذا داد. میشل گربه بیرونی بود اما رام رام و آروم. گاهی توی حیاط ما میخوابید. شکم قلمبه اش رو میدیدم و از تکون بچه ها توی شکمش به وجد میومدیم. دست به شکمش میکشیدیم و بچه ها رو میشمردیم. مطمئن بودیم 4 تا هستند قطعی. برای بچه ها اسم هم گذاشتیم. همون ادویه های خوب ما. آخر هم توی حیاط ما زایید. توی یه کارتن کوچیک

6 سال با ما زندگی کرد. مدتی بود بی اشتها شده بود. خب فکر کردم مثل روال همیشگی گربه هاست که گاهی دردی دارن یکی دو روز غذا کم میخورن و بهتر میشن اما میشل بهتر نشد. میشل حسابی شکمو و خوش اشتها هم بود.

با دکترشون تماس گرفتیم و علایم رو گفتیم. گفت یه B12 بهش بزنید باید یه نیمه روز بعد حالش خوب بشه. اما نشد

بعد گفت پس ببریدش بیمارستان. یک هفته رفت و آمد. آزمایش خون گرفته بودن و گفتن آنزیم کبدش بالاست و این درمان رو چند روز ادامه بدین و بیارین. تحمل آنژیوکت. صبح و عصر سرم داشتن و تزریق سفازولین. آخرش بهتر که نشد. کبد رو سونوگرافی کردن و نمونه برداری و جواب: سرطان کبد! درمان: ندارد! نتیجه: خواهد مرد!

الان که اینها رو می نویسم اشکها غیر قابل کنترل هست و از دیشب میشل خانوم مهربون و دوست داشتنی بین ما نیست. از دیشب دنیا را ترک کرد. از دردها رها شده. اینم طبق همون افسانه قدیمی که من بهش اعتقاد دارم رفت به پل رنگین کمان و منتظر ما، تا پیشش بریم.

من تصور میکنم در چمنزارهای پل رنگین کمان یه کلبه کوچیک هست و همه حیوونهای خونه ما از قدیم تا جدید و از گربه هامون تا پرنده ها و ماهی ها و... اونجا منتظر ما هستند. ولی فکر کنم چند تا گربه بیشتر منتظر ما باشن و ما هم بیشتر دلمون بخوادشون. تصورم اینه رییس همشون "عسل" هست. اونا رو مدیریت میکنه تا ما هم برسیم. تصور میکنم همشون به بابا هم سر میزنن و پیشش میرن تا کم کم ما هم بریم و خانواده دوباره کامل بشه.

میشل هم دیگه درد نداره. دیگه سایه و حجم کبد ورم کرده اش که از زیر بدن نحیفش مشخص بود، درد نداره. چشمهای قشنگش دیگه گود و چال نیوفتاده و دوباره درشت شده. پشم خوش رنگ و آبش شکمش رو که برای عکس برداری تراشیده بودن دراومده و نرم مثل مخمل و همیشگی هست. حسابی آب و غذا میخوره و کنار اوبا و جینجر خوشحاله. بعد از 5 سال بازم پیش اوباست. هر دو درد کشیدن

میشل خیلی گربه مودبی بود. آروم و خانوم و متین. بچه هاش هم خوب تربیت کرد. خوب محافظت میکرد. زیاد بغلی نبود. حسابی لوس بود اما دوست نداشت از زمین بلندش کنیم. یعنی هربار فرشته از زمین بلندش میکرد یه میویی میکرد و من میخندیدم و میگفتم: نکن فرشته... این انگار پوست درد داره. بهش دست میزنی میگه میوووو. اما بعدش ملوس و آروم بود.

 

 

پی نوشت1: میگن نزدیک در بهشت  پلی است  که به دلیل ساخته شدن از رنگهای گوناگون اسمش رو گذاشته اند«پل رنگین کمان». در یکطرف از این پل سرزمینی است از  چمن زارها و تپه ها و دره های پوشیده شده از سبزه های خرم و شاداب. حیوانات خانگی بعد از مرگشان مدتی رو در این محل بسر میبرند همگی باهم تمام روز مشغول بازی و خوش گذرانی هستند.  ولی تو عمق نگاهشون انگار همیشه منتظرند.... منتظرند تا انسانی که در طول زندگیشون با هم مانوس بوده اند از راه برسه و باهم دست در دست از روی پل رنگین کمان گذشته و وارد بهشت بشوند.

هر روز یکی از آنها همینطور که با دیگر حیوانات مشغول جست و خیزه یکباره دست از بازی میکشه و خیره میشه به دور دستها .. چون میبینه که صاحبش داره از آنطرف  میاد.. بعد چشماش برقی میزنه و شتابان میدوه به طرف صاحبش.. صاحبش یکبار دیگه اونو مثل زمانی که زنده بود در آغوش میگیره و سر کوچکش را نوازش میکنه و بعد دوتایی باهم از روی پل رنگین کمان عبور میکنن و  میرن به طرف بهشت..... 

پی نوشت2: اگر دوست داشتید میتونید از میشل و اوبا و عسل بخوانید.

پی نوشت3: چرا هنوزم که هنوزه نتونستم از جینجر چیزی بنویسم؟ جینجر جینجر چرا نمیتونم از تو بنویسم؟ چرا؟



تاريخ : یکشنبه ٥ بهمن ۱۳٩۳ | ۸:٠٩ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.