دیروز با یکی از دوستهای بسیار عزیزم صحبت می‌کردیم. براش یک اتفاق جالب افتاده بود که برای من تعریف کرد. در یکی از صبحهای قشنگ چند روز پیش داشته از خیابون رد میشده. آقای محترم و سن و سال داری با نگاه و لبخندی بهش تعارف کرده که از خط کشی عابر پیاده رد بشه و البته جواب دوست من هم یک لبخند بوده. انرژی و اثر لبخند محبت آمیز اون آقا باعث شده که دوست من هم وقتی از پل عابر پیاده رده میشده و خانمی رو دیده که وسیله داره مثل همیشه برای کمک جلو رفته اما با صورتی پر لبخند. از پل که رد شدن مادر و بچه ای رد میشدن که اون زنی که دوستم بهش کمک کرد با صورتش ادا درآورده و بچه خندیده و جای هیچ تردید نیست که یک مادر هم از خنده بچه‌اش کیف کرده و شارژ شده. دوستم گفت نمی‌دونی چقدر احساس‌های خوبی داشتم و لبخند از روی لبم نمی‌رفت و دلم می‌خواست به همه لبخند بزنم و این‌کار رو هم کردم. و من مطمئن هستم برای همه اون آدم‌های دیگه هم داستان همین بوده.

یادم افتاد چند سال پیش استاد کاتوزیان به شاگردهاش گفته بود اول صبح ممکنه اولین کسی رو که می‌بینید یک راننده تاکسی باشه. وقتی شما با روی خوش با اون رفتار کنید اون خوشحال میشه و با مسافرهاش با همون روی خوش برخورد میکنه. مسافرها به محل های مختلف مثل کار، دانشگاه و... میرن و مسلماً با ارباب رجوعهایی روبه‌رو میشن و با اونها با روی خوش برخورد میکنن و بعد ارباب رجوعها در شهر پخش میشن و هرکسی به دنبال کاری و این زنجیره تا توی خونه آدمها ادامه داره و از خونه دوباره به شهر برمی‌گرده.

من هم با خودم فکر کردم چقدر خوب میشه که از اول صبح سعی کنیم سرحلقه زنجیره محبت باشیم. اگر همگی این تصمیم رو بگیریم اصلا در اول صبح روز یک جور دیگه شروع میشه و این روز تبدیل به روزها و سالها میشه و در آینده میشه یک صفت درونی برای یک شهر و چه بسا یک کشور. هیچ چیز بعید نیست و هیچ تغییری غیرممکن نیست. جبران خلیل گفته: محبت واژه ای است از جنس نور که با دستی از جنس نور، بر صفحه ای از جنس نور نوشته می‌شود.

تار و پود عالم امکان، بهم پیوسته است            عالمی را شاد کرد، آن‌کس که یک دل شاد کرد



تاريخ : چهارشنبه ٢٧ مهر ۱۳٩٠ | ۸:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.