تا حالا صدای شکستن قلب خودتون رو شنیدید؟
اصطلاح شکستن قلب رو ممکنه زیاد شنیده و گفته باشیم. اما واقعیش رو تجربه کردید؟

ممکنه قلب آدم بشکنه. از چیزی اونقدر غمگین بشه که حس کنه قلبش شکسته. منظور من این نیست. این که "کسی" قلبتون رو بشکنه نه "چیزی"

من نمیدونستم چیه
کسی قلب من رو نشکسته بود. راستش کسی تا حالا دلش نیومده.  آخه من کاری به کار کسی نداشتم و ندارم. کسی رو دلم نخواسته آزار بدم. همه رو دوست دارم.

توی قلب من همیشه یه شعله از محبت روشن هست. توی هر شرایطی هم شعله رو زنده نگه میدارم. برای انگیزه زنده بودن و زندگی کردن. من اگر عاشق نباشم زود میمیرم.

گاهی شعله قلبم تبدیل به آتیش بزرگی میشد که وجودم رو میسوزوند. خیلی وقتها ذوب میشدم و آدمی دیگه ازم میساخت. کمک میکرد ناخالصی هام از بین بره و کمی شفاف تر بشم.  و کم کم اون شعله دوباره آروم میگرفت و یواش یواش سرد میشد و همون شعله کوچیک باقی می موند. برای همین هیچوقت قلبم نشکست.

مدتی بود قلب من پر از حرارت شده بود. حرارت زیاد. بعد سه چهار تا جمله کوتاه بشنوی. جمله هایی در حد دو سه کلمه. قلبم درجا یخ زد. تمامش ترک خورد. ترک های ریز و درشت... طفلک ریخت یهویی. اینجا صدای شکستنش رو شنیدم.

قلب من کف دستمه. واسه همین خرده هاش ریخت کف دستم. عین شیشه بود. یه گوی شیشه ای که سر آتیش گرفته باشی و یهو گذاشته باشی توی ظرف یخ.. جیرینگ جیگرینگ صدا هم میداد. 

حالا قلبم رو جلوی صورتم گرفتم. بهش ها میکنم تا کمی گرم بشه و اشک هم میریزیم تا بتونم بهم بچسبونمش. کاش میشد منم قلبم توی سینم پنهان بود. لااقل اینقدر شدید آسیب نمی دید. طفلکی قلب من! نمیدونم اون دنیا من از دستش شاکی هستم یا اون از دست من!

کسی قلب منو نمیخواد؟ برای من همون عضله ای که میتپه تا خون رو به بدنم برسونه کافیه... اینو نمیخوام. کسی میخوادش بدم به اون؟

تا حالا گریه کردید؟ حتما کردید. بلند چی؟ تا حالا بلند گریه کردید؟ تنها باشید. یه بغض رو به خاطر روحیه خانواده نگه داشته باشی. گلوت درد گرفته باشه. بعد تنها بشی. هرکی واسه کاری بیرون باشه. بعد مثلا جارو برقی رو روشن کنی. یا صدای یه آهنگ رو بلند کنی و بزنی زیر گریه
عین بدبخت ها. بلند هم گریه کنی ها. بلند هم حرف بزنی با خدا. یا با مخاطبت . اشک هم بریزی ها.

شروع تمام جمله هات که به خدا میگی این باشه: "خدایا توی که میدونی", "خدایا تو که شاهد بودی"

و شروع تمام جمله هات به مخاطبت این باشه: "مگه من خودم صدبار نگفته بودم؟ مگه نمیدونستی؟ مگه خودت نگفتی؟"
بعد به سرفه بیوفتی . گلوت خشک باشه. حتی عق هم بزنی . اما اشکت خشک نشه. 

فکر کنم برای هرکسی پیش اومده باشه. گذرا هم هست. میگذره. میگذره. عیب نداره. درست میشه. همه چی درست میشه. فقط باید خوب باشیم. خوبی کنیم. اشتباهات میشن تجربه واسه آدم. 

همیشه گفتم و بازم میگم. تکراریه. هیچ لحظه ای سخت تر از وقتی نیست که مضطرب و با ترس به خواهرت بگی: فرشته چی شده؟ و توی چشمت نگاه کنه و با بهت و ترس بگه: رویا! بابا مرده

وقتی این رو تاب آوردم. نمردم. نیوفتادم. ایستادم. بقیه هم میتونم تاب بیارم. دیگه هیچکس نمیتونه بابای خودم بشه. اما دوست میشه پیدا کرد. همکلاسی میشه پیدا کرد. همکار میشه پیدا کرد. حتی عشق هم میشه پیدا کرد.

خدایا من هنوزم دلگرمم. دلگرم به وجود کسایی که مایه دلگرمی هستند. حضورشون رو برام پررنگ و وجودشون رو برام حفظ کن. آمین

ماه اسفند رو دوست دارم. ماه ماهی های عاشق. حتی بیشتر از فروردین و عید. ماه شیرین و پر هیجان اسفند. ماه ویژه ماه اسفند

 

 

پی نوشت: من بهترم اما امروز سالن همایش های فولاد بودم و بعضی خاطرات اذیتم کرد. خوب و بد. خاطره یه پیامک خوب. و چیزهای دیگه. امروز آقای خواجوی رو دیدم و خاطرات برنامه ای هنوز مدیرم بود. امروز دیدن آقای رضوان مدنی رفتم. وقتی افتتاحیه گرفتیم آقای خواجوی رییسم بود و موقع اختتامیه آقای رضوان مدنی. و امروز هیچکدوم رییسم نیستند! وقتی امروز بهش گفتم: آقای مدنی خیلی برام دعا کنید...خیلی. خودمو کنترل کردم اما بغضم رو درک کرد و با مهربونی گفت: باز احساسات خانم صفرزاده تحریک شد.

پی نوشت2: من بهترم . امروز شنبه است. فقط مطالب مریم عزیزم توی وبلاگش حسابی حالم رو منقلب کرد و دوباره بهم ریختم. اما حتما بهتر میشم. بهتر میشیم. فقط صبر کنم. خدایا صبر صبر صبر

پی نوشت3: مریم؟ نیمکت خالی نشونه انتظار بود؟ 

پی نوشت4: من باید الان همراه زهرا سادات کربلا می بودم. اما نیستم. نشد برم

پی نوشت5: خیلی خوبه که آدم آبجی هایی داشته باشه که وقتی داری فحش میدی با مهربونی نگاه کنن و وقتی وسط فحشها یهو ساکت میشی و بغض میکنی بارم با مهربونی نگاه کنن.

پی نوشت6: رکورد پی نوشت رو زدم



تاريخ : شنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۳ | ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.