رویای زندگی

من اگر مرد بودم...
نه،
اگر مرد عاشق بودم..
بازم نه
اگر مرد عاشقی بودم که مدتی بود بین من و عشقم جدایی پیش اومده بود
اگر خبر دار میشدم که رفته سینما
سینما...
قبلا هم چند بار توی سینما و بعدش با هم آشتی کرده بودیم. سینما معجزه میکنه 
حتما کار و مشغله رو هرچی که بود ول میکردم و پا میشدم میرفتم جلو در خروجی سینما می ایستادم
منتظر می موندم تا بیاد
و می آمد
حتی مطمئنم از بالای پنجره، خیابون رو چک کرده ببینه من هستم یا نه
اینقدر میشناسمش که میتونم تصور کنم چی میشد. چشماش از خوشحالی برق میزد‌. با لبخند همیشگیش میومد نزدیکم.
مثل هر بار دیدن من، کمی دستپاچه میشد و خجالت زده هی لبخند میزد 
میدونم باز ناآرومی  خواهدکرد. قاطی خواهد کرد. بغض خواهد کرد. گله خواهد کرد. حرفهاش رو بارها خواهد خورد، اما
اما من همینجوری دوستش دارم
من همونم که بارها بهش گفته بودم: تو برام همیشگی هستی. من همیشه هستم. هیچوقت نمیرم 
میدونم وحشت از رفتن کسی داره 
قبلا هزار بار می‌پرسید که مبادا ترکش کنم، اینقدر می پرسید تا کلافه ام میکرد
طفلک اینقدر می‌ترسه که گاهی میگفت اگر من هم خواستم برم، تو نذار
نزدیک که میشد، دستش رو میگرفتم و...
سینما همیشه برای ما معجزه کرده
اینبار هم 
ولی من مرد نیستم
مردی که هست عاشق نیست
سینما هم‌ اعجازی نداره  ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٦/٤/۱۸ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ توسط رویا صفرزاده نظرات () |

Design By : Night Melody