یه قصه کوتاه بود. توی نت پخش شد. ماجرای یه دختری کخ خیلی زیبا نبود و 40 سالگی رو رد کرده بود. کارمند بایگانی. مدتی فردی عاشقش میشه. یه مرد خیلی خیلی خوشتیپ و زیبا

اما وقت عروسی دختر را رها میکنه. کل پولهای دختر را بالا کشیده بود و سرش کلاه گذاشته بود. همکارهای دختر پریشان و نگران اون هستند. اما پری فرداش میاد سرکار. سرحال و شاداب با قطره ای اشک توی چشمش. میگه: مهم نیست که اینطور شده اما اون روزها بهترین روزهای عمرم بود و.... 

 

داستان که کوتاست و دست نویسنده درد نکنه. اما من ازش لذتی نبردم. به نظرم در دنیای واقعی محاله کسی بتونه یک عمر سرمایه رو از دست بده و باکش نباشه و شاد باشه. 

جدا از اینها... جدایی تلخ هست. شاید اگر با عاشق را با عشق از دست بدی بتونی برای روزهای شادی که باهاش بودی بقیه زندگی هم شاد و راضی باشی. اما وقتی فکر کنی تمام اون روزهای شاد واقعی نبوده و سرکار بودی، بازیچه و ملعبه بودی دیگه محاله شاد باشی و از یادآوری اون روزها لذت ببری وقتی تمام تمام تمامش دروغ بوده. وقتی اون بخش زندگیت بوی گند دروغ و نامردی بده نمیتونی شاد باشی

شخصیت پری خیالی هست. خیالی

وقتی داری یه ظرف بادوم میخوری لذت میبری. وقتی آخری تلخ باشه. همه شیرینی دهنت رو از بین میبره. مدتها کامت تلخ میشه

تلخ تلخ تلخ...



تاريخ : یکشنبه ۸ آذر ۱۳٩٤ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.