برای اولین بار که دبی رفتم دیدن اون همه برج های بلند و جاهای خیلی شیک و مدرن و تجملی برام تازگی داشت و خیلی جالب بود. وطن دوستیم باعث میشد متاسف بشم. با خودم میگفتم اینجا فرقش با کیش چیه؟ دبی اینور خلیج فارس هست و کیش اونورش. آب و هوا جغرافیا یکیه. هر دو کشور هم نفت دارن. اینا چطوری جهنم رو بهشت کردند و ما برعکس؟

من از اون سفر بسیار لذت بردم و استفاده کردم. نه پام رو توی کنسرت­ خواننده های ایرانی گذاشتم و نه کلاب و دیسکو رفتم. اما توی بهترین برج ها و هتل های دبی غذا خوردم و گشتم. در مدینه الجمیرا قایق سواری کردم. توی بهترین و گرونترین مراکز خریدش قدم زدم و لذت بردم. یک سفر باب میل با استفاده بهینه از زمان و امکانات.

گاهی حسرت میخوردم و دلم برای کشورم میسوخت. گاهی بدبین میشدم نسبت به ایران. البته بیشتر اوقات بیخیال بودمابرو و از سفرم لذت میبردم. برعکس خیلی از ایرانی ها من از عربها بدم نمیادزبان. خب دوستان قدیمی زیادی دارم که همگی مهربون و خوب هستند. یعنی در واقع از هیچ قومیت و هیچ دین و آیینی بدم نمیاد.

بعد واسه اینکه خیلی دلم نسوزه با خودم گفتم تمدن گذشته! شعار دادم که بالاخره اصالت ایران یه چیز دیگس. ما اینهمه قدمت داریم و....

مدتی پیش به چین سفر کردم. 8 روز سه شهرش رو گشتم. پکن و شانگهای و هانجو. سفر به کشوری با تمدن خیلی خیلی کهن.  ایران و چین جز 4 کشور کهن دنیا هستن (ایران کهن تر هست). مورد ظلم و جنگهای متعدد هم قرار گرفتن. این دیگه امارات نبود. چین بود. اسمی بزرگ و ریشه دار

حالا میشد مقایسه کرد. اصلا علت سفرم به چین همین بود. تقریبا تمام کسانی که در تور ما بودن، همه جا رفته بودن و بعد اومدن چین. اما من از چین شروع کردم. همشون هم دکتر و کارخونه دار و دنیا گشته بودناز خود راضی. نمیدونم من اون وسط چیکار میکردم قهقهه البته هیچکدوم اندازه من، طبیعت ایران رو نگشته بودن. چشم و گوشم رو خوب خوب باز کردم تا ببینم. گشتم. حسابی هم گشتم. با کیفیت و کمیت بالا هم گشتم.

 یک عالمه تجربه های ناب به دست آوردم که دوست دارم ازش بنویسم. اگر مطالب قبلی من رو خونده باشید همیشه نوشتم که من سفر زیاد میرم اما از همش نمی نویسم.

من از تجربه های خاص خودم مینویسم. مطالب این سفر هم تماما تجربه و یافته های خودم و صحبتهای راهنمای سفر هست. برای هیچ عکس و مطلبش از جستجوی اینترنت استفاده نکردم.


تصمیم گیری کوتاه و سریع در اسفندماه

-  بیا بریم یه سمتی. یه جایی که هرکسی نره.

- کجا بریم؟

-من نمیدونم. اما جایی متفاوت میخوام. از این کشورهای اطراف نه. دلم میخواد بریم یه جای درست درمون

- میگم بریم چین؟

- میایی؟؟؟ تعجب

- آره. فقط بریم از خانواده ها اجازه بگیریم.

فردای آن روز

- اجازه گرفتی؟ من اوکی شدما

-  منم لبخند پس یه پیگیری با چند تا آژانس میکنی؟

- آره خیالت راحت

 

دو سه روز بعدش با یه آژانس مسافرتی نزدیک سازمان قرارداد بسته شد. مدارک ارسال شد. ثبت نام کردیم. حتی هردومون پول برای ارز هم از خانواده قرض کردیم.خنثیالبته من کمی بیشتر سخت بود اما جور شد.

من و دوست عزیزم  عین دو تا دختر دسته گل ایرانی در 4 فروردین ساعت حدود 8 شب از فرودگاه امام به سمت پکن حرکت کردیم.

روز اول پنجم فروردین:

ساعت مچی روی دست ما 3 و خرده صبح رو نشون میداد. اما آفتاب زده بود. ساعت محلی از 7 صبح گذشته بود. به دختر کوچولویی که کنارم نشسته بود گفتم: تا حالا 3 صبح روشن دیده بودی؟ با خنده و تعجب گفت: نه

سرخوش و دلخوش رفتیم سمت گیت های بررسی ویزا و.... بعدش توی (free shop) شکلات ها و عطرها رو دیدیم و سر صبر سیم کارت خریدیم. همچین خیلی ریلکس و خونسرد. با مهناز و موژان و شوهرش که هم ویزایی بودیم دوست شدیم و میگشتیم.

من و دوستم تصمیم گرفتیم یک سیم کارت مشترک داشته باشیم و بیخود هزینه دو تا خط ندیدم. گوشی هامون رو هم از حالت پرواز خارج نکردیم. فرودگاه وای فای داشت اما کار نکرد و سرعت نداشت.

هر هر میخندیدیم. بعد رفتیم سر وقت چمدون ها که همه برداشته بودند جز ما!! دو تا چمدون واسه خودش میچرخید. سریع برداشتیم و حرکت کردیم. هی هم غر میزدیم واه واه چرا هچکس دنبال ما نیومده!!!!! دیدیم یک جمعیت 50 یا 60 نفره ایستاده و نشسته، منتظر ما هستن. کل تور جمع شده بودند.زبان

دو تا لیدر که هر دو هم کچل کرده بودند کاغذ به دست یه کمی اخمالو و منتظر ما. یکیشون از همون دور نظرم رو جلب کرد و گفتم کاش این لیدر ما باشهنیشخند. نزدیک که شدیم همونی که نظرم رو جلب کرده بود با قیافه خیلی خیلی خشک و جدیش اومد جلو و اسمهامون رو گفت. وقتی گفتیم بله. گفت این جمعیت رو می بینید؟ ما مات نگاه کردیم. ادامه داد: معطل شما بودن. کجا بودید؟

ترسیدیم استرس و گفتیم چمدونهامون نیومده بود!!!! نگفتیم داشتیم چرخ میزدیم

دوستم خیلی لجش اومد و گفت عجب لیدر بداخلاقی، کاش اون یکی مال ما بود. منم الکی اخم کردم و گفتم آرهچشم اما ته دلم خوشحال بودم.مژه

نمیدونستم راهنمای ما چطور آدمیه. ظاهر و حرکات و سکناتش که از تیپ آدمهایی بود که من خوشم میاد. و حسم میگفت اخلاقش هم همونطوره (که برخورد جدی و بداخلاق اولش بهم ثابت کرد درست فکر کردم).زبان

ساعت دیگه 12 ظهر بود. ما از ایران اومده ها خسته و خوابالو بودیم. 8 ساعت پرواز و بهم خوردن سیستم بدن. البته من حس میکردم سرحالم. سلام پکن. سلام خورشید شرق. سلام اینور دنیا بغل

توی اتوبوس هرچی سوال میکردیم راهنما میگفت فردا جواب میدمخنثی. دوستم خیلی حرص میخورد. میگفت این کلا هیچ سوال ما رو جواب نخواهد داد. گفتم عیب نداره خوبه که مارلون براندویی برای خودش و قاه قاه خندیدم. یه کمی هم شبیه کویین کاستنر هم بود. دوباره به خاطر دل دوستم اخم کردم و فحشش دادم که این دیگه کیه!!چشمک

خب برنامه تور ما از قبل توسط آژانس چیده شده بود و جدول زمانبندی داشت. یه نیمه روز و یک روز کامل هم وقت آزاد داشتیم که داداش دوستم برامون برنامه اضافه پیشنهاد داده بود که وقتمون هدر نشه. منم که عاشق اینم که سفرم پر از بازدید باشه و هیچ وقتش حروم نشه

لیدر جان گفت حالا که 2 ساعت مونده به تحویل اتاق هتل، واسه این که وقت حروم نشه بهتره بریم و به شهرک المپیک سر بزنیم. خیلی خوشم اومد. برای وقت ما ارزش قایل بود.

سازه فولادی آشیانه پرنده

تداعی کننده یک پرنده که اومده با شاخ و برگ لانه ساخته. یکی سازه فولادی محض! بدون به کار رفتن سیمان و بتن. پر هزینه تر از المپیک لندن و جام جهانی آفریقای جنوبی. لیدر جان تعریف کرد که سال 2003 که از این منطقه اتفاقی رد میشده بهش گفتن قراره اینجا المپیک برگزار کنیم. یک بیابان بوده و سال 2008 یعنی فقط بعد از 5 سال اون شهرک و اون سازه ساخته شد.

ظرفیتش هم 88888 (در چین عدد 8 رو دوست دارن. پلاک 25 هزار دلاری هست چون همش 8 هست) ساعت 8:08 صبح روز هشتم ماه هشتم افتتاح شد و چین هم قهرمان شد.

برج میلاد تقریبا 200 میلیارد تومن هزینه شد و این سازه 500 میلیون دلار هزینه برده است و کل اون مجموعه پارک المپیک 4 میلیارد دلار خرج کردن اما خیلی درآمدزایی نداشته براشون. بازدیدی اجمالی از بیرون داشتیم و عکاسی کردیم و به هتل برگشتیم. آشیانه پرنده جز 20 سازه سوپر مدرن دنیا هست.عینک

    

نمایی از گوشه از شهرک المپیک و آشیانه پرنده (سازه تمام فولاد)


محله و خیابان وانگ فوجینگ

ما میخواستیم بریم یه جایی دیگه اما لیدر جان پیشنهاد دادن که عصر به خیابان وانگ فوجینگ بریم. ما هم بچه های حرف گوش کن بودیم . بعد از کمی استراحت در هتل آماده شدیم و با تاکسی به این خیابون رفتیم. پکن شهر بزرگی بود. خب 19 برابر تهران هست.

خیابان وانگ فوجینگ یکی از دیدنی ترین مراکز خرید پکن است. در این خیابان خودرو تردد نمی کرد و خیلی زیبا و پر زرق و برق بود. فقط یک مرکز خرید تلقی نمیشد. یه جورایی منطقه گردشگری هم بود.

در اواسط خیابان کوچه ای بود که سنتی و قدیمی بود. دکورها و نورپردازی های جذاب و مجتمع های مدرن رستوران و بوفه های قدیمی و سنتی هم بود. قسمت غریب داستان و چیزی که تجربه جدید من بود دیدن بوفه های غذایی بود که سیخ های افراشته که بهش انواع عقرب و رتیل و جک و جونورهای عجیب غریب. استرسعقرب بیچاره دست و پاش تکون میخورد.نگران با دوستم کمی شوکه شدیم. عکس انداختیم و زود از اونجا دور شدیم. نمیشه عمومیت داد که کل غذای چینی ها اینه. اون محله مثل مثلا دل جیگری های ما بود. بالاخره هر جایی یه جوره. من از دیدن این پاچه های و کله های کز داده شده گوسفند هم فرار میکنم.

  

روی عکسها کلیک کنیداسترس

وجود چرخی هایی که دستفروش غذا بودن، جالب و زیاد بود. کمی بوی غذاهای عجیب، حال من رو بد کرد اما من اومده بودم تجربه کنم و ببینم. سرخوش با دوستم مشغول رفتن در فروشگاهای برند شدیم. لباس پرو میکردیم و میخندیدیم.

اینقدر چیزهای خوب و زرق و برقی بود که آدم دلش میخواست همش رو بخره. ما با یکی دو تا خرید کوچولو تصمیم گرفتیم برگردیم! ساعت 10 شب انگار دیگه هیچ خبری نبود. خیابان سوت و کور و خلوت و فقط چند تا توریست بودن. نتیجه این که با دوبرابر کرایه تاکسی برگشتیم (100 یوان) و فهمیدیم نباید تا دیروقت در خیابان بمونیمهیپنوتیزم. توی تاکسی هم هی ترانه میخوندیم و میخندیدیم. تا رسیدیم هتل شیک و قشنگمون (BEIJING KUNLUN HOTEL)

فردا باید ساعت 8:30 دقیقه صبحانه خورده منتظر لیدر جان عینک میشدیم. سرخوش و خندون . چرت و پرت گویان به خواب رفتیم. یک خواب راحت و شیرین

 

 

 

 

 

پی نوشت1: من خیلی اهل عکس انداختن از جاهایی دیدنی صرف عکاسی نیستم. تعداد عکسهایی که خودم توش نباشم خیلی کمه  نیشخند منم که در وبلاگ عکس شخصی نمیذارم. خلاصه ببخشید لبخند



تاريخ : جمعه ٢٠ فروردین ۱۳٩٥ | ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.