اول نوشت: برای دیدن عکسها در سایز بزرگتر کلیک کنید لبخند

اول نوشت2: بازم تکرار میکنم که من عکاس نیستم. فرصت عکاسی نداشتیم و بیشتر جاهای خیلی خیلی زیباتر خودمون هم ایستادیم وسط تصویر زبان

اول نوشت3: بازم تکرار کنم من هیچ عکس و مطلبی رو از اینترنت سرچ نکردم. همش شنیده ها و دیده ها و عکس ها از خودمه عینک

روز دوم - جمعه ششم فروردین:

دوستم یکربعی زودتر از من بیدار میشد تا موهاش رو درست کنه. مژه منم که نمی خوابیدم. بلند میشدم واسه خودم میپلکیدم. آماده شدیم و رفتیم پایین برای صبحانه. نمای بیرون از هتل ما خیلی خوشگل و زیبا بود. 

صبحانه چی بردارم؟؟ سوال به قول لیدر جان که بعدها گفت غذای چینی خیلی خوبه به شرط اینکه بدونی چی بخوری. خب درد منم این بود که نمیدونستم چی بخورم! اولین صبح همه چی به نظر مشکوک و بودار بود. سس ها خیلی باب میلم نبود. با خودم گفتم چیزهای آشنای بی خطر بردار. کمی سبزیجات برداشتم و حبوبات و میوه و یه نون و شیرینی. اما نتونستم صبحونه کامل بخورم. معده ام هنوز خواب و قفل بود. افسوس آب سیب خوردم. صبحانه تنوع زیادی داشت و میشد خوراکی های باب میل پیدا کرد. دوستم شده بود سوپرمن. انواع غذاهای جدید برمیداشت و تست میکرد و میگفت این خوبه و منم میخوردم. عزیز دلمقلب

 

 صبحونه روز اول خوشمزه

توی لابی هتل جمع بودیم. تیم ما در 2 هتل مستقر بود. موقعیت هتل ما بهتر بود و تعدادمون کمتر. طبق گفته لیدر جان، اول سراغ اون هتل رفتن و بعد سراغ ما اومده بودن. من و دوستم مشغول عکس انداختن بودیم. نمیدونستیم که همین تعدادی که اینجا هستیم هم برای دو گروه مختلفه یعنی بچه های اون لیدر هم در هتل ما بودن. دیدیم یه عده رفتن سمت اتوبوس. ما هم گفتیم این چند نفر باقیمونده که رفتن ما هم میریم، لابد اونا هول بودن!!!

عکس که انداختیم رفتیم سمت اتوبوس. بیرون هتل دیدیم لیدر جدی تر از دیروز تند و سریع همراه کمک چینی خودش داره میره سمت لابی و پذیرش هتل (کمک لیدر اسمش کری بود و شخصیت محبوب سفر از بس بامزه بود و وظیفه مهمش شمارش ما بود. صد بار ما رو میشمرد)  ما هم یک سلام علیک کردیم و رد شدیم و رفتیم سوار اتوبوس شدیم. نگو قبلا اسمها رو جلوی در اتوبوس خونده بوده و ما دوتا نبودیم! و با اون سرعت داشته میرفته من و دوستم رو پیدا کنه. واویلاگریهاسترس

وقتی توی اتوبوس سلام عیک کردیم همه گفتن لیدر اومد دنبال شما!!! وقتی لیدر برگشت پیش دستی کردیم گفتیم ما که سلام کردیم شما هم جواب دادییییییی چطور متوجه ما نشدید! دروغگو. بنده خدا فکر کرد ما توی جمع بودیم واسه همین گفت وقتی من اسم صدا کردم چرا جواب ندادید؟ جرات نکردیم بگیم موقع اسم خوندن اصلا ما نبودیم و داشتیم عکس میگرفتیم. نیشخند

بیا اول کاری عین دو تا دختر خنگ و بی نظم به نظر رسیدیم. اون از فرودگاه اینم از صبح روز اول وقت تمامکلافه

کشور چین / شهر بیجینگ ( پایتخت شمالی)

صبح توی ماشین لیدر پر دانش ما شروع کرد به افزایش اطلاعاتمون در مورد چین

چین کشوری است که همه چی تقریبا "ترین" هست. از نظر وسعت بعد از روسیه و کانادا سومین کشور بزرگ دنیاست. اسم پایتخت چین الان بیجینگ هست. مائو 1949 (رهبر کمونیست چین) اسم پکن رو عوض کرد و گفت بهتره اسم قدیم که مال 600 سال قبل بوده رو بذاریم و دوباره بیجینگ بنامیم. قدیم ها چین به خاطر وسعت زیاد، دو تا پایتخت داشته: بیجینگ (پایتخت شمالی) و نانجینگ (پایتخت جنوبی)

هیچ میدونید چین بالاترین رتبه رشد توسعه اقتصادی را داره؟ یک میلیارد و 450 میلیون جمعیت داره؟ در کارت شناسایی ما فقط محل تولد ذکر میشه اما در چین هم زادگاه ذکر میشه و همچنین قومیت؟ چون برمبنای  قومیت هست که میشه قانون تک فرزرندی اجرا بشه.

 قوم اقلیت فقط 150 میلیون هستند اما 55 قومیت هستند!! و بقیه که یک میلیارد و 300 میلیون یک قومیت هستند و بهشون میگن اکثریت "هان".

این "هان ها" نمیتونن بیشتر از یک فرزند بیارن اما بقیه اقوام اقلیت مجاز هستند که اگر خواستن فرزند بیشتر بیارن چون خیلی کم هستن. مثالهایی برای قومیت ها: اویگورها، تبتی ها و... . چین یک استان مسلمان نشین به اسم شین جان داره.

برای کنترل جمعیت به شدت قوانین سختی گذاشته میشده مثل جریمه های سنگین. مثلا مجموع درآمد سه سال پدر مادره!! واسه همین تونستن کنترل کنند. خلاصه الان یکی دو سال هست که این قانون هم نقض شده چون ممکنه چین در آینده دچار جمعیت بالای کهنسال بشه.

مردم چین ذاتا مطیع هستند و خیلی قانونمند هستند. هیچ میدونید  در پکن ماهواره ممنوع است اما کسی هم نمیره یواشکی بذاره. فیس بوک هم ممنوع هست!

در چین چهار شهر (بیجینگ، شانگهای، تیان جین، چان چن) و دو جزیره ( ماکائو و هنگ کنگ) خودمختار هم دارد. یعنی تحت حکومت چین هستند اما برخی قانون ها در اونجا ممکنه خیلی متفاوت باشه.

در چین اگر مال پکن نباشی نمیتونی اونجا خونه و ماشین بخری تا جمعیت شهرها الکی اضافه نشه. اگر مجرد باشی نمیتونی در شانگهای خونه بخری. ( واقعا میدونن میخوان چیکار کنند. لجم دراومد که چرا در تهران داریم منفجر میشیم اما پکن که 19 برابرتهران هست فقط 15 میلیون جمعیت داره و از هر 1000 نفر فقط 10 نفر ماشیندارن)

روبان قرمز دوست دارند. عروسی داشته باشند به اگزوز میزنن. عزادار باشند به آیینه. میخوان مبارک باشه و ماشین سالم بمونه به برف پاک کن. ( من اینو میدونستم به چمدون هام روبان قرمز زده بودم خنده)

 

کاخ تابستانی

لیدر جان گفت پکن شهر عجیبی هست. فاصله دما در تابستان و زمستانش خیلی زیاده. یک شهر تاریخی است. به خاطر گرما و سرمای زیادش دو کاخ تابستانی و زمستانی برای ییلاق و قشلاق امپراطورها ساخته شد. کاخ الان دیگه داخل شهر هست. که به دیدنش رفتیم. بزرگترین مجموعه کاخ باغ دنیاست با 390 هکتار بزرگی!تعجب

 علت خنکی این کاخ یک چیز خیلی خیلی خیلی عجیب بود. دریاچه دست ساز تعجب به نظر میومد محال باشه که اینو 10 میلیون کارگر در 20 سال ساخته باشند. تصور کنید 20 سال 10 میلیون کارگر کار کنن. تازه خاک رو بریزن کنار تا تپه ای ساخته شده و روی تپه کاخ ساختن. اعداد عجیب غریب و کارهای شگفت انگیز! یک سوم اونجا دریاچه (130 هکتار) است.


 

 باورتون میشه این دریاچه رو آدمها کنده باشن؟ و اون خشکی ها تپه دست ساز باشه که روش کاخ ساخته باشن؟؟؟ خیلی جالبه ها

 

 اونجا طولانی ترین راهرو امپراطوری دنیا وجود داره. سه کیلومتر! با ده هزارتا نقاشی روی سقفش! بعد از بازدید سوار قایق های ویژه و جالب دریاچه و از در دیگه خارج شدیم. قایق خیل خوشگل بود. شبیه اژدها، به سرعت اما بدون هیچ تکون خاصی حرکت کرد. خیلی لذت بخش بود.

  

نمایی از دریاچه و قایق / عکس از سقف زیبای قایق در گوشه عکس 


 صف قایق که ایستاده بودیم اولین گفتگو بین من و لیدر شکل گرفت. بنده خدا باید حواسش به بالای 40 نفر آدم می بود. جدا از برنامه ریزی بازدیدها. گفتگوی ما در مورد اینکه گهگاه طبیعت گردی میکنم و دارم سعی میکنم ایران رو بگردم. و بعد در مورد اینکه چقدر ماها مواظب آثار تاریخی و طبیعی خودمون نیستیم. از نیزارهای آتیش گرفته دریاچه آهنک تا آشغالهای آبشار بیشه و اینکه خدا نکنه در ایران یک جایی رو مردم بلد بشن. یکی دوسال بعد دیگه وجود ندارهناراحت چشمه های باداب سورت و قدرنشناسی مردم. اطلاعات لیدر در مورد ایران خیلی به روز و عالی بود. با اینکه مقیم چین بود. لیدر جان همینه دیگه

کاخ تابستانی رو سال1150 میلادی میسازن بعد در دور مرحله کاملتر میشه. خرد خرد بهش اضافه شده. 150 سال پیش مادر امپراطور پولی که دستش بود که باید خرج نیروی دریایی می کرد، زحمت کشید و کاخ پسرش رو لوکس تر کرد! بلهزبان

این هزینه ای که خرج نیروی دریایی نشد باعث شکست چین در مقابل انگلیس (سر مساله جنگ تریاک) شد و باعث شد هنگ کنگ 99 سال برای انگلیس بشه و ماکائو برای پرتغال و در سال 1999 به چین برمیگردن اما هنوز حال و هوای اونجا رو دارن. و الان این دو خودمختار هستند تقریبا

  

 گوشه ای نقاشی های روی سقف و معماری و زیبایی بنا


فرصت عکاسی بد نبود. خوب بود. گاهی عقب می موندیم و اصلاحی که بین من و دوستم تا آخرین روز سفر تکرار میشد این بود: بگیر بدو زبان. گوشیهامون رو جا به جا کرده بودیم و از هم عکس میگرفتیم و میگفتیم حالا بدو. خب توضیحات لیدر جان خیلی جامع و کافی بود و اصلا دوست نداشتم از دست بدم که خوشبختانه تقریبا تمامش رو میشنیدم. توضیحات لیدر حرف نداشت. 

باغ باشکوهی بود. با معماری بنای زیبا و طبیعت فوق العاده. اینکه این همه قدیمی هست. درختان پرشکوفه زیبا و بیدهای مجنون، آدم رو لیلی میکرد. واقعا تصور اینکه این دریاچه دستکند باشه غیرقابل باور بود.

   

موسیقی سنتی چینی در فضا پیچیده شده بود. پیرمردی کنار دریاچه مینواخت. اسم ساز رو نمیدونم جرات هم نکردم از لیدر بپرسم. لیدر یه جوری ترسناک اما خوشایند بود ( البته خب صبح روز اول بود. البته تا آخرش من خیلی راحت نتونستم سوال بپرسم) نوای ساز جالب و عجیب و روح نواز بود. (کمی ویدیویی ضبط کردم، کسی دوست داشت بگه براش ارسال میکنم)

یکی از سرگرمی های افراد سن بالا یا به قولی بازنشسته ها در چین نوشتن جملات با آب روی زمین بود. لیدر میگفت همینطوری واسه دلشون این کار رو انجام میدن و دوست دارند. اگر اسمت رو بهشون میگفتی برات مینوشتن و معتقد بودن نور خورشیدی که به این نوشته و زمین میخوره باعث میشه اتفاق خوب بیوفته یا دعایی بگیره و... با خودم فکر کردم ما هم میگیم آب روشنایی هست. چه کار تمییزی. باعث کثیفی هم نمیشه. آب خشک میشه و اثری از آلودگی نمی مونه!

 توی راهروی امپراطوری هم قدم زدیم. مسیری سنگی هم نشونمون داد که گفت امپراطور با پای برهنه روی این قدم میزده برای ماساژ کف پا! دلم میخواست کفشهام رو دربیارم و قدم بزنم. منتها باید عکس میگرفتم و میدویدم!نیشخند

  

نوشتن افراد مسن روی زمین /// محل قدم زدن امپراطور واسه ماساژ کف پا

تصویر وسط: میگم شیر از ایران به چین رفته. سر در ورودی یه جایی در باغ شیر بود. یک جفت شیر دقیقا دقیقا دقیقا شبیه هم. فقط اونی که کره زمین زیر پاشه نماد شیر نر و اونی که یک بچه زیر پاشه نماد شیر ماده هست. زیبا بود

 

کارخانه و فروشگاه مروارید

مروارید زیباست. شکل گرد و خوشگلش دل آدم رو میلرزونه. اونم مروارید صیقل داده شده به دست هنرمند خداوند در اعماق اقیانوس و در جان و دل صدف! بهش میگفتن مروارید اقیانوسی (مروارید آب شور). این یک نوع مروارید هست. کاملا شکل هندسی گرد داره بدون صیقل در رنگهای مختلف و زیبا. مسحور کننده

یک نوع مروارید هم که تهیه شده از سنگ و شیشه و پلاستیک هست خندهکه به وفور یافت میشه و ملت فکر میکنن واقعی هست. متفکر

  

 مرواریدهای اقیانوسی قلب

اما نوع سوم چیزی بود که من و بقیه برای اولین بار دیدیم. مروارید پرورشی. دونه های ریزی رو در دل صدف میکارن و بعد از مدتی تبدیل به مروارید میشه. عمر یک صدف هم از تعداد دایره هایی که پشتش هست میشه فهمید. شکل این نوع مروارید گرد هم نیست. کمی کج و معوجی داره. کرم مروارید هم وجود داشت. میگن پودر مروارید رو بعد از دوماهگی بارداری میخورن برای زیبایی بچه.لبخند

  

 نمایی از فروشگاه / به دونه های مروارید پرورشی دقت کنید. در جان صدف رشد کردن 

اولین روز هنور نوع طنز لیدر دست ما نیومده بود و رفتار ما هم دست لیدر نبود. گاهی مات نگاه میکردیم. از بس قیافش هم جدی بود. کلا من که نمیخندیدم. بعد که میگفت بی مزه بود؟ میدیدیم شوخی کرده تازه میخندیدیم. چی کنیم خوووووو قیافش اصلا شبیه شوخها نبود!

ناهار روز اول که با تور بود در یک رستوران ایرانی به اسم پرسپولیس بود. یه جوجه و یه قیمه سفارش دادیم و که بتونیم با هم جا به جا کنیم. قیمه اش خوشمزه تر بود. صبح که لیدر داشت از ما آمار میگرفت که سفارش رو زودتر به رستوران اعلام کنه به ردیف من و دوستم که رسید پرسید جوجه یا قیمه؟ من گفتم الان دوستم میگه دیگه. فقط سوالی که توی ذهنم بود پرسیدم: ببخشید پوشش گیاهی اینجا چیه؟ و این بعدها خیلی باعث درست شدن خاطرات شیرین شد.فرشته

 

مراسم چای سنتی چین

از تهران خیلی ذوق اینو داشتم که این مراسم رو ببینم. فرهنگ چای در شرق و چین خیلی مهم هست. اما چیزی که دیگه کمی عصبانیم کرده بود سر و صدای بیش از حد بچه های همراه و بی خیالی پدر مادرها بود. صدا به صدا نمیرسید. کمی با دوستم تذکر دادیم. بنده خدا لیدر جان هم تمام تلاشش رو میکرد دیگران رو ساکت کنه اما کلا فایده نداشت.

محل برگزاری و دیدن این مراسم خیلیییییییییییی زیبا و جذاب بود. میزهای خیلی خیلی زیبا و صندلی های خیلی خوشگل. تزیینات پر رنگ و آب و زیبا. چای گروون بود! کلا چای در چین گرون هست. دوست داشتم همه تجربه ها و فضا و خوردنی های چین رو بغل کنم ببرم خونه که مامان اینا ببینن. همش دوست داشتم اونا کنارم بودن!

  

 یکی از اتاقهای برگزاری مراسم چای / میزی که روش انواع چای چیده بود

چای جنسینگ: این چای که اون موقع برای امپراطورها استفاده میشده. توی یک قورس سفالی که بیرون نرم داره و درونش زبر هست. قوری رو با آب شست و بعد چند پیمانه ریخت و آبجوش رو اضافه کرد. برای این چای باید آب حتما 100درجه باشه. بعضی چای ها لازم نیست آب کامل جوش باشه. برای کلیه مفید هست. معروف به چای آقایون هست. برای گلودرد هم خوبه. در چین چای یک داروی گیاهی هست نه مثل ما برای شسته شدن چربی غذا.

دو تا ظرف چای بود. فنجون کوچولو. یکیش مثل استوانه بود و یکی شبیه پیاله. چای در ظرف استوانه ای بود. پیاله رو در اون گذاشتیم و برعکسش کردیم. بعد اون پیاله رو به روشی که لیدر توضیح داد نوشیدیم. طرز دست گرفتن فنجان که خانمها چطوری دست میگیرن. و آقایان چطوری دست میگیرن هم یاد گرفتم. با سه قورت خوردیم. عطر و طعمش عالی بود. سه قورت با صدا که نشون دهنده لذت بردن از طعم چای بود.

چای سبز: میگن قبل از خواب نخورید چون آدم رو سرحال میکنه. طعم چای سبز لذتبخش و 180 درجه با اون چای سبزی که در ایران میخوریم فرق داشت. نمیدونم چه علفی به خورد ما میدن! چای سبز چای بسیار گران و خوش طعمی بود. اینجا با هزارتا هل و نعنا و لیمو قاطی میکنیم که مزه گس و بدش بره!

چای سبز که داخل گل پیچیده شده بود: یک چای رمانتیک و فانتزی. گلوله های بهم پیچیده بود ( مثل بقچه کوچولو) که وقتی در ظرف جام مانند گذاشت و آبجوش رو روی اون ریخت از هم باز شد و مثل یک تصویر نقاشی چشم رو نوازش میداد. چای برای مهمانان خاص

   اصلا این چای یه جوری خیلی باحال و زیبا بود.

 چای لاغری: در مورد این درست یادم نیست. فقط میدونم بهش سن میگذره و گرون تر میشه. مثل سیرترشی ما مثلا شاید. یعنی مثلا چای پنجساله. طعمش هم یادم نیست

چای لیچی همراه با غنچه گل رز: چای که برای پوست بین چینی ها معمول هست. به صورت عادی روزی سه بار میخورن. به خاطر وجود میوه لیچی و سرشار از آهن بودن برای خانمها مفید هست. شیرین مزه بود اما شیرینی از خودش بود.

چای میوه ای: قوطی پر از میوه های خوش عطر خشک شده. رنگ چای قرمز آلبالویی شد. بسیار مطبوع و خوشمزه. عالی عالی عالی.

 

سر و صدای سه تا کوچولوی تور دیگه آزاردهنده بود. طفلک لیدر از من و دوستم عذر هم خواست. عکاسی کردیم و از فضا لذت بردیم حسابیلبخند

 

مرکز خرید خاص

توضیح لیدر خیلی بامزه بود. اسم مرکز خرید یادم نیست. اما اینکه فروشنده هاش فارسی و انگلیسی بلد بودن و بهت میچسبیدن تا بخری خیلی جالب بود. لیدر میگفت هر قیمتی گفتن شما مثلا بر 5 یا 7 تقسیم کن بگو

هرچی لیدر با تم طنز گفته بود و من فکر میکردم شوخیه و شلوغش میکنه. اما واقعا در واقعیت همین بود.تعجب هرچی خرید میکردی و اونا قیمت میگفتن تقسیم بر 7 یا 8 میکردیم و میگفتیم و میخریدیدم! از هر مغازه ای بیرون میومدی حس میکردی سرت کلاه رفته و میشده ارزون تر خرید. کمی آدم رو عصبی میکرد. این مرکز کمی خرید کردم.

قشنگ سناریو همین بود در همه مغازه ها: اولش میگفت مثلا 1000 یوان بعد که میگفتی گرونه. ماشین حساب رو میذاشت جلوت که چند. یک عدد میزدی. اونا چشم گوله میکردن که دیوونه شدی این کمه. دوباره میومدی بیرون و میومدن دنبالت که برگرد و به فارسی میگفتن: آهرش چن؟ آهرش؟

عجیب ترینش که دیگه حسابی من و دوستم رو کفری کرد این بود که از این ست چوب غذاخوری چینی بود. برای این خرید قاشق ها چون قصد خرید نداشتیم و فقط پرسیده بودیم (مگه جرات میکردی قیمت بپرسی؟ قشنگ 40 دقیقه معطل میشدی و آخرش میخریدی) من و دوستم بعضی جاها فرار میکردیمهیپنوتیزم.

خلاصه هزار یوان رو از لج دختره و وقت خرید هم تموم شده بود و خسته هم بودیم، زدیم 30 یوان که کلا عصبانی بشه و بندازه ما رو بیرون. گفت نه و ما هم گفتیم پس هیچی و اومدیم بیرون و گفت باشه بیا ببر!

نه تنها ما بلکه کل اتوبوس حس میکردیم میشد ارزون تر. میشد ارزون تر. حس جالبی نبود. اینهمه چونه و حرف و بکش بکش و برو و بیا واسه یه کالا! اما تجربه جدیدی بود. خوش گذشت. البته اینم بگم بعضی مرکز خریدها اینجور نبود. قیمت. پول. خرید. تمام

وقتی رسیدیم هتل یه گشت توی طبقات زدیم. هتل به اون باکلاسی رو هیچی جز لابی و آسانسورش ندیده بودیم.! نیشخند از یه پله برقی بالا رفتیم. دیدیم یک راهرو بزرگ هست. ردیف چند تا تابلو مثل نقاشی روی سه پایه های نقاشی گذاشتن و تصویرش یه دختر پسر جوون در ژست های مختلف هستند. یه تابلو خیلی خیلی بزرگ هم بود که همون دختر پسر با لباس عروس دومادی بودن. کلی جلوی چشم گرد شده آقایی که اونجا بودی عکس گرفتیم (البته اجازه گرفتیم اما نمیدونم چرا متعجب بود) بعد فهمیدیم اونجا مراسم عروسی بوده! فکر کرده بود مهمانیم بعد دید نه، فضولیم. یه سرک کشیدیم توی مراسم. همه ساده و شیک و پیک. تجربه جالبی بود. چیدن این تابلوها خیلی جالب بود.

شب توی اتاق بازم هر هر و کرکر من و دوستم بلند بود. چرت پرت گویی. فحش بهم دیگه. وای فای رایگان هم در اتاق داشتیم هر شب گزارش به خانواده ها میدادیم. دیروقت خوابیدیم و باید فردا صبح زود بیدار بشیم و یک روز پر برنامه دیگه داشته باشیم.



تاريخ : دوشنبه ٢۳ فروردین ۱۳٩٥ | ٦:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.