روز چهارم - یکشنبه هشتم فروردین:

 صبح بیدار شدیم و تند تند تیشان پیشان کردیم. لباس روز چهارم رو خیلی دوست داشتم.  خوشگل شده بودم. هر روز یه لباس بود و چقدر الان در طبقه بندی عکسها و روزها کمک میکنه این تنوع لباسمژه

باید ساعت 7 آماده می بودیم. حدود 6 بود که برای صبحانه پایین بودیم. دیدیم اوه جناب لیدر هم داره صبحانه انتخاب میکنه و کله سحر اومده هتل ما که از اینجا بریم دنبال اون یکی هتلی ها. سلام علیکی کردیم و صبحونه انتخاب کردیم. دقیقا میز ما که مسوول رستوران تعیین میکرد کنار میز لیدر جان شد. ایشون عذرخواهی کرد که پشتش به ماست و با تعارف دوستم بلند شد اومد کنار ما.

صبحانه رو با لیدر جان خوردیم واسه همین رومون نشد عکس ویژه صبحانه بگیریم! عین دو تا دختر دسته گل صبحانه خوردیم و مسخره بازی درنیاوردیم. با لیدر قبلا سر صف قایق سوار شدن در کاخ تابستانی در مورد اینکه طبیعت گرد هستم و ایران برنامه میرم صحبت کرده بودم.

مدت صبحانه به صحبت در مورد خودمون پرداختیم و که چیکاره ایم و چی خوندیم و چه میکنیم. گپ و گفت خوبی بود. یکی از سرگرمی های ما در اتوبوس خاطرات لیدر از سوتی های ایرانیها بود. سوتی هایی که در این مدت 10 سال جمع شده بود. بهمون گفت که چند تا سوتی توپ از گروه ما داره که قراره هفته بعد تعریف کنه. به اطلاع برسونم لیدر سر صبحانه گفت قضیه ( جوجه میخوای یا قیمه و جواب من: پوشش گیاهی اینجا چیه؟) از سوتی های قابل تعریفه نیشخندنیشخند

بعد از صبحانه لیدر زودتر رفت که ببینه چی به چیه من و دوستم زرتی از خودمون عکس انداختیم البته فقط با چای چون صبحانه رو جمع کرده بودن خنثی

 

میدان تیان آن من

همینطور که لیدر جان میگفت واقعا سفر به کشور چین یعنی سفر به "ترین ها"، میدان تیان آن من بزرگترین میدان دنیا. به معنی دروازه صلح آسمان. مکانی برای برگزاری مراسمهای مهم و جشن ها.

 

  

در سال 1989جنبش دانشجویان خواهان اصلاحات سیاسی که به کشتار منجر شد در این میدان اتفاق افتاده. ورود تانک ها برای سرکوب مردم و ایستادن آن مرد غریبه جلوی تانک ( فیلم کشتار تیان آن من رو در آپارات ببینید)

صحبتهای لیدر با اطلاعات خوبمون رو با همه وجود میشنیدم. مطالب زیاد و متنوع بود. اطراف میدان هم ساختمانهای مهمی بود. نماد شهدای گمنام در میدان بود که منقش به تصاویری بود.

  

یک سمت تالار یادبود و قبر مائو بود ( رهبر کمونیست چین) جسد مومیایی شده اش هم اونجا قرار داره که به علت شلوغی و کمبود وقت ما نرفتیم ببینیم. ( علاقه ای هم نداشتم)

سمت دیگه مجلس ملی نمایندگان چین قرار داشت. تعداد نمایندگان مجلس چین 2897 نفر هست. واقعا اعداد در این کشور عجیب و بزرگ و جالب هست!

موزه ملی چین هم یک سمت دیگه بود. شهر ممنوعه هم نزدیک همونجا بود. عکس بزرگی از مائو هم دیده میشد.


شهر ممنوعه

یکی دیوار چین بود. یکی این شهر ممنوعه که خیلی حس خفنی داشتم که میخواستم برم ببینمشون. البته در چین چیزهای زیبای عجیب زیادی دیدم. اما این دو تا  رو از ایران دلم غنج میرفت که دارم میرم ببینم. اسمهایی که از کودکی در کتاب تاریخ و فیلمها شنیده بودم. دیوار چین.... شهر ممنوعه ....

حالا در شهر ممنوعه ایستاده بودم. با یک عالمه صف و گشت و قانون وارد شده بودیم. این مجموعه بعنوان بزرگترین کاخ موزه دنیا در گینس ثبت شده. اسم شهر ممنوعه رو مردم به این مجموعه دادند. حدود 600 سال پای هیچ بشر عادی به اون باز نشده.

  

 9999 اتاق داره. تصور کنید . یعنی اگر از روزی که یک نوزاد به دنیا میاد، هر شب توی یک اتاق بخوابه وقتی 27سال و چهارماه و خرده ای شده، اتاقهای کاخ تموم میشه. خیلیه هااااا

72 هکتار بزرگیش هست. اینهمه اتاق برای جلوگیری از توطئه و سوءقصد به جان امپراطور بوده. کلی بدل داشتن. دور تا دور این فضای 72 هکتاری خندق کشیدن! میگن اینقدر نگران بودن که حتی سه متر زیر اتاق هم سنگ بوده که کسی نتونه تونل بزنه! هر شب در جای ثابتی نمیخوابیده.

  

یک چیز خیلی خیلی عجیب خشت اینجا بود که از خون خوک، سفیده تخم مرغ و پوست برنج هست. ملاتی که در سرما و گرما مقاوم بوده. به قول لیدر جان شاید بیایی ببینی بگی شهر ممنوعه! خب چقدر تکراری و دلگیره اما وقتی دقت کنی میبینی چقدر کار هنری شده. فنگ شویی چینی کاملا رعایت شده. دیگ های آب بزرگ در گوشه کنار بود و چون بنا چوبی بوده، آتیش سوزی زیاد  اتفاق میوفتاده.

توضیحات لیدر جان بینهایت جامع و کامل و جذاب بود. برامون نمایشنامه ای ترتیب داد. تاریخ و علت ساخت این شهر. یکی از همسفرها رو امپراطور کرد. دو تا دیگه رو پسرهای امپراطور. ایلیا کوچولو بچه پسر بزرگ امپراطور شد و لیدر شروع کرد به توضیح دادن. میخندیدیم اما این کار باعث شد داستان در ذهن ما بمونه.

   

این در و دیوار خاطره 24 امپراطور بوده. از سال 1406 میلادی تا 1911 اینجا چه چیزهایی به چشم دیده. طی این 600 سال دو سلسله مینگ و چینگ. کشته شدن پدر و برادر و برادرزاده و هجرت به این منطقه برای ساخت این مجموعه. ترس همیشگی به خاطر اینکه ریشه حکومت با خیانت آمیخته بوده. قتل 5هزار دختر کره ای که امپراطور میترسیده بهش خیانت کنند. و هزاران اتفاق دیگه که الان برای ما شبیه افسانه هست اما این فضا و مکان به خود دیده!

و بعدها دکتر سن یان سن محبوب و معروف بعنوان پدر دموکراسی چین (قبرش در شهر نانجینگ هست) میاد و این سلسله رو برمیندازه و اینا رو بیرون میکنه و حکومت جمهوری میشه. بعد سال 1949 که مائو میاد که رهبر کمونیست و پدر اتحاد مردم و بعد هم که دن ژائو پین پدر اقتصاد مردم (کسی که چین را با دنیا آشتی داد و ارتباط چین با دنیا رو اصلاح کرد)

میگن آخرین امپراطور میشه باغبان زندان! بعدها در زمان مائو براش خونه و حقوق در نظر میگیرن. میگن هنوز هم خاندان بانفوذی هستن.

میگن وقتی درهای اینجا باز شده مردم هجوم آوردن برای تماشا. خب حق داشتن. اما بعدش در طی یک نظرسنجی اکثریت گفتن خیلی باشکوهه اما یک زندان بزرگ هست. اینکه تصور کنی تمام سالهای عمرت رو اینجا باشی سخته. بعد از اون یک ضرب المثل در بین چینی ها رایج شده: " ازدواج مثل شهر ممنوعه است، دلت میخواد داخلش بشی اما وقتی اومدی، دوست داری بری بیرون" 

نتیجه اخلاقی: (مثلا) چه زندگی سختی خوب شد امپراطورزاده نشدیم!

فیلم آخرین امپراطور رو باید یک بار دیگه ببینم. تنها فیلمی هست که در این مجموعه فیلمبرداری شده (بقیه فیلمها جلوه ویژه هست)

توی این مجموعه یک عکس دست جمعی کل تور گرفتیم. یادش بخیر/ اینجا با کری هم عکس انداختیم. خیلی عکس بامزه ای شده. کری دست انداخت گردن ما دوتا که کل تور خندیدن. ما هم هیچی نگفتیم. چی بگیم خب! با هزار خجالت به لیدر جان گفتیم با شما هم عکس بندازیم؟ گفت شانگهای! اینجا که شبیه پارک ملته! ( راست میگفت. اونجایی که که ما پیشنهاد عکس دادیم چهارتا درخت کاج بود فقط)

  

خیابان هنگ چی ئائو

از شهر ممنوعه خارج شدیم. از چند تا خیابون کمی پیاده روی کردیم. حضور دستفروشان که کلاه و اسباب بازی و.. میفرختن جالب بود. کمی خیابونها و مغازه ها رو نگاه کردیم. دو تا دوغ هم خریدیم که شب بخوریم.

بعد کنار یک مرکز خرید و یک خیابون که فکر کنم اسمش هنگ چی ئائو بود ( فکر کنم ها) لیدر جان ولمون کرد و گفت برید ناهار بخورید و بگردید و فلان ساعت فلان جا جمع بشید. علتش هم این بود که خودش باید بچه های تور پکن رو ببره کارخونه ابریشم و ناهار و در آخر همگی بریم هتلهامون و از فرداش از اونا جدا بشیم. ( آخه تعدادی از ما پکن – شانگهای بودیم و تعدادی فقط پکن/ که اصلا اصلا اصلا توصیه نمیکنم)

ناهار رو به توصیه داداش محمد در پیتزا هات خوردیم! لیدر جان پیشنهاد داده بود استیک. پیتزا نخوریدها، پیتزای تهران خوشمزه تره!!. داداش محمد هم گفته بود استیک و یا میگو. منم که حرف گوش کن. پیتزا سفارش دادم خخخخ و دوستم استیک! هر دوش هم خوب و خوشمزه بود. پیتزا تهران خوشمزه تره نیشخند

 

بعد یه دوری توی مرکز خرید زدیم. دوستم یه کوله و کتونی خوشگل طوسی – صورتی خرید. بالاخره یک فروشنده تپل دیدیم! بعد دیدیم دیر شد! بدو بدو بدو تا رسیدیم به محل قرار. هی میگفتیم ما که خریدی نداریم!!! اما همش دست ما پر بود ( تقصیر دوستمه خب) تازه هی میگفتیم الان لیدر بهمون میخنده

کیف لیدر جان هم گم شدآخ. با پولها و کارت بانک و... . همگی غصه خوردیم.افسوس


هتل گردی

کل بعد از ظهر رو بیکار بودیم. جاهایی که لیدر گفته بود رفته بودیم. قرار بود فردا هم صبح زود بیدار بشیم واسه همین زمان استراحت زیاد بود. کمی استراحت کردیم و با دوستم دیدیم حیف هست هتل به این شیکی یه هتل گردی نکنیم. یه کمی دیده بودیم اما خوب نگشته بودیم. تیپ زدیم و رفتیم هتل گردی!

هتل خیلی با حال بود. خیلییییییییی جالب بود. تعداد زیادی رستوران های ویژه و متعدد. هر کدوم با دکورهای خاص. جلو در هم یک خانم شیک و مودب با لباسهای سنتی متفاوت ایستاده بود. وارد هر رستوران که میشدی به شیوه ویژه اون منطقه یا نوع رستوران به استقبالت میومدن و پذیرایی میشدی. ما هم هی لبخند ژکوند میزدیم که برامون جالبه اومدیم فقط نگاه کنیم! و بی نهایت بی نهایت بی نهایت با ما خوب برخورد میشد و تمام قسمتها با خوشرویی به ما نشون داده میشد. خیلی گوگولی و مهربون بودن.

قدم زدن طبقه VIP هتل و رستوران گردان آخرش بود. عین بچه تخس ها دور میزدیم و عکس میگرفتیم و هر هر میخندیدم. اونا هم مودب و اتو کشیده با احترام نگامون میکردن و لبخند میزدن. اما دوستمون داشتن. اینقدر صورت ما شاد و دوستانه بود که موج ما به اونا رسیده بود. اونا هم متقابلا پر از حس خوب بودن.

 

یه راهروی تاریک هم رفتیم که دیدیم اوه آشپزخونه اصلی هتل هست. فرار کردیم برگشتیم. بعضی رستوران ها هم رومون نشد بریم. پر بود. زشت بود بریم قدم بزنیم. با دختر خوشگلا عکس گرفتیم و خنده کنان و شیطنت کنان چند ساعتی گشتیم.

به استخر هم سر زدیم اما حوصله استفاده نداشتیم. خلوت هم بود. گفتیم بریم ماساژ. توی یه سالن شیک با احترام ما رو نشوندن و از انواع ماساژها توضیح دادن. قیمت ها اوووووووووووو خیلی بالا بود. مثلا یک ساعت 500 هزار تومن میشد. با دوستم میگفتیم بگیم 10 دقیقه چند؟ و غش میکردیم از خنده. گیر دادیم ماساژور خانم هست؟ گفتن هم خانم هم آقا. بسم الله بهونه چی بیاریم؟ رفتیم اتاق ماساژ هم دیدیم. بسی روح فزا بود. دوستم انگلیسی به من گفت نظرت چیه فردا بیاییم؟ الان خسته ایم. (حالا کل چرت و پرت ها رو فارسی میگفتیم ها)  منم جواب دادم که اره خوبه! رفتیم که فردا بیاییم و این در حالی بود که فردا ساعت 6 صبح اتاق ها رو تحویل دادیم و به سمت ایستگاه راه آهن حرکت کردیم که بریم شانگهای. قهقهه



تاريخ : شنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩٥ | ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.