اول نوشت: از دوستان صمیمی کسی عکس بیشتر خواست میفرستم. فیلم هم خواست میفرستم. برای دیدن عکسها در سایز واقعی روشون کلیک کنید.لبخند

 

روز ششم – سه شنبه دهم فروردین:

 خوشبختانه صبح لازم نبود خیلی زود بیدار بشیم. قرار 8 و نیم بود. دیگه کمی دلتنگ بودیم و چقدر خوب بود این تنوع اومدن به شهر دیگه. اونایی که فقط پکن بودن چطوری تحمل میکردن؟ رستوران صبحانه هتل شرایتون خیلیییی باحال بود. گرد بود و دورتادورش باغ و آب و آبشار و طبیعت بود. صبحانه اش هم خیلی خوشمزه تر بود. میدونستیم یک روز پر برنامه داریم. 

 

 طبق معمول در مسیر هم از اطلاعات و صحبتهای لیدر جان استفاده میکردیم. هیچ میدونستید اولین هتل 5ستاره آسیا در شانگهای هست؟ میدونستید چینی ها 70 درصد روستانشین و کشاورز هستن و فقط 30درصد از اونا شهرنشین هستن؟ اونوقت کشور ما هرچی زمین کشاورزی هست رو دارن تبدیل میکنن به ویلا و خونه و میان شهرنشین میشن. چی بگم؟

بازم از زیر تونل که بخشیش زیر رودخانه بود عبور کردیم. تا به بخش شانگهای جدید برسیم. باز هم ساختمهای بلند رو دیدیم. ساختمان های بالای 400 متر. برج شانگهای 620 متری که بعد از برج خلیفه دبی بلندترین هست. میگن کف شیشه ای داره و بازدید عموم نداره و میگن روش که راه میری ترک میخوره! و صدا هم میده.

  نمایی از برج شانگهای و برج های معروف شهر

 

برج مروارید

برج مرواردید. کف شیشه ای و اولی در آسیا 468 متر داره. 40 متر از میلاد بلندتر هست و سومی در جهان. آسانسورش هر 10 طبقه رو یک ثانیه میرفت! همراه لیدر رفتیم تا به طبقه بالا و کف شیشه ای برج رسیدیم. خیلی خوب بود. تمام شانگهای تقریبا زیرپات بود. خیابونا کوچیک بودن. رودخانه و ساختمانهای بلند دیده میشدن. با دوستم کلی عکس انداختیم. و با هم قدم زدیم و از زیر کف شیشه ای هیجان دیدن شهر رو تجربه کردیم. و شانس خوب ما که مطمئنم به خاطر دعای مامان جونم هست هوا بسیااااااااااار صاف و تمییز و خوب بود و حسابی دید داشتیم. لیدر جان گفت گاهی از بالا هیچی دیده نمیشه.

   

 برج مروارید. شهر شانگهای زیر پای من و دوستم. نگاه به برج های بلند

 بعد که برگشتیم پایین نزدیک یک ساعتی هم مشغول موزه مردم شناسی شدیم. تاریخ شانگهای. جالب بود و نورپردازی و ماکت ها فوق العاده بودن. ماکت هایی از بافت قدیم شهر. شغل ها و حرفه ها. بسیار جامع و دیدنی بود. با اینکه من از موزه خیلی خوشم نمیاد. البته همیشه موزه مردم شناسی شهرها رو لذت میبرم و این هم واقعا جذاب بود. خیلی زیاد و اصلا زمان یک ساعت رو نفهمیدیم چطور گذشت.

   

 

چند تا نمونه از ماکت های زیبای موزه مردم شناسی

 

کارخانه ابریشم

وقتی لیدر گفت کسانی که فقط تور پکن هستن رو میخواد ببره کارخانه ابریشم من حسودیم شد. بعد دیدم ما این بازدید رو در شانگهای داریم. استفاده از ابریشم در دو بخش بود. بخش اول که همون داستان کرم ابریشم و گرفتن نخ از پیله و تهیه نخ و بعد تولید کالاهایی مثل شال و روسری و لباس و غیره از ابریشم. پیله ها رو قبل از پروانه شدن در آبجوش میندازن و بعد یه فرچه مانند رو میچرخونن و سر چند تا نخ بالا میاد و باهم تنیده میشه تا بشه یک نخ ( مثلا 8 یا 9 تا نخ باهم). یک پیله رو سر نخش رو بگیری و بکشی میگن 3000 متر نخ هست! از ابتدا تا پوسته اش سه هزارتا داره. این که میگن فلان لباس یا روسری ابریشم هست یه جورایی کلک هست و حتما ترکیب داره چون یک لباس معمولی حدود 3هزار تا پیله لازم داره. تا اینجا که برای همه ما آشناست و در ایران هم داریم.

  

 پیله و نخ های ابریشم - قالبهایی که در مورش در قسمت پایین خواهم گفت

بخش دوم که خیلی جالب بود استفاده از پیله ها بود. و ما ندیده بودیم. با این پیله های کوچولو پتو درست میکنن!!!! . این مرحله من فیلم گرفتم اما براتون کمی توضیح میدم. پیله رو در آب از هم باز میکنن. کرم توی اون رو بیرون میارن. شبیه یک پارچه سفید به اندازه گردی کف دست فرض کنید. این رو کش میدن و تارهای پیله از هم باز میشه و میشکن سر یک قالب. دو بار این کار رو انجام میدن. بعدش این دو لایه رو باز برمیدارن و میکشن سر یک قالب بزرگتر. و بازم کش میاد و بزرگ میشه. این کار رو ده بار انجام میدن. یعنی میشه 10 تا از اون دوتایی ها. بعد میذارن خشک میشه. اینی که میگم بزرگتر حدود گردی یک دایره با قطر 30 سانت در نظر بگیرید. بعد که خشک شد. چهار تا خانم چهار طرف این رو میگیرن و همزمان بدون اینکه پاره بشه میکشن تا به گستردگی یه لحاف بشه! و اینقدر این کار رو میکنن تا یک قطر مناسب به دست بیاد. تصور کنید چند لایه لازمه. و بعد ملحفه میکنن و میشه لحاف. سبک . گرم. عالی. تمام لحفهای هتل های ما از این نوع بود. توی فروشگاهش لحافها با سایزهای مختلف و وزن های مختلف بستگی به مناطق سرد برای فروش وجود داشت.

 عکسهای از رییس جمهورهای مختلف از جمله پوتین و بوش و... اونجا بود که همگی یک لباس خاص از جنس ابریشم خالص خالص به تن داشتن و با رییس جمهور چین عکس انداختن. واسه وقتی که از اینجا بازدید داشتن. سالی که میزبان دختر شایسته هم بوده عکسهایی از ملکه زیبایی به در دیوار بود.

فروشگاه لباس و روسری هم دیدیم و کمی عکس انداختیم و رفتیم بیرون. خیلی از اینجا خوشم اومد. جالب و خاص بود.

 

باغ یو

باغ بسیار بسیار زیبا. یعنی خیلی زیبا. نمیدونم چطوری در موردش بنویسم. محله شلوغ و پیچ در پیچ بود. و این باغ 400 سال قدمت داره. قدیمی ترین جای شانگهای اینجاست. پدر در شهر نانجینگ هست و امپراطور هست. پسر در هانجو هست. پسره براش این باغ رو ساخته و میگه بیا برات باغ ساختم. اما بین راه میمیره و به باغ نمیرسه. و اسمش میشه باغ یو.

  

پر از درخت بونسایی (درخت کوچکی که ممکنه 150 ساله باشه) و درختهای ماگنولیا و یک درخت هست که در دانشگاه تهران ازش هست و خاصیت ضد سرطانی و آلزایمر داره. اسمش هست "جینگوبیوبا" و این درخت رو دیدیم. با 400 سال عمر! همزمان با ساخت اینجا. نمونه یک باغ چینی. یه قسمتی پر از ماهی بود. لیدر جان همیشه براشون غذا خریده بود و به ما داد که براشون بریزیم.  از دری وارد شدیم و از در دیگه وسط بازارچه محلی خارج شدیم. توی این باغ خیلی کیف کردم. در ضمن یک عکس سه نفره هم با لیدر جان در باغ انداختیم. بعله مژه

   

 

بازارچه محلی

یک منطقه چینی محض. معماری کاملا چینی. جالبه در کشورهای دیگه "محله چینی ها" داریم که معنی خودش رو داره. در خود شانگهای محله ای هست به اسم (محله چینی ها / china town) که همین منطقه بود. یعنی دست نخورده و چینی ناب ناب. کمی دور زدیم و خرید کوچولویی کردیم.

   

 ناهار هم که قرارمون جلو در یک مک دونالد بود. قبلش من و دوستم خسته لب یک دیوار کوتاه نشستیم. من با لباس سیاه سفید و روسری گره شده به پشت گردن شبیه یک دختر عجیب مسلمان بودم. دوستم با موهای فرفری رنگ شده و چشمهای رنگی (لنز بودا) . هر دو میخندیدم و صحبت میکردیم. بعد دیدیم حدود بدون اغراق 9 یا 10 نفر از ما اجازه گرفتن که ازمون عکس بگیرن! دوربین های حرفه ای هم داشتن. با موبایلشون هم عکس انداختن. کنارمون هم می ایستادن و عکس. سوژه عکاسی شدیم. پشت سرمون هم دریاچه و باغ زیبای یو بود. منظره عالی. حتی پیشنهاد دادن که سرهامون هم بهم بچسبونیم و ما هم با نیش باز این کار رو کردیم. اشاره ای هم به درشتی چشمهای ما کردن و یه چیزایی چینی هم گفتن. انگلیسی نمیدونستن. با دوستم بعدش کلی خندیدم.

  این که با ایرانی ها یا ما عکس بگیرن چیز غیرمعمولی نبود. هم تکرار شده بود هم دیده بودم که با بقیه هم میگیرن. اما یک دفعه اینهمه عکاس حرفه ای با دوربین های بزرگ جالب بود که همگی همزمان از ما عکس میگرفتن

   

اینا دارن از ما عکس میگیرن قهقهه

خیابان نانجینگ لو

اولین خیابونی که تیر چراغ برق در چین داشته. سازنده این خیابون یک یهودی بوده. یهودی که فقط دربون هتل بوده. با یک زن چینی نه چندان خوشنام معروفه عروسی میکنه. با کمک پول اون مغازه رو میخره. از سرمایه اون استفاده میکنه. مغازه رو میفروشه و از انگلیسی ها الوار میخره و کف اینجا رو چوبی میکنه. این شهرت در همه شانگهای میپیچه و هجوم مردم و مرکز خرید شدن و رونق مغازه هاش. بعد چراغ برق میزنه و کل مغازه ها رو هم میخره و اولیت هتل پنج ستاره آسیا که در شانگهای هم هست رو میخره! داستان برای 90 سال پیش هست. و بعد میلیادر شده بوده و میرسه به ورثه ها و... این یهودی در رونق این خیابون نقش داشته.متفکرمتفکر

  

خیابون خیلی شیک و زیبایی بود. همه ملت که میرفتن سمت مغازه های برند. اما من و دوستم دنبال میوه فروشی بودیم چون میخواستیم میوه های خاص استوایی بخریم. موفق هم شدیم و با باری از میوه کل خیابون رو گشتیم. توی مغازه میوه فروشی این میوه های عجیب غریب رو راحت میدادن تست کنیم. اما مثلا گیلاس رو یه دونه به یه نفرمون داد! گفت ببخشید این میوه گرونی هست! اینقدر ذوق میوه های جدید میکردیم دیگه داشتن سیب و پرتقال و هندونه هم به ما معرفی میکردن. دوستم هم ریلکس و کش دار گفت. اینا تو کشور ما زیاده و میدونیم چیه از خود راضیزبان

حاصل من از خیابان معروف نانجینگ خرید یک بلوز بسیار شیک برند بود. دنبال برند نبودم چون میدونستم این جا گروون بیخودی هست اما این بلوز به یک دامنی میخورد که آبجیم از فروشگاه آمریکایی لبنان خریده بود برام و بلوز نداشت! و در شان اون دامن خاص بود. همین جا از دوست عزیزم تشکر میکنم که چشمش به این بلوز خورد و پیشنهادش رو داد. فداااااششششششبغلماچبغل

خیلی خوش گذشت. مغازه های شیک و خنده های از ته دل من و دوستم. همراه با شیطنت ها و چرت و پرت گویی. یه اتوبوس واگنی هم بود که سوار شدیم و کل خیابون رو دیدیم. از توی اتوبوس هم هی میگفتیم وای برگشتنی بریم این مغازه رو ببینیم. وای فانوس نخریدیم. وای اینو نخریدیم. وای اونو نخریدیم.نیشخندنیشخند

  دماسنج محل قرار. دقت کنید هوا عالیههههه 

قرارمون زیر دماسنج بزرگی روی یک ساختمان بزرگ بود. به موقع رسیدیم و طبق معمول لیدر جان ایستاده بود. کمی از میوه ها تعارف کردم و پز دادم که بالاخره خریدیم. گفت خراب میشه هاااا منم لجبازانه میگفتم نههههههههه خراب نمیشهههههههههه.قهر اونم میخندید

 

میوه های خوشمزه استوایی 

کشتی

به خاطر اینکه حجم بالایی از نور مصرف میشه ساعت 10 خاموش میشد. چند تا گشت رو رد کردیم تا به کشتی رسیدیم. یک عالمه جمعیت. هر سه طبقه پر بود. کناره ها پر شده بود و من و دوستم وسط عرشه بودیم و غصه میخوردیم ناراحت که توی این تاریکی چطوری عکس بگیریم؟سوال. بعد گفتیم از زیبایی منظره لذت میبریم. نورپردازی های ساختمون ها و برج ها که بی نظیر بود. عالی و شیک و مدرن. بعدش دوگوله من کار کرد یول و خلاصه من با موبایل خودم نور مینداختم توی صورتهامون و دوستم عکس میگرفت.نیشخند هم سلفی و هم تکی ها عالی شد. آخراش هم اومدیم طبقه پایین که دید بهتر هم شد و حسابی عکس انداختیم و کلی خوش گذشت هورا

 

 

نورپردازی جذاب برج های بلند- شانگهای شهری که 150 سال پیش یک روستا بوده!

آخر شب برگشتیم هتل. خدایی رومون زیاد بود. خسته و هلاک. توی طول اون روز اونهمه راه رفته بودیم. ولی توی اتاق لباسهایی که خریده بودیم رو می پوشیدیم. بعد تازه میرفتیم برای درست کردن چای و دوش گرفتن و آماده برای خوابیدن. تازه پروژه چرت و پرت گویی و غش غش خنده ما.

صبح زود باید راه میوفتادیم تا به یک شهر دیگه بریم. به قول لیدر جان شهر ماه عسل چینی های پولدار. هانجو



تاريخ : دوشنبه ٦ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٦:٠٦ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.