روز هفتم - چهارشنبه یازدهم فروردین

 

سفر یک روزه به شهر هانجو

اینجا رو خیلی دوست داشتم. بهترین بود. یک تجربه کاملا متفاوت بود. واقعا ترتیب بازدیدها از روز اول سفر تا روز آخر روبه بهتر شدن بود. صبحانه رو خوردیم و عکس ویژه هم انداختیم و حرکت کردیم. صبحانه های شرایتون واقعا به من میچسبید و خوشمزه بود.زبان

 

روز مادر و زن هم بود. زنگ زدیم به مامان ها تبریک گفتیم. من توی جمع مطرح کردم. لیدر جان هم به ما خانمها تبریک گفت. البته بگم یادم بودااااااااااا اما آبجی مریم پیامک داد جهت یادآوری چشمک

هانجو بهتر از شانگهای و شانگهای بهتر از پکن. هر کدوم جذابیت خودش رو داشت اما هانجو واقعا جای کم نظیری بود.

این برنامه جز تور نبود و براش 100 دلار دادیم که بریم. از 10 سال پیش هم همین قیمتش بوده! لیدر جان قرار بود که ما رو ببره هانجو و عصر ما رو تنها بذاره ناراحت و به "ملی" بسپره و شب با پرواز بره پکن تا مثل هفته پیش ما، از تور جدید استقبال کنه و عصرش ما رو از فرودگاه بدرقه کنه. آخیش داشت سفر تموم میشد.افسوس

طبق معمول توی راه لیدر جان مشغول زیاد کردن اطلاعات عمومی ما شد. مسیر طولانی بود. برامون از سوتی های ایرانی ها میگفت و جوکهای مختلف و خاطرات زیبا هم گفت. کلی خندیدیم.

هانجو

معروف به شهر ماه عسل پولدارهای چین. در دریاچه اش نه اجازه کشتی و قایق با سوخت فسیلی داده شده نه ماهیگیری و نه شنا. بکر و زیبا نگهش داشتن. چشم نوازی اون دریاچه واقعا خاص بود. حس بی نظیری داشت. آرامش کنار دریاچه بی نهایت زیاد بود. این رو من میگم که طبیعت بکر زیاد رفتم.

  

سمبل شهر هانجو دریاچه اش هست که پشت پول یک یوانی تصویرش هست. کلمه هانجو به معنی "شهر قایق" . انصافا تمییز نگهش داشته بودن و اونجا هیچ ویلا سازی نمیشد، تازه اتوبوس هاش هم با باتری کار میکرد که آلودگی اینجاد نکنه. چند ماه آینده هم همین شهر میزبان گروهی G20 خواهد بود و همه شهر داشت آماده میشد و خیلی از ساختمون ها داربست بندی بود. لیدر میگفت هانجویی ها شبیه سیا ساکتی رانندگی میکنن خنده راست میگفت

  

پکن خب پایتخت هست. شانگهای که هیچوقت پایتخت نبوده. اما هانجو 1200 سال پیش پایتخت کل چین بوده. راستی اونجا قبر 4 بازرگان ایرانی که در زمان حمله مغول برنگشتن ایران و دولت وقت چین بهشون میگه میتونید برگردید کشور خودتون اما اونا می مونن و از مردم چین دفاع میکنن کشته و شهید میشن و بارگاه کوچیکی داشتن و برای مردم محترم هستن. پارچه سبز هم روشون بود. قلب

اون زمانی که هانجو پایتخت بوده خیلی کمتر جنگ بوده و امپراطوریش بیشتر به شعر و ادبیات و رقص و آرامش بها میداده.

هانجو مرکز استان جوجیان هست که این استان 45 میلیون جمعیت داره ( عددها رو تعجب). به چند دلیل غنی هست. در ایران هم استان پولدار و محروم داریم. در این چین استان تبت از استانهای محروم هست. یه بخش کوچیک گردشگری داره و بقیه اش سنگ و کوه و... هست. لیدر میگفت اونجا آب نیست! ممکنه یک شخص دو ماه یا سه ماه حمام هم نتونه بره! تعجب میتونید تصور کنید؟؟؟ برای همین خیلی عود سوزونده میشه. یکی دیگه از استان های فقیر شین جان هست که استان مسلمان نشین هست و باوجود اینکه نعمت زیاد داره مثل سنگ یشم و... اما محروم هست. مرکز استانش خوبه و پیشرفته اما بقیه استان فقیر هست.

شهر پولدار در چین اولی هنگ کنگ هست و دومی شانگهای اما یکی از استان پولدار چین استان گوانگ دونگ که مرکزش گوانگجو هست. شهری که که 60 سال پیش با 5 تا دونه غرفه نمایشگاه شروع کرد و الان سالی دو بار نمایشگاه برگزار میکنه که عمومی هست و هر صنعتی بگی هست و شرکت میکنند. یه چیزی حدود 5 برابر استادیوم آزادی فضا هست و غرفه غرفه هست. جمعیت استان هم 85 میلیون نفر هست و کشتیرانی داره و سرسبز و بارونی هست. میگن از هر 10 تا کشتی که در چین میبینی نه تاش داره جنس میبره و یکیش جنس میاره! سال گذشته 1400میلیارد دلار درآمد ارزی چین بوده!!! دنیا رو گرفتن دیگه.

   

استان بعدی همین استانی بود که شهر هانجو مرکز اون بود. اینجا سرزمین مادر چای سبز هست. دخترهای هانجو خیلی قشنگ هستن و با جاهای دیگه فرق دارن و اندام کشیده و زیبایی دارن که به خاطر همین چای سبز هست. البته خدایی نکرده لیدر جان ندیده هاچشمک. سرش همیشه پایینه. بقیه بهش گفتن. به علت مزارع بزرگ چای سبز و صنعتی بودن استان باعث شده این شهر ثروتمند بشه و البته بزرگترین بخش این ثروت برای مساله توریسم هست. میگن تا 9 سال آینده پردرآمدترین صنعت دنیا تورزیم خواهد شد. خیلی از کشورها دارن سرمایه گذاری آنچنانی میکنن. متاسفانه ایران رتبه اول در توریست خروجی داره! و رتبه های آخر در توریست ورودی داریم. یعنی هیچکس نمیاد ایران رو ببینه ولی از ایران زیاد میرن اینور اونور. خلاصه ماشالا به رتبه ها

لیدرجان گفت از همکارهاش در ترکیه گفتن که بعد از این بمب گذاری ها هتلهایی که شبی 800 دلار هم جا نمیداد و مخیله ایرانی ها هم نمی گنجید برن اونجا الان زده شبی 50 دلار و 30 دلار که فقط پول آب و برق دربیاد. همه دنیا دیگه نمیرن ترکیه و البته به غیر از ایرانی های عجیب غریبابله

رسیدیم به دریاچه زیبا، آرام و دوست داشتنی، واقعا اینجا برای عاشق شدن ایده آل بود. اوه اینجا یک عکس با لیدر جان انداختم عالیییییییییییی شده. نیشخندنیشخند

یک داستان قدیمی و معروف برای هانجو هست که همیشه کنار دریاچه عاشق میشن. دختری که با چتر در باران قدم میزنه و روی پل راه میره. پسری رو میبینه و ناگهان جرقه عشق در دل هر دو زده میشه و عاشق میشن. هرجایی در  داستانهای چینی پل و دریاچه بود اشاره به داستان این شهر هست.

   

من و دوستم گفتیم حتما چتر میخریم و میریم کنار دریاچه یهویی به یکی برخورد کنیم. لیدر جان شنید و ادامه داستان رو گفت که درسته این عشق واقعی هست اما باید عاشق و معشوق در هانجو بمونن و ترکش نکنن وگرنه جدا میشن. ما گفتیم خب می مونیمنیشخند. لیدر گفت: ویزاتون گروهیه!زبان کلی خندیدیم. در نمایشی که شب دیدیم دقیقا این عاشقی و تصمیم به رفتن و جدایی به نمایش دراومده بود.

توی قایقی زیبا نشستیم. قایقی که فقط خود گروه ما بود. قایق سبک چینی. همه جلوی قایق جمع بودن. من و دوستم به راهروی پهلوی قایق اومدیم و نشستیم روی زمین. پامون هم آویزون بیرون از قایق. سکوت بود و زیبایی... قابل وصف نیست. اصلا

  

بعد از قایق سواری کمی محوطه رو گشتیم و رفتیم برای ناهار و یک خیابون برای وقت خرید. دلم میخواست یک معبد رو برم ببینم اما گروه خرید رو ترجیح دادن. لیدر هم که باید میرفت فرودگاه و ما رو سپرد به همکارش و ملی جان.

یک خیابان بزرگی بود. از اون مدل آویزون بشی و بحث کنی هم نبود. یک سمت تمامش برندهای خارجی و سمت دیگه تمامش برندهای خوب چینی. اینجا هم به من و دوستم کلی خوش گذشت. دعوامون هم میشد و با خنده تموم میشد. کادری که من میخواستم توی عکس نمیگرفت. بعد میگفت من حرفه ای هستم و خلاصه میزدیم زیر خنده. کمی بارون هم گرفت و هوا هی سرد شد.

   

بعد از اون تازه بی نظیرترین بخش اون روز شروع شد. جایی که اگر بهم بگن توی این 8 روز مجبوری یک جا رو انتخاب کنی میگم این دهکده و این نمایش. رفتن به دهکده ای به اسم سونگ که تاریخ هانجو رو میگه که 1200 سال پیش پایتخت بوده. یک سالن 8هزار نفری داره که یک نمایش تحت عنوان "رقص امپراطور" بود.

گردش در دهکده سونگ

اینو اولش بگم که اینجا خیلییییی عکسهای توپ دارم. دلم نمیومد از محیط عکس بگیرم. جا نداشت دوربین واسه همین توی همش خودمون هستیم. نیشخند واسه همین برعکس اینکه اینجا از همه جا زیباتر بود من کمتر میتونم براتون عکس بذارم. ببخشید دیگه

چندین خیابون بود که تمامش این دست و اون دست غرفه مانند بود با محصولات فرهنگی و بومی این دهکده قدیمی. نمایش های خیابونی آداب و رسومش. معبد بودا. غرفه های غذا و شیرینی که همونجا پختش هم میدیدیم. غرفه های موسیقی که اجرای زنده داشت. تمام آدمهای اونجا از مسوولین جلوی در تا فروشنده ها و نوازنده ها با لباس محلی بودن. انگار در هانجوی 1200 سال پیش بودی. حتی توالت هاش در چوبی داشت و روشویی از جنس چینی!

   

 رفتیم کنار معبد. اومدم سه تا شمع از این آقای معبد بخرم که کمک بشه. مجبور شدم کل مراسم بودا رو اجرا کنم ( فیلمش موجوده) دوستم میگفت خاک تو سرت ایمانت هم دادی رفت. گفتم نه، اینجوری نیست و خندیدم. من تمام ادیان و اندیشه های نیکو رو قبول دارم و هیچکدوم رو رد نمیکنم. با هیچ آیین و هیچ قومیت و ملیتی مشکل ندارم. نه در شعار در عمل اینطورم. اما خب خودم قومیت و دینی دارم که بهش معتقدم

گردش خیلی مزه داد و کلی عکس انداختیم و خوش گذروندیم. شیرینی خریدیم و خوردیم. موسیقی زنده گوش دادیم. نورپردازی ها بی نظیر بود. تمام سقف کوچه ها فانوس های خاص چینی بود. همه جا پر زرق و برق بود.

  

 من در حال تعظیم در معبد نیشخند  و کوچه هاب فانوس بندی شده

ساعت 19:30 دقیقه رفتیم توی سالن برای دیدن نمایش. لیدر جان قبلا کمی توضیح داده بود که چی به چیه. جامون برخلاف دو نمایش دیگه اصلا خوب نبود. دلم سوخید. نمایش شش پرده داشت. قسمت اول دین و آیین بودا بود. موسیقی و صحنه ها که عالی و مرتبط به حرکات و نمایش. قسمت دوم تولد امپراطور بود که نشسته بود با ملکه اون بالا و مثلا از همه جای چین و استانهاش برای اهدای هدیه میومدن و براش میرقصیدن. مثلا کره ای ها، یک گروه زن خوش لباس کره ای که رقص فلکلور کره ای اجرا کردن. در رقصشون با طبل میرقصیدن که بر روی طبل با میله میکوبیدن. زیبا بود. مثلا قسمت مسلمانها تقریبا لباس و حال و هوای بغداد و عربی داشت. به قول لیدر که خودش خبر نداره اما بهش گفتن کلا 18 سانت پارچه لباس رقصنده ها بود. اینم خیلی زیبا بود. کلا رقص ها عالی و البته همه نمایش خیلییییییییییییی زیبا بود. گروه رقصنده ها از بین و کنار ما رد شدن و به صحنه رفتن. اونهمه رنگ و برق و زیبایی. واقعا واقعا خوشگل بودن دخترهاش

 

 

قسمت سوم حمله مغولها به روستا و چین بود و اینکه چطور میشه دیوار چین ساخته میشه و داستان سرباز معروفی که جون خودش رو به خطر میندازه و یک نوزاد رو به آغوش مادرش برمیگردونه. خیلی هم عاطفی و زیبا بود. چیز جالبی که این قسمت داشت آوردن توپ واقعی جنگی وسط سن و شلیک و صدای مهیب اون بود که زهله همگی آب شد.

قسمت چهارم مزارع کاشت چای سبز بود. کلی دختر خوشگل روستایی شعر شاد میخوندن و با سبد چای میچیدن و میرقصیدن. عده ای از همین دخترها هم شروع کردن به پذیرایی چای در قسمتی از سالن. صحنه و شعر و لباسها خیلی شاد بود و خوش رنگ و آب

 قسمت پنجم همون داستان معروف عشقی بود. بارون و آبی که شرشر در صحنه می بارید و نم آبی که از سقف برای چند ثانیه روی سر ما پاشیده شد. خیلی زیبا بود. پل وسط صحنه و عاشق شدن دختر و پسر و ناگهان جدایی، رعد و برق و خراب شدن همه چی.

 و قسمت ششم که هانجوی مدرن بود.

ساعت 10 گذشته بود که نمایش تموم شد. سرد شده بود بیرون و تاریک. همه غرفه ها هم بسته بود. به سمت اتوبوس رفتیم و به شانگهای برگشتیم. خسته شده بودیم اما فردا صبح هیچ کاری نداشتیم جز اینکه 12 ظهر اتاق ها رو تحویل بدیم و آماده بشیم برای بازگشت به پکن و فرودگاه و برگشت.

لیدر جان نبود و همگی احساس یتیمها داشتیم. اما بیشتر مسیر از خستگی خواب بودیم. روز خسته کننده ای بود اما نه اینکه باعث بشه من و دوستم چای نخوریم و نخندیم و چرت و پرت نگیم. قول دادیم تا هر وقت دلمون خواست بخوابیم. خوابیدم... آرام و شاد



تاريخ : دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.