روز هشتم - پنجشنبه دوازدهم فروردین

 صبح بیشتر از همیشه خوابیدیم. انگار خستگی و دلتنگی کل هشت روز توی بدنم بود. چشم باز کردیم رفتیم برای صبحانه و بعد برگشتیم و شروع کردیم به جمع جور کردن وسایل.

دوستم با یک کوله کوچیک اومده بود ولی شش هفت تا کیسه خرید داشت. وسایل من در چمدونم جا شد. من تونستم کمکش کنم. سنگین هم بود اما چاره نبود.. مخصوصا میوه ها

همراه ملی به ایستگاه راه آهن رفتیم. حیف نشد مثل هتل کونلون، این هتل شرایتون رو بگردیم و زیر و رو کنیمنیشخند. توی ایستگاه راه آهن دوستم میخواست چمدون بخره اما خیلی گروون بود و پشیمون شد. فکری هم برای ناهار نکرده بودیم و خلاصه ساعت 2 ظهر بعد از خداحافظی با ملی مهربون، سوار قطار شدیم. گرسنه بودیم و این رو بگم که این گرسنگی تا 11 شب توی هواپیما کشیده شد. هیچ جا فرصت خرید یه غذا نکردیم!!

توی قطار خوابیدیم کمی. بازم همون قطار سریع. اما اینبار یک ساعت بیشتر طول کشید. همش نگران بودیم توی فرودگاه فرصت جا به جایی وسایل رو نداشته باشیم. دوستم یک ساک با خودش آورده بود و کلی از وسایلش در چمدون من بود و میخواست این وسایل جدید و قبلی رو در ساک بریزه اما نگران وقت بودیم.

از قطار پیاده شدیم و با راهنمایی لیدر اون یکی گروه به سمت بیرون رفتیم. یکدفعه چشممون به جمال لیدر جان روشن شد. فکر میکردیم در فرودگاه ببینیمش که ویزاهامون رو بده اما لطف کرده بود و ایستگاه راه آهن اومده بودلبخند. فکر نمیکردم دلم براش تنگ شده باشه. بقیه هم همینطور دلتنگ بودن. خودش هم حال من و دوستم رو پرسید و گفت که دلش تنگ شده بودااااا قلب

بهش گفتم گروه جدید رو بیشتر از ما دوست نداشته باشیاااا! گفت نه بابااااا شماها خیلی خوب بودید و کمی نمک و شوخی در مورد گروه جدید گفت و گفت کارم زاره با اینا. خندیدیم. شاید این رو دقیقا هفته پیش در مورد ما به گروه قبلی گفته بود.

توی اتوبوس و در مسیر فرودگاه لیدر برامون حرف زد. ما ساکت و دلتنگ بودیم. خودش هم. دکتر خوش صدای خوش ذوق هم کمی آواز غمگین خوند که مطمئنم همگی بغض کردیمنگران. لیدر برامون یک آرزوی قشنگ کرد: اینکه الهی پولهاتون برای مسافرتهای شاد و زیبا خرج بشه.

دلتنگ خونه/ دلتنگ خانواده/ دلتنگ برگشت به دنیای عادی کار/ دلتنگ تموم شدن مسافرت/ دلتنگ لیدر/ دلتنگ خاطرات زیبا همگی رو ساکت کرده بود. لیدر گفت چون تعدادمون زیاد هست (بچه های فقط تور پکن هم اضافه شدن مجدد) و فرصت خداحافظی تک تک نیست همونجا توی اتوبوس همه ما رو به خدا سپرد

توی فرودگاه تا جایی که دیگه ممنوع بود همراه ما بود. هر دوشون انگار داشتن عزیزانشون رو بدرقه میکردن. هر دو خیلی مهربون و دوست داشتنی بودن. من و دوستم آخرین نفر بودیم. چون داشتیم گوشه فرودگاه وسیله جا به جا میکردیم. خلاصه چمدونها عالی چیده شد. کمی زنجبیل و عرق نعنا و آجیل داشتم که توی یه پاکت خوشگل گذاشتم و بدو بدو رفتم پیش لیدر جان. خوشحال شد و گفت چیزهایی که اینجا پیدا نمیشه. معده ام درد میکرد کاش چیز دیگه آرزو میکردم. لبخند زدم

خداحافظی کردیم و رفتیم. من رو صدا زد خانم رویا، خانم رویا برگشتم بدو بدو پیشش. یک چمدون جا مونده بود! چمدون بزرگ. خندیدیم و گفتم من اینو میبرم و اگر صاحبش پیدا نشد. لیدر جان گفت مال خودت. ( همون موقع دیدم یکی هم سفرها هراسان داره دنبال چیزی میکرده.  بهش گفتم چمدون شماست؟ گفت فکر کردم خانمم برده. گفتم بس که خرید کردید ماشالا ) بازم خندیدیم و دوباره خداحافظی کردیم. خوب که ما دور شدیم نگاه کردم دیدم هر دو رفتن. لیدر جان رفت تا فردا صبح شروع کنه خاطرات زیبا برای گروه جدید خلق کنه

توی هواپیما همگی جدا از هم افتادیمناراحت. اما شب هم بود. باید میخوابیدیم. 8 ساعت پرواز برگشت طولانی بود. دیگه دلم میخواست خونه باشم.

آهنگ کوردی مورد علاقه ام که در طول سفر هرشب بارها قبل از خواب میشنیدم رو گوش کردم. بارها از اول. یاد عزیزی میوفتادم که وقتی که این آهنگ رو میشنیدیم یه جاهایی از آهنگ رو همراه خواننده زمزمه میکرد و میخوند و من خیلی خوشم میومد. آهنگ خیلی قشنگیه. خیلی دوستش دارم. از چند سال پیش این آهنگ رو دوست داشتم

پرواز به وقت تهران ساعت 4 صبح نشست. توی فرودگاه امام بعد از گرفتن چمدون ها و خداحافظی با همسفران و دوستان جدید که یکی دوتاشون هنوز دوست موندیم، بیرون رفتم. تنها. ساعت 5 صبح بود. انصاری (راننده من) مثل همیشه گیج بازی دراورد و گم شده بود. تهران سرد و بارونی بود. احساس کردم یه سرمای خیلی شدید زیر پوستم رفت. و البته این باعث شد یک هفته مریض بشم و روز 14 هم نتونم برم سرکار.

رسیدم خونه. خونه. بغل آبجی ها و مامان جونم. دلم براشون پر میزد. ذوق زده از یک سفر بینظیر. به آبجی مریم گفتم دعات قبل از رفتن گرفت برام. اینکه گفتی: الهی این سفر بهترین سفرت بشه تا به الان. آبجی خندید گفت: هر سفری که بری همین رو برات دعا میکنم. اینکه همش بهتر و بهتر و بهترین تا اون موقع باشه.

سیزده بدر بود و خاله اینا خونه ما بودن و خواب. توی آشپزخونه نشستم و ماجرا و داستان تعریف میکردم. طفلی ها خوابشون هم میومد اما من بدنم تنظیم چین بود و سرحال. بعد رفتیم خوابیدیم. ساعت نزدیک 9 صبح بود

تمام



تاريخ : دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٥:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.