دیروز رفتیم. واقعا خیلی چیزی برای عرضه نبود. اما فضا قشنگ بود. بی نظم بود. طبیعیه. هم اولین سال برگزاری در این منطقه بود ( البته از این لحاظ که به ما نزدیک شده خیلی خوب بود) و کلا هم بالاخره ملت همون ملت هستن دیگه. 

ولی به من خوش گذشت. خیلی وقت بود با آبجی مریم بیرون نرفته بودم. بارون و طوفان هم پیش اومد. با باد شدید. هم ترسناک بود هم هیجان انگیز. البته من بارون رو دوست دارم اما همیشه از باد میترسیدم. کلی خیس شدیم و خندیدیم.

یاد بچگی هام افتادم که محرم ها به خاطر من میومد بیرون. من دوست داشتم هیات ها رو ببینم اما برای آبجی مریم جذابیت نداشت. اما هر جا میخواستم برم و دور بزنم صبورانه دنبالم میومد تا خسته بشم. 

دیروز هم اینجوری بود. با این فرق که اون عاشق کتاب هست. اما بازم به خاطر من جاهایی رو در نمایشگاه رفت که من میرفتم و دور میزدم. فقط یکبار گفت: قربونت برم اومدیم کتاب هم بخریم نه اینکه بین جمعیت هی اینور اونور بریمزبان

خیلی دوستش دارم. برام خیلی مهمه. برام خیلی ارزشمند هست. من هرچی که هستم از دعای مامان اینا و تربیت آبجی مریم هست. همیشه من رو در بین همسالان خودم متفاوت بار آورد و من متفاوت بزرگ شدم.

دقیقا دیروز انگار سالها پیش بود. همون حس کودکی رو داشتم. خیلی وقت بود به خاطر درگیری های شغلی با آبجی مریم بیرون نرفته بودم. چقدر لذتبخش بود.

آبجی مریم خانم عزیزم، من فقط آبجی کوچیکت از نظر سن و سال نیستم. من همیشه آبجی کوچیکه می مونم. ته تغاری ته تغاری، تا آخر عمر

 

 

پی نوشت: یه نیم ماجرای بامزه و آموزنده خیلی وقت بود دیگه از تاکسی های خط مترو شاهد استفاده نمیکردم. قبلا که مسیرم به خط یک میخورد مسافر دایم اون خط بودم. دیروز توی باد و سرما ایستاده بودیم. هیچ تاکسی هم نبود. صف طولانی و ما هم چون خیس شده بودیم احساس سرما میکردیم. غروب هم بود. یهو یه آقا با قد بلند و یه مشت ریش و چشمهای سبز از دور گفت: آهای مسافر قدیمی! بیا به خاطر شما با این ون صحبت کردم ببردتون. ماشین نیست. جاده بسته است. دیدم یکی از راننده های همون خط بود که رفته بود خط دیگه. سلام علیک و تشکر کردم. بازم گفت به خاطر شما که مسافرمون بودی. صد بار هم با همه گفت فقط به خاطر این خانم. وقتی سوار شدیم هم در ون رو بست و گفت: خداحافظ خانم

کلی با بچه ها خندیدیم. یادم افتاد من فقط همیشه سلام و میکردم و یک کلمه میگفتم خدا قوت! همین. من عادت ندارم با راننده ها حرف بزنم. و چقدر این یک کلمه معجزه میکنه.



تاريخ : شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥ | ٥:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.