همراه یکی از دوستان عزیزم به باشگاه سوارکاری رفتم. دوستم سوارکار هست. لبخند مدتی بود میگفت بیا و بالاخره جور شد.

اولش که کمی غذا برای سگهای خوشگل اونجا بردیم و براشون ریختم تا بخورن. از فرصت استفاده کرد و قرص های اونا رو توی غذایی که ما برده بودیم گذاشتیم. من که استاد قرص دادن به گربه ها هم هستم. زبان یکیشون خیلی بزرگ و ترسناک بود اما اون یکی که اسمش بوشوک بود آروم و گوگولی بود.

 

من اولین بار بود تمرین در باشگاه رو میدیدم. دوستم لباس عوض کرد و سوار اسب شد. باورم نمیشد که بتونم یک ساعت ثابت یکجا بشینم و نگاه به زمین تمرین کنم. هم از دیدن اسبها لذت میبردم و هم به دوستم مفتخر بودم. گهگاه نزدیکم میشد و میگفت: رویا جان حوصله ات سر رفت. میگفتم نه دارم لذت میبرم. بعد به هم لبخند میزدیم و اون رد میشد. برای دوست خوبم همیشه آرزوی موفقیت و سربلندی دارم و امیدوارم سوار بر اسب آرزوها هم تا آخر موفقیت بتازه. آمین

 بعد از اتمام تمرین صدام کرد و من رو به اصطبل برد. اونجا یک عالمه اسب بود. نزدیک هفت هشت تا رفتم. اولین بارم بود یک اسب واقعی اینهمه از نزدیک می دیدم. ترس نداشتم اما اسب رو نمیشناختم. گفت نترس نازش کن. لحظه ای که برای اولین بار دستم به ماهیچه های گردن یک اسب خورد. به بدن گرمی که از دویدن داغ بود. انگار زیر انگشتانم زندگی جریان داشت. چشمهای نجیب اسب. سکوت و زیبایی و شکوهش برام خیلی جذاب بود.

 

من مشغول صحبت و قربون صدقه رفتن اسبهای زیبا

  چند تا اسب هم بودن که خیلییییی بزرگ و بلند بودن. دوستم گفت اینا خارجی هستن. اولش دلم سوخت. بعد دیدم اصلا حس بدی نداره چون ازشون مراقبت میشه. جاشون اینجاست. مثل اینکه پیش گله گاو و گوسفند بشی. یعنی فضاش با باغ وحش زمین تا آسمون فرق داره. اینجا پر از آرامش بود. من که باغ وحش نرفتم اما شک ندارم اونجا تماما زجرآور هست. 

سوارکاری ورزش جالب و البته گرونی هست. اما محیط باشگاه سرسبز و وجود اینهمه مخلوق نجیب خداوند زیباترش کرده بود. من حتما دوباره به اونها سر خواهم زد.



تاريخ : چهارشنبه ۱٩ خرداد ۱۳٩٥ | ٦:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.