چند وقت پیش توی یه برنامه تلویزیونی دیدم که گفت انگلیسی ها اصلا از چای بعدازظهر کنار خانواده و یا دوستان خودشون نمیگذرن. چقدر برام جالب بود وقتی فکر کردم که ما هم (ایرانی ها) از این برنامه ها داشتیم. شب نشینی ها، شب چره ها و کاسه همسایگی و خیلی چیزهای دیگه. خیلی بهونه های دیگه برای دور هم بودن و با هم خندیدن. اما الان کو؟ رسم ها فراموش شدن و همه هم میگن فرصت نیست و وقت این کارها رو نداریم. آیا ما واقعا پر مشغله تر از اروپایی ها هستیم؟؟؟

من این سنت ها رو دوست دارم. دور هم بودن و چای خوردن، عصرونه خوردن. همیشه دنبال بهانه ای هستم برای جمع کردن دوستان، اقوام و حتی همکارانم. بهانه ای هم که خوب بلدم آشپزیه! من آشپزی رو دوست دارم ازش لذت می برم و برای همین، این رو بهانه ای برای ساعتی دور هم بودن کردم. گاهی شیرینی درست می کنم و با همسایه هامون دور هم جمع میشیم. یا یک عصرونه با خاله ام اینا. یا یک غذای جدید در زمان دانشجویی.

من برای همکارهای خوبم در دفترمون هم گاهی غذاهایی درست کردم و دقایقی خارج از دنیای کار با هم خندیدیم و کنار هم بودیم. کیک، آش رشته، آش محلی شهر مامانم، آش تمر، حلیم بادمجون و... و البته یکبار هم مراسم آبدوغ خیار خورون هم داشتیم که پخت و پز نداره اما خدایی زحمت زیاد داره. هفته پیش هم اعلام کردم روز یکشنبه ناهار آبگوشت داریم. فکرش رو بکنید... هیچ غذای دیگه ای نه... آبگوشت... اونم بزباش!تعجب

بامزه تر از این هم وقتی شد که اداره طی اطلاعیه‌ای اعلام کرد که رستوران روز یکشنبه تعطیله. همه هم خوشحال و کمی متعجب و براشون جالب بود که من از هفته پیش به دلم افتاده بود که یکشنبه ناهار بیارم در حالی که برای من که کارمندم بهتر بود جمعه آشپزی کنم و شنبه بیارم اما از اول گیر داده بودم که یکشنبه و واقعا چراش هم خودم نمی‌دونستم!سوال

با خودم می‌گفتم خب دختر خوب آبگوشت رو چطوری میخوای بیاری؟ بیاری هم چطوری سِروِش می‌کنی؟متفکر خلاصه کل هفته فکرم مشغول آبگوشت بزباش بودخیال باطل. توی قابلمه که نمیشد بیارم چون مایع هست و میریخت. گوشت کوبیده اش رو چی کار می کردم؟ جدا جدا توی کاسه هاشون می‌ریختم؟ اینطور که مزه نمیده و باید گوشت کوبیده باشه. توی محل کارم بکوبم؟ خودم رو که اصلا نمی‌تونستم تصور کنم که آستین مانتوم رو بالا بزنم و  گوشت و لوبیا بکوبم!

بعد از کلی فکر و مشورت قرار شد که خونه گوشت کوبیده‌اش رو آماده کنم و توی ظرف بیارم. آبش هم با کمی نخود لوبیاش جدا بیارم. کاسه هم که یکبار مصرف. قاشق هم که بود. ترشی هم که میاوردم. به بچه‌های آبدارخونه هم گفتم لطفا ملاقه و قابلمه از جایی تهیه کنید که بتونیم توش گرم کنیم.

شب همه چی رو آماده کردم (البته همینجا از کمکهای مهربونانه آبجی‌ها تشکر می‌کنمقلب) آبگوشت که توی ظرف دربسته بود. ترشی توی شیشه و گوشت کوبیده هم توی ظرف خودش. صبح شد و وسایل رو برداشتم. چقدر هم سنگین بود. خب برای ده نفر بود. با اینکه شب دیر خوابیدم و صبح هم زودتر بیدار شدم اصلا خسته نبودم. گفتم که اینکار بهم انرژی میده. همه هم گفتند از دیشب هیچی نخوردیم که ظهر غذای خونگی بخوریم!!!!استرستوی دلم خدا خدا می‌کردم که کم نیاد.

خب آبگوشت به خیر و خوشی خورده شد. خیلی هم خوب سرو شد و مثل همیشه هم بهمون خوش گذشت و همه هم دوست داشتن و خوششون اومد. همه هم با لطف برام آرزوهای خوب کردن.

بعدازظهر که داشتیم کارهامون رو جمع و جور می‌کردیم که بریم خونه حرف از بچه بود و بچه داری. من گفتم جمعه پیش مراسم آش دندونی (آشی که وقتی بچه اولین دندونش رو درمیاره میپزن) بچه دوستم بود و چقدر برای بچه‌ها سخته دندون دربیارن و... در این حین همکارم گفت راستی آش دندونی چطور درست میشه؟ و من بودم که بهانه برام جور شد و با خنده گفتم: قربونت برم توی اولین فرصت توی یه هوای سرد زمستونی صبحونه دور هم آش دندونی میخوریمچشمک.



تاريخ : جمعه ٤ آذر ۱۳٩٠ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : رویا صفرزاده | نظرات ()
.: Weblog Themes By VatanSkin :.